یکی بود یکی نبود
یکی بود یکی نبود
سالها پیش تو شهری دور یه دختر کوچولو به دنیا اومده
پدر و مادرش خیلی خوشحال بودن و خیلی دوسش داشتن یه دختر ابرو مشکی با موهای خرمایی
یه دختر تپل بالپهای صورتی که به هیچکس به جز باباش نمیخندید
به خونشون نور و روشنی آورده بود واسه همین اسمشو گذاشتن روشنایی
روشنایی بزرگ و بزرگ تر میشد
هر روز که بزرگتر میشد بازیگوش تر میشد
مادر بزرگش بهش میگفت بلا...
روشنایی دختر باهوش و مهربونی بود
همه دوسش داشتن
روشنایی آروم آروم، تند تند بزرگ میشد
چهره و اندامش بزرگونه میشد و قد میکشید
روز به روز خانوم تر میشد اما دلش همونجور ساده و بچگونه مونده بود
به اطرافش به رفتار آدما توجه نمی کرد
هیچوقت فکر نمیکرد پشت رفتار کسی قصد وغرضی باشه
( به نظر من احمق بود :| )
گذشت و گذشت تااینکه یه نفر دل روشنایی رو دزدید
روشنایی دنبال دلش گشت اما اونو پیدا نکرد
تا اینکه یه نامه برای روشنایی رسید تواون نامه نوشته بود:
به تقاص دلی که پیشت جا گذاشتم وتو هیچوقت بهم برش نگردوندی دلتو دزدیدم
شاهان
روشنایی اصلا دلی ندیده بود که بخواد برگردونه به شاهان
بین روشنایی وشاهان کشمکشی بود که فقط خودشون خبر داشتن خدای بالاسرشون
روزها میگذشتن وکم کم روشنایی و شاهان فهمیدن که دیگه نمیخوان دلشونو از هم پس بگیرن بر عکس خیلی هم خوشحالن که دلاشون پیش همه
از اون روز به بعد روشنایی و شاهان شده بودن دوتا عاشق
دیگه کسی کاری به کارشون نداشت
روزهای خوبی بود هرچند پراز دوری اما دیدارهای چند لحظه ای از راه دور آرامشی داشت قدر یه دنیا
میگذشت و میگذشت
تا اینکه یه روز درخونه ی شاهان زده شد
شاهان که درو باز کرد دید یه غریبه اس
غریبه گفت من تو این شهر کسی رو ندارم گشنه وتشنه ام منو به خونت راه بده
شاهان خوش قلب بود ودلرحم
غریبه رو به خونه راه داد
اما اون غریبه جون شاهان و گرفت
آره اون غریبه مرگ بود
...
وقتی این خبر به روشنایی رسید دنیاش تار شد فروغ چشماش تاریک شد
دیگه نه خبری از خنده بود نه از شیطنت نه حتی یه لبخند
روزاش با اشک حلقه شده تو چشاش شروع می شد با بالش خیس تموم می شد
دیگه کسی نمیدید روشنایی بازیگوشی کنه روشنایی انگار دیگه خاموش شده بود
وهمه میدونستن چرا
چون وقتی شاهان دل روشنایی رو دزدیده بود یه جا قایم کرده بود که هیچکس پیداش نکنه
همه گشتن اما هیچکس پیداش نکرد
همه ناراحت بودن اما کاری از کسی بر نمی یومد
خیلی ها خواستن دلشونو بدن به روشنایی اما روشنایی...
روزای روشنایی عین شباش تاریک شده بود
آخه روشنایی دیگه دل نداشت
زمان میگذشت و میگذشت
حالا دیگه روشنایی بزرگتر شده بود
روشنایی بی دله ما!
...
تا اینکه یه روز درخونه ی روشنایی رو زدن
روشنایی درو که باز کرد جوونی و پشت در دید
یه جوون با نگاهی مهربون
جوون به روشنایی گفت تو روشنایی هستی؟
روشنایی با چشمایی متعجب گفت بله من روشنایی هستم
ازکجا منو میشناسین؟
جوون گفت من راستان هستم
وقتی داشتم به شهر شما میومدم تو دشت های دوریه دل پیدا کردم که روش اسم تو نوشته شده بود...
و جعبه رو به روشنایی داد
روشنایی در جعبه رو که باز کرد چشماش از خوشحالی برق زد
اون دلشو دوباره پیدا کرده بود
...
از اون روز به بعد روشنایی آروم آروم حالش بهتر شد
میخندید
بازیگوشی میکرد
...
راستان تو اون شهر موندگار شد وهمه بخاطر شاد شدن روشنایی راستانو دوست داشتن
روشنایی برای تشکر از راستان برای اون شعری گفت (آخه نیمچه ذوق شاعری داشت)
بعضی روزا به راستان سر میزد
تو همین رفت و آمد ها بود که روشنایی دلشو پیش راستان جا گذاشت
اره دلشو جا گذاشت اما هیچوقت روش نشد به راستان بگه
...
روزها میگذشت و راستان غرق در روزمرگیهاش و روشنایی غرق در ...
...
...
تا اینکه بعد از چند سال راستان قصد رفتن کرد
میخواست از شهر روشنایی بره
...
روشنایی خیلی تلاش کرد جلوشو بگیره اما نتونست
:(
عاقبت تو یه غروب راستان از شهر روشنایی رفت
روشنایی ایستاده بود و دور شدنشو میدید
یه دفعه دید یه چیزی از روی زین اسب راستان افتاد و راستان هم متوجه نشد
شاید هم...
روشنایی دوید
وقتی که به اون چیز رسید دید که یه دل شکسته است
تیکه هاشو که کنار هم گذاشت دید روش نوشته روشنایی... )':
...
روشنایی تیکه های دلشو جمع کرد
دستهاش زخمی شده بودن
خون چکه چکه میچکید
...
روشنایی در حالی که اشک میریخت به وسط دشت رفت
سعی کرد با گچ تیکه های دلشو به هم وصل کنه
اما...
اما نشد... )':
ناچار اونارو گذاشت تو یه چاله و روشونو با گل پوشوند
روشنایی دیگه هیچوقت نه خندید نه....
آخه روشنایی دیگه دلی نداشت
الهه ی آتش
دی ماه 1393 خورشیدی
سالها پیش تو شهری دور یه دختر کوچولو به دنیا اومده
پدر و مادرش خیلی خوشحال بودن و خیلی دوسش داشتن یه دختر ابرو مشکی با موهای خرمایی
یه دختر تپل بالپهای صورتی که به هیچکس به جز باباش نمیخندید
به خونشون نور و روشنی آورده بود واسه همین اسمشو گذاشتن روشنایی
روشنایی بزرگ و بزرگ تر میشد
هر روز که بزرگتر میشد بازیگوش تر میشد
مادر بزرگش بهش میگفت بلا...
روشنایی دختر باهوش و مهربونی بود
همه دوسش داشتن
روشنایی آروم آروم، تند تند بزرگ میشد
چهره و اندامش بزرگونه میشد و قد میکشید
روز به روز خانوم تر میشد اما دلش همونجور ساده و بچگونه مونده بود
به اطرافش به رفتار آدما توجه نمی کرد
هیچوقت فکر نمیکرد پشت رفتار کسی قصد وغرضی باشه
( به نظر من احمق بود :| )
گذشت و گذشت تااینکه یه نفر دل روشنایی رو دزدید
روشنایی دنبال دلش گشت اما اونو پیدا نکرد
تا اینکه یه نامه برای روشنایی رسید تواون نامه نوشته بود:
به تقاص دلی که پیشت جا گذاشتم وتو هیچوقت بهم برش نگردوندی دلتو دزدیدم
شاهان
روشنایی اصلا دلی ندیده بود که بخواد برگردونه به شاهان
بین روشنایی وشاهان کشمکشی بود که فقط خودشون خبر داشتن خدای بالاسرشون
روزها میگذشتن وکم کم روشنایی و شاهان فهمیدن که دیگه نمیخوان دلشونو از هم پس بگیرن بر عکس خیلی هم خوشحالن که دلاشون پیش همه
از اون روز به بعد روشنایی و شاهان شده بودن دوتا عاشق
دیگه کسی کاری به کارشون نداشت
روزهای خوبی بود هرچند پراز دوری اما دیدارهای چند لحظه ای از راه دور آرامشی داشت قدر یه دنیا
میگذشت و میگذشت
تا اینکه یه روز درخونه ی شاهان زده شد
شاهان که درو باز کرد دید یه غریبه اس
غریبه گفت من تو این شهر کسی رو ندارم گشنه وتشنه ام منو به خونت راه بده
شاهان خوش قلب بود ودلرحم
غریبه رو به خونه راه داد
اما اون غریبه جون شاهان و گرفت
آره اون غریبه مرگ بود
...
وقتی این خبر به روشنایی رسید دنیاش تار شد فروغ چشماش تاریک شد
دیگه نه خبری از خنده بود نه از شیطنت نه حتی یه لبخند
روزاش با اشک حلقه شده تو چشاش شروع می شد با بالش خیس تموم می شد
دیگه کسی نمیدید روشنایی بازیگوشی کنه روشنایی انگار دیگه خاموش شده بود
وهمه میدونستن چرا
چون وقتی شاهان دل روشنایی رو دزدیده بود یه جا قایم کرده بود که هیچکس پیداش نکنه
همه گشتن اما هیچکس پیداش نکرد
همه ناراحت بودن اما کاری از کسی بر نمی یومد
خیلی ها خواستن دلشونو بدن به روشنایی اما روشنایی...
روزای روشنایی عین شباش تاریک شده بود
آخه روشنایی دیگه دل نداشت
زمان میگذشت و میگذشت
حالا دیگه روشنایی بزرگتر شده بود
روشنایی بی دله ما!
...
تا اینکه یه روز درخونه ی روشنایی رو زدن
روشنایی درو که باز کرد جوونی و پشت در دید
یه جوون با نگاهی مهربون
جوون به روشنایی گفت تو روشنایی هستی؟
روشنایی با چشمایی متعجب گفت بله من روشنایی هستم
ازکجا منو میشناسین؟
جوون گفت من راستان هستم
وقتی داشتم به شهر شما میومدم تو دشت های دوریه دل پیدا کردم که روش اسم تو نوشته شده بود...
و جعبه رو به روشنایی داد
روشنایی در جعبه رو که باز کرد چشماش از خوشحالی برق زد
اون دلشو دوباره پیدا کرده بود
...
از اون روز به بعد روشنایی آروم آروم حالش بهتر شد
میخندید
بازیگوشی میکرد
...
راستان تو اون شهر موندگار شد وهمه بخاطر شاد شدن روشنایی راستانو دوست داشتن
روشنایی برای تشکر از راستان برای اون شعری گفت (آخه نیمچه ذوق شاعری داشت)
بعضی روزا به راستان سر میزد
تو همین رفت و آمد ها بود که روشنایی دلشو پیش راستان جا گذاشت
اره دلشو جا گذاشت اما هیچوقت روش نشد به راستان بگه
...
روزها میگذشت و راستان غرق در روزمرگیهاش و روشنایی غرق در ...
...
...
تا اینکه بعد از چند سال راستان قصد رفتن کرد
میخواست از شهر روشنایی بره
...
روشنایی خیلی تلاش کرد جلوشو بگیره اما نتونست
:(
عاقبت تو یه غروب راستان از شهر روشنایی رفت
روشنایی ایستاده بود و دور شدنشو میدید
یه دفعه دید یه چیزی از روی زین اسب راستان افتاد و راستان هم متوجه نشد
شاید هم...
روشنایی دوید
وقتی که به اون چیز رسید دید که یه دل شکسته است
تیکه هاشو که کنار هم گذاشت دید روش نوشته روشنایی... )':
...
روشنایی تیکه های دلشو جمع کرد
دستهاش زخمی شده بودن
خون چکه چکه میچکید
...
روشنایی در حالی که اشک میریخت به وسط دشت رفت
سعی کرد با گچ تیکه های دلشو به هم وصل کنه
اما...
اما نشد... )':
ناچار اونارو گذاشت تو یه چاله و روشونو با گل پوشوند
روشنایی دیگه هیچوقت نه خندید نه....
آخه روشنایی دیگه دلی نداشت
الهه ی آتش
دی ماه 1393 خورشیدی
- ۸.۰k
- ۱۶ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط