The Secret Between Light and the Stage
The Secret Between Light and the Stage
پارت 9
نارا: منم همین کار رو میکنم
شوگا گوشی رو برداشت و دوباره به عکس نگاه کرد
شوگا: هر کسی این کار رو کرده هدفش فقط یه چیز بوده
نارا: اینکه بینمون اختلاف بندازه
ویو نارا
نارا: من دیگه میرم
همو بغل کردیم و بوسیدیم امدم
بیرون داشتم میرفتم که یهو یادم آمد
گوشیم رو یادم رفته برگشتم تا کوشی رو بردارم
ویو شوگا
توی اتاق بودم میخواستم برم
که یهو یه نفر آمد داخل نگاه کردم
وونیوگ با یه لباس باز آمد
شوگا : تو اینجا چیکار میکنی
که میومد جلو و من میرفتم عقب که آمد بهم چسبید و گفت
وونیونگ: نارا لیاقت تورو نداره
و خودشو بهم میچسبودند و دکمه لباسم رو باز میکرد
شوگا : چیکار میکنی
که یهو در باز شد لباشو گذاشت روی لبام
ویو نارا
رفتم توی اتاق که دیدم
شوگا و وونیوگ دارن همو میبوسن قلبم فشرده شد
نارا: اینجا چه خبره (بغض و اشک )
شوگا : اونجوری که فکر. میکنی نیست
رفتم سمت وونیونگ و زدم
توی گوشش مو هاشو گرفتم
شروع کردم به زدنش شوگا گرفتم
وونیونگ: چیکار میکنی ولم کن
نارا: هر*زه بی آبرو
موهای وونیونگ رو گرفتم
از اتاق انداختمش بیرون
نارا: چرا داشتی میبوسیدیش
شوگا : قسم میخورم اون منو بوسید
که بغلش کردم
نارا: میدونم اون هر*زه بوسیدت حتا دیگه متمئنم اون عکس های فیک رو درست کرده
شوگا : اره منم همینجور فکر میکنم
که لباش رو گذاشت روی لبام و بوسید
که بعد چند مین جدا شدیم
شوگا :دیگه بهش فکر نکن
نارا: باشه
نارا: من فقط میخوام بدونم میتونم بهت اعتماد کنم یا نه
شوگا: میتونی چون من نمیخوام کسی بین ما تصمیم بگیره
نارا: دوست دارم
شوگا : منم
همو بغل کردیم
(یک سال بعد )
ویو نارا
با شوگا ازدواج کردم و الان سه ماه حاملم و خیلی خوشبختم
پایان ❤️
(عشق واقعی با شایعه نمیشکند؛ با نپرسیدن حقیقت میشکند)
حمایت زیاد بشه که رمان جدید ما تو راه ست
پارت 9
نارا: منم همین کار رو میکنم
شوگا گوشی رو برداشت و دوباره به عکس نگاه کرد
شوگا: هر کسی این کار رو کرده هدفش فقط یه چیز بوده
نارا: اینکه بینمون اختلاف بندازه
ویو نارا
نارا: من دیگه میرم
همو بغل کردیم و بوسیدیم امدم
بیرون داشتم میرفتم که یهو یادم آمد
گوشیم رو یادم رفته برگشتم تا کوشی رو بردارم
ویو شوگا
توی اتاق بودم میخواستم برم
که یهو یه نفر آمد داخل نگاه کردم
وونیوگ با یه لباس باز آمد
شوگا : تو اینجا چیکار میکنی
که میومد جلو و من میرفتم عقب که آمد بهم چسبید و گفت
وونیونگ: نارا لیاقت تورو نداره
و خودشو بهم میچسبودند و دکمه لباسم رو باز میکرد
شوگا : چیکار میکنی
که یهو در باز شد لباشو گذاشت روی لبام
ویو نارا
رفتم توی اتاق که دیدم
شوگا و وونیوگ دارن همو میبوسن قلبم فشرده شد
نارا: اینجا چه خبره (بغض و اشک )
شوگا : اونجوری که فکر. میکنی نیست
رفتم سمت وونیونگ و زدم
توی گوشش مو هاشو گرفتم
شروع کردم به زدنش شوگا گرفتم
وونیونگ: چیکار میکنی ولم کن
نارا: هر*زه بی آبرو
موهای وونیونگ رو گرفتم
از اتاق انداختمش بیرون
نارا: چرا داشتی میبوسیدیش
شوگا : قسم میخورم اون منو بوسید
که بغلش کردم
نارا: میدونم اون هر*زه بوسیدت حتا دیگه متمئنم اون عکس های فیک رو درست کرده
شوگا : اره منم همینجور فکر میکنم
که لباش رو گذاشت روی لبام و بوسید
که بعد چند مین جدا شدیم
شوگا :دیگه بهش فکر نکن
نارا: باشه
نارا: من فقط میخوام بدونم میتونم بهت اعتماد کنم یا نه
شوگا: میتونی چون من نمیخوام کسی بین ما تصمیم بگیره
نارا: دوست دارم
شوگا : منم
همو بغل کردیم
(یک سال بعد )
ویو نارا
با شوگا ازدواج کردم و الان سه ماه حاملم و خیلی خوشبختم
پایان ❤️
(عشق واقعی با شایعه نمیشکند؛ با نپرسیدن حقیقت میشکند)
حمایت زیاد بشه که رمان جدید ما تو راه ست
- ۱۵۶
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط