{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند

یوسف لبخندی زد

یهودا پرسید: چرا خندیدی ؟

این جا که جای خنده نیست

یوسف گفت : روزی در فکر بودم چگونه کسی می‌تواند به من اظهار دشمنی کند

با این که برادران نیرومندی دارم ؟

اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد

تا بدانم که غیر از خدا تکیه گاهی نیست
دیدگاه ها (۱)

امام علی علیه السلام : آنچه نمی دانی مگوی، حتی تمام آنچه ...

h

امام علی علیه السلام :هیچ لباسی زیباتر از سلامتی نیست

فضیلت و خواص سوره زمرزمر و نام دیگرش «عرف»(1) ، سی و نهمین...

طلا را به مسگر بده، مس را به آهنگر!یه روز مردی تصمیم گرفت بر...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒باران دوباره شروع شده بود.همان...

پارت ۱۴: فرار به سویِ روشناییا.ت با نگاه به کدهایی که روی ما...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۲ | «یک خاطره‌ی ...

╔════════════════════════════╗پارت ۱۰۳ | «خاطره‌هایی که نزدی...

پارت ششم: در پسِ اعداد و ارقاماتاق دوباره در سکوت فرو رفته ب...

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۱۳ | «یک تصمیم بزرگ......

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

بسم الله الرحمن الرحیم اخلاق :برخی می‌گویند: اخلاق برای حفظ ...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط