{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به دنیا که آمدم گفتند: این اسم توست

به دنیا که آمدم گفتند: این اسم توست
و اینهاهم پدر و مادر تو، تو وظیفه داری
آنهارا دوست بداری و با آنها زندگی کنی.
این کشور توست و این قوانینش، باید
به نحو احسن آنهارا رعایت کنی و اگر
لازم باشد جانت را هم برایش بدهی.
این دین توست و این هم مقدساتش؛
تو باید به آنها احترام بگذاری؛ نباید زیاد
درباره اش فکر کنی که نکند زبانم لال
شک رخنه کند در دل اعتقاداتت!
و از همان لحظه بود که مرا حبس کردند
در خط قرمز اعتقادهایشان و هر روز
در گوشم از اراده و اختیار و آزادی گفتند.
سالها سعی در شکستن این چهارچوب
کردم اما چه بیهوده...
درست مانند عروسک خیمه شب بازی ای
که آرزو داشت از پس پرده نمایش فرار کند
#عکس_نوشته
دیدگاه ها (۱)

سناریو: ماه سرخ

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑥_بخش اول_ناز کُنی، نَظر کُنی، ...

خسف | قصه سی و یکم: مأمون (بخش دوم)

Nine

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

حقیقت پنهان پارت ۶ ویو ادمین :وقتی خانواده اعضا رفتند بورام ...

با خارها راهش رامیبندم:شباهت غاصبان فدک و بهائیت درغصب

خسف | قصه سی و یکم: مأمون (بخش اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط