رمان اجرای عاشقانه-پارت دوم
رمان اجرای عاشقانه-پارت دوم
اتاقـــــــــــــش؟من اومدم توی اتاق سهون؟وااااااااااااااای خدا یعنی حرفامو شنیده؟شکست عشقی و افسردگی و...!ای واااااااای!
آروم به طرف در میرم روبروی تختش که میرسم خم میشم طرفشو میگم:
-معذرت می خوام نمی دونستم اینجا اتاق شماس!
و میرم بیرون تا درو میبندم نفسمو که حبس کرده بودم آزاد می کنمو تکیه میدم به در و سر میخورم روی زمین!ای وای من چقدر خرابکارم!عصبی موهامو به هم میریزم!من که اینقدر بی ملاحظه نبودم!
ناگهان در باز میشه و چون به صورت نشسته به در تکیه داده بودم پخش زمین میشم...
چشامو محکم می بندم واااااااااااای گند پشت گند!آروم لای یه پلکمو باز میکنم می بینم سهون کاملاریلکس داره نگام میکنه نمیدونم اون سردی ته نگاهش چیه؟ای بابا من الان به سردی نگاه این و اون چیکار دارم؟سریع از جام پا میشم و لباسامو میتکونم لبخند گشادی به پهنای صورتم میزنم به روش و عقب گرد می کنم که برگردم یه قدم یه قدم آهسته و خانوم وار به سمت راه په راه میوفتم
-هی دختر!
این الان با من بود؟اوه مای ننه!بدبخت شدم!با خجالت برمی گردم سمتشو میگم:
-با منید؟
سهون-تا جایی که یادم میاد هنوز پسرم و اینجا جز من و تو کسی نیس!هست؟
چقدر بداخلاق!
من-بفرمایید؟
با دستش اشاره میکنه که برم طرفش!آروم و شمرده شمرده میرم طرفش و درهمون حینم آماده میشم که اگه خواست بلا ملایی سرم بیاره سریع در برم!روبه روش میرسم
سهون دستشو از پشتش میاره جلو و من یه قدم میرم عقب که میبینم گوشیم تو دستشه!هوووووووووووف خیالم راحت شد!دوساعت چه فکرا که نکردم!
سهون-بیا فکرکنم مال توئه
گوشیو ازش میگیرم و از روی تشکر تعظیمی می کنم و میگم:
-ممنون!دیگه با من امری ندارید؟
سهون-نه فقط دیگه بی اجازه سرتو ننداز پایین و وارد اتاق کسی نشو!
من-بله معذرت میخوام من از عمـ...
حرفم هنوز نصفه بود که دیدم در روبروم بسته شد و رفت توی اتاقش!اصلا توجهت کشته منو!لوهانت بمیره برات که به این روز دراومدی!
از پله ها پایین میرم همون خانومه که از اول که اومدم دیدمش،اومد سمتم
خانومه-عزیزم چرا لباساتو عوض نکردی؟
کجا موخواستم عوض کنم؟لابد توی اتاق خل پسرت؟
من-ممنون راحتم باید برم دیگه خانوم اوه
خانومه-وااااااااااا مگه من میذارم بری؟کجا میخوای بری تو کشور غریب؟
من-خوابگاه مدرسه میرم خانوم اوه
خانومه-نه عزیزم مگه من میذارم؟نمیخواد همین جا بمون
من-نه واقعا دوس ندارم مزاحمتون بشم!
خانوم اوه-پس امشبو بمون فردا با آقای پارک میفرستمت بری کارای مدرسه تو انجام بدی
من-ممنونم
خانوم اوه-خواهش می کنم عزیزم
زینگ زینگ...زینگ زینگ!نگاه هردومون میره روی آیفون
من-من میرم باز می کنم شما راحت باشید
از توی آیفون یه پسره رو میبینم
من-بله؟
پسره با تعجب میگه:
-باز کنید
کلیدو فشار میدم و در باز میشه
میرم و روی مبل میشینم لابد اینم پسر دومشه خدا کنه این یکی معیوب نباشه تا لااقل امروزو تا شب یه هم صحبت داشته باشم
صدای در ورودی سالن میاد نگاهمو میکشم به سمت در!صدای خانوم اوه میاد:
-اوه لوهان!چه خوب شد اومدی پسرم
لوهان اینه؟یعنی عاشق پسره؟هم جنس بازه؟هیییییییییییییین خاک عالم!
لوهان-سلام ممنون خاله!سهون خونه اس؟
خانوم اوه-آره عزیزم توی اتاقشه
پسره از راه پله بالا میره منم آرومکی پشت سرش میرم!چیکار کنم فضولم دیگه
بدون در زدن وارد اتاق سهون میشه و درو پشت سرش میبنده
گوشمو میچسبونم به در تا مکالمه عاشقونشونو گوش بدم...
به سختی از سوراخ قفل به داخل نگاه می کنم!به محض ورود لوهان به اتاق سهون از جاش پامیشه و با تعجب میگه:
-لوهان!
لوهان-کوفت لوهان!من با دختربچه ها حرف ندارم
سهون-یاااااا مراقب حرف زدنت باش
لوهان-اصلا می خوام نباشم!
سهون-باز چته؟مگه من چیکار کردم؟
لوهان-چیکار کردی؟هه واقعا دیگه باید چیکار میکردی؟
سهون پوزخندی میزنه و میگه:
-دوس داشتم!این که دیگه به خودم مربوطه!
لوهان-خوب آخه پسره کله خراب یعنی چی که واسه کمپانی استعفانامه فرستادی؟
سهون-من و تو قول داده بودیم همه جا باهم باشیم
لوهان-من از گروه در اومدم،درست!تو چرا استعفا دادی؟اصلا چرا از چین برگشتی؟چرا با بچه ها واینستادی کام بکو انجام بدی؟احتمال اینکه یه روز منو برگردونن هست ولی احتمال اینکه تویی که خودت استعفا دادی رو برگردونن خیلی کمه یا شاید غیرممکنه!من میدونم تو چقدر گروهو دوس داری
سهون-مگه تو دوس نداری؟
لوهان-من مجبورم!میفهمی؟
سهون-باهم یه گروه تشکیل میدیم
لوهان عصبی میخنده و میگه:
-لابد من وتو دونفر؟
سهون-آره مگه چشه
لوهان کلافه دستی به موهاش میکشه و روی تخت سهون میشنه وخم میشهو دستاشو قلاب میکنه و تکیه میده به پاهاش!سهون هم میاد کنارش میشینه
لوهان-چرا انقدر بی منطق شدی؟
سهون هیچی نمیگه
لوهان-گوش کن ببین چی میگم
سهون با عصبانیت میگه:
-نه تو گوش کن!اگر این اتفاق واسه من میو
اتاقـــــــــــــش؟من اومدم توی اتاق سهون؟وااااااااااااااای خدا یعنی حرفامو شنیده؟شکست عشقی و افسردگی و...!ای واااااااای!
آروم به طرف در میرم روبروی تختش که میرسم خم میشم طرفشو میگم:
-معذرت می خوام نمی دونستم اینجا اتاق شماس!
و میرم بیرون تا درو میبندم نفسمو که حبس کرده بودم آزاد می کنمو تکیه میدم به در و سر میخورم روی زمین!ای وای من چقدر خرابکارم!عصبی موهامو به هم میریزم!من که اینقدر بی ملاحظه نبودم!
ناگهان در باز میشه و چون به صورت نشسته به در تکیه داده بودم پخش زمین میشم...
چشامو محکم می بندم واااااااااااای گند پشت گند!آروم لای یه پلکمو باز میکنم می بینم سهون کاملاریلکس داره نگام میکنه نمیدونم اون سردی ته نگاهش چیه؟ای بابا من الان به سردی نگاه این و اون چیکار دارم؟سریع از جام پا میشم و لباسامو میتکونم لبخند گشادی به پهنای صورتم میزنم به روش و عقب گرد می کنم که برگردم یه قدم یه قدم آهسته و خانوم وار به سمت راه په راه میوفتم
-هی دختر!
این الان با من بود؟اوه مای ننه!بدبخت شدم!با خجالت برمی گردم سمتشو میگم:
-با منید؟
سهون-تا جایی که یادم میاد هنوز پسرم و اینجا جز من و تو کسی نیس!هست؟
چقدر بداخلاق!
من-بفرمایید؟
با دستش اشاره میکنه که برم طرفش!آروم و شمرده شمرده میرم طرفش و درهمون حینم آماده میشم که اگه خواست بلا ملایی سرم بیاره سریع در برم!روبه روش میرسم
سهون دستشو از پشتش میاره جلو و من یه قدم میرم عقب که میبینم گوشیم تو دستشه!هوووووووووووف خیالم راحت شد!دوساعت چه فکرا که نکردم!
سهون-بیا فکرکنم مال توئه
گوشیو ازش میگیرم و از روی تشکر تعظیمی می کنم و میگم:
-ممنون!دیگه با من امری ندارید؟
سهون-نه فقط دیگه بی اجازه سرتو ننداز پایین و وارد اتاق کسی نشو!
من-بله معذرت میخوام من از عمـ...
حرفم هنوز نصفه بود که دیدم در روبروم بسته شد و رفت توی اتاقش!اصلا توجهت کشته منو!لوهانت بمیره برات که به این روز دراومدی!
از پله ها پایین میرم همون خانومه که از اول که اومدم دیدمش،اومد سمتم
خانومه-عزیزم چرا لباساتو عوض نکردی؟
کجا موخواستم عوض کنم؟لابد توی اتاق خل پسرت؟
من-ممنون راحتم باید برم دیگه خانوم اوه
خانومه-وااااااااااا مگه من میذارم بری؟کجا میخوای بری تو کشور غریب؟
من-خوابگاه مدرسه میرم خانوم اوه
خانومه-نه عزیزم مگه من میذارم؟نمیخواد همین جا بمون
من-نه واقعا دوس ندارم مزاحمتون بشم!
خانوم اوه-پس امشبو بمون فردا با آقای پارک میفرستمت بری کارای مدرسه تو انجام بدی
من-ممنونم
خانوم اوه-خواهش می کنم عزیزم
زینگ زینگ...زینگ زینگ!نگاه هردومون میره روی آیفون
من-من میرم باز می کنم شما راحت باشید
از توی آیفون یه پسره رو میبینم
من-بله؟
پسره با تعجب میگه:
-باز کنید
کلیدو فشار میدم و در باز میشه
میرم و روی مبل میشینم لابد اینم پسر دومشه خدا کنه این یکی معیوب نباشه تا لااقل امروزو تا شب یه هم صحبت داشته باشم
صدای در ورودی سالن میاد نگاهمو میکشم به سمت در!صدای خانوم اوه میاد:
-اوه لوهان!چه خوب شد اومدی پسرم
لوهان اینه؟یعنی عاشق پسره؟هم جنس بازه؟هیییییییییییییین خاک عالم!
لوهان-سلام ممنون خاله!سهون خونه اس؟
خانوم اوه-آره عزیزم توی اتاقشه
پسره از راه پله بالا میره منم آرومکی پشت سرش میرم!چیکار کنم فضولم دیگه
بدون در زدن وارد اتاق سهون میشه و درو پشت سرش میبنده
گوشمو میچسبونم به در تا مکالمه عاشقونشونو گوش بدم...
به سختی از سوراخ قفل به داخل نگاه می کنم!به محض ورود لوهان به اتاق سهون از جاش پامیشه و با تعجب میگه:
-لوهان!
لوهان-کوفت لوهان!من با دختربچه ها حرف ندارم
سهون-یاااااا مراقب حرف زدنت باش
لوهان-اصلا می خوام نباشم!
سهون-باز چته؟مگه من چیکار کردم؟
لوهان-چیکار کردی؟هه واقعا دیگه باید چیکار میکردی؟
سهون پوزخندی میزنه و میگه:
-دوس داشتم!این که دیگه به خودم مربوطه!
لوهان-خوب آخه پسره کله خراب یعنی چی که واسه کمپانی استعفانامه فرستادی؟
سهون-من و تو قول داده بودیم همه جا باهم باشیم
لوهان-من از گروه در اومدم،درست!تو چرا استعفا دادی؟اصلا چرا از چین برگشتی؟چرا با بچه ها واینستادی کام بکو انجام بدی؟احتمال اینکه یه روز منو برگردونن هست ولی احتمال اینکه تویی که خودت استعفا دادی رو برگردونن خیلی کمه یا شاید غیرممکنه!من میدونم تو چقدر گروهو دوس داری
سهون-مگه تو دوس نداری؟
لوهان-من مجبورم!میفهمی؟
سهون-باهم یه گروه تشکیل میدیم
لوهان عصبی میخنده و میگه:
-لابد من وتو دونفر؟
سهون-آره مگه چشه
لوهان کلافه دستی به موهاش میکشه و روی تخت سهون میشنه وخم میشهو دستاشو قلاب میکنه و تکیه میده به پاهاش!سهون هم میاد کنارش میشینه
لوهان-چرا انقدر بی منطق شدی؟
سهون هیچی نمیگه
لوهان-گوش کن ببین چی میگم
سهون با عصبانیت میگه:
-نه تو گوش کن!اگر این اتفاق واسه من میو
- ۳۲.۱k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط