{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دزدی از قلب

دزدی از قلب
شهر سئول شب بود. نور خیابان‌ها بر روی باران کوچکی که روی سطح آسفالت می‌بارید، بازمی‌تابید.
در یکی از برج‌های لوکس شهر، زن جوانی با چشمان سیاه پر از غم، به بیرون از پنجره خیره شده بود.

او آهن هان یا به اختصار اتیوک بود، دختر ۲۵ ساله‌ای با صدای طلایی و هوشی بالا، دانشجوی رشته هنر و تنها فرزند یکی از خانواده‌های معروف سیاسی کره جنوبی.

اما زندگی او دیگر زیر نظر خانواده نبود. از دست برادرانش فرار کرده بود که می‌خواستند زندگی‌اش را کنترل کنند. حالا در سئول زندگی می‌کرد، در یک کافه موسیقی می‌خواند و از هیچ کس کمکی نمی‌خواست.

اما یک شب، همه چیز تغییر کرد.

وقتی از کار بر می‌گشت، دو مرد بلند قد و سیاه لباس، او را در خیابان تنها گرفتند. قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، کیسه‌ای روی سرش انداختند و او را به یک جای نامعلوم بردند.

فصل دوم: سرکرده مافیا
جایی دور از شلوغی شهر، در یک خانه قدیمی ولی مجلل در حومه سئول، اتیوک چشمانش را گشود.

در مقابلش، مردی ایستاده بود. لباس سیاه، موی کوتاه، نگاهی ترسناک ولی زیبا.
او چائوکی بنگچان بود، سرکرده یکی از خطرناک‌ترین گروه‌های مافیایی سئول، شناخته شده با نام "Black Lotus".

اتیوک دلمش کوفت:

«چرا منو آوردی اینجا؟»

بنگچان بدون اینکه چشمانت را از او بردارد، آرام گفت:

«چون دوستت دارم.»

اتیوک متعجب شد. آدمی مثل او، یک مافیای خونسرد، دوست داشتن را هم بلد بود؟

اما حقیقت این بود که بنگچان از زمانی که اتیوک را در یک کنسرت خیابانی دیده بود، دلش گرفته بود. صدایش، وجودش، قلب شجاعش... همه چیزش.

او تصمیم گرفت دنیایش را تغییر دهد. حتی اگر باید بدزددش.

فصل سوم: زندانی عشق
روزها به هفته‌ها تبدیل شدند. اتیوک در آن خانه محبوس بود، اما با بنگچان.
او متوجه شد که این مرد ترسناک، درونش یک قلب شکنده دارد. مردی که هر شب به گیتارش می‌نواخت، گاهی گریه می‌کرد و گاهی از خودش می‌خندید.

علاقه‌اش به او تدریجاً در حال رشد بود.
اما از طرفی، خانواده‌اش دنبالش بودند. پلیس دست به دامن تمامی گروه‌های مافیایی شهر شده بود.

در همین حال، یکی از دشمنان قدیمی بنگچان، از دزدیده شدن اتیوک مطلع شد و قصد داشت از این فرصت استفاده کند.

فصل چهارم: خون و عشق
شبی تاریک، گروه دشمن به خانه حمله کردند. شلیک، آتش، صدای گریه.
بنگچان تمام تلاشش را کرد تا اتیوک را نجات دهد، اما گلوله‌ای در شانه‌اش فرو رفت.

اتیوک بی‌اختیار در کنارش افتاد و گریست:

«برو... فرار کن...»

اما بنگچان با لبخندی خونی گفت:

«نه... من تو را دوباره از دست نمی‌دهم.»

پلیس وارد عمل شد. گروه دشمن دستگیر شدند. بنگچان هم زخمی دستگیر شد.
اتیوک به عنوان گواه در برابر دادگاه حاضر شد.

اما وقتی از او پرسیدند:

«چرا با او ماندید؟»

او گفت:

«چون من هم او را دوست دارم.»

همه ساکت شدند.

حتی قضات.

پایان: عشقی که ماند
بنگچان به زندان رفت، اما دادگاه به دلیل همکاری در دستگیری گروه مافیای دشمن و همچنین توبه، حکم او را کاهش داد.

دو سال بعد، در یک روز آفتابی، اتیوک در بیرون زندان منتظر بود.

وقتی بنگچان بیرون آمد، دید زنی که دوست داشت با یک گیتار در دست منتظرش است.

او گفت:

«این بار من نمی‌روم.»

و بنگچان گفت:

«و من دیگه نمی‌دزدمت. فقط می‌خواهم همیشه نزدیکت باشم.»

و در آن لحظه، در خیابان‌های سئول، موسیقی دوباره شروع شد.
موسیقی عشقی که با خون، اشتباهات، و رحمت ساخته شده بود.
دیدگاه ها (۱)

روزهای بعد از آزادی بنگچان، مثل یک تابستان کوتاه ولی پررنگ ب...

بشه هاممممممممممماسم اهنگشونو میدونین نمودونم میگین بم

حق تر از ایننن

کیوتای خرررر من غششش

RESPECT OR DIE : پارت اول | ورود به تاریکیساعت از نیمه‌شب گذ...

p23

💛🍂مرا به هفت سالگی‌ام ببر زیر همان درخت خانه مادربزرگکه سیب‌...

×🌹 رزهای خونین 🩸ژانر: مافیایی | عاشقانه‌ی تاریک | جنایی | در...

p31

p19

فصل دوم رمان گرفتار تو قسمت دوم

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت8ویو اتقهوه‌ام رو گرف...

p7

عنوان فصل اول: سایه‌های طلایی در قلب سئولخورشیدِ سئول، آرام‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط