𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑥
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑥
_بخش اول_
ناز کُنی، نَظر کُنی، قَهر کُنی، ستم کُنی
گر که جَفا، گر که وَفا، از تو حذَر نمیکنم"
_مولانا
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
_سوروس
رو به روی هم ایستاده ایم.من و کسی که بیشتر از تمام دنیا عاشقش هستم.جای انگشتان باریک و بلندش را هنوز هم روی دستم حس میکنم.انگشتان شفابخشش...حتی قبل از اینکه بفهمم درمانگر است هم همین نظر را داشتم.دست هایش مرا آتش میزند رفویم می کند نجاتم میدهد.موهای لعنتی اش...موهای بی نقص کوفتی اش توی باد میرقصد و توی نور کمسوی زیرزمین شبیه یک آشوب است.شبیه یک انقلاب.شبیه یک دگرگونی شبیه فروپاشی...از خودم خجالت میکشم که اینقدر بیچارهِ او هستم و باز نمیتوانم دست از پرستیدنش بردارم.با شمشیر توی دستش که با آن نشانه ام رفته؛ناجوانمردانه ترین جنگ دنیا را آغاز میکند و برای من این جنگ ناجوانمردانه مثل یک رویاست. خوابی که هرگز دوست ندارم از آن بیدار شوم.ما بار اولمان نیست که باهم مبارزه میکنیم.پنج سال تمام سه بار در هفته دوئل میکردیم ولی آن موقع شمشیر دستمان نبود.و من کاملاً مراقب بودم که همپیمان کوچولویم آسیب جدی نبیند.ولی حالا...تیغه شمشیر؟من روی او شمشیر بکشم؟البته او هم روی من شمشیر خواهد کشید پس...ببخشید عزیزم.مراقبم آسیب نبینی.من اول حمله میکنم.و دفاع بینظیری دریافت میکنم.حمله بعدی از طرف اوست جاخالی میدهم و حمله بعد را انجام میدهم.یک رقص را روی زمین مبارزه آغاز کردیم.آهنگ والسمان برخورد شمشیر هایمان است و ردای شبمان لباس رزم.البته اگر تیشرت و شلوار را لباس رزم به حساب بیاوریم.یک ضربه دیگر میزنم و شمشیر از دستش میافتد.عقب میکشم و میگویم"خب.تموم شد."
پوفی میکشد"خودم دارم میبینم عوضی!"موهایش را باز میکند تو باد تکان میدهد و دوباره میبندد. من از این منظره لبخند ناخوداگاهی میزنم.با حرص میگوید"خوشت میاد اثبات کنی که برنده ای؟که بی نقصی؟که هرکاری رو که شروع کنی به نحو احسن تموم می کنی؟چون تو سوروس اسنیپ معروفی و من هیچی نیستم؟!اینو میخوای بگی سوروس؟!"
خدایا واقعا؟!من همچین حسی به او دادم؟واقعاً؟!دستم را آرام روی صورتش میگذارم"ری من...منظورم این نبود."
بهت زده توی چشمهایم نگاه میکند آرام میگوید"میدونم...ببخشید."
موهایش را کنار میزنم و میگویم"ما خسته ایم.هردومون.ممکنه حرفای برگشت ناپذیری به بزنیم.باید یکم از هم دور بشیم."
با نگاه به صورتش ادامه میدهم"احتمالاً پیش شمشیر ها دلت قرص تره.من یه دوری میزنم و برمیگردم.مراقب خودت باش."
با حرص میگوید"داری ولم میکنی؟!از دستم فرار میکنی؟"
"آخرین کاری که ممکنه بکنم فرار از توعه.من فقط دارم کمکت میکنم چند دقیقه از دستم خلاص بشی"
لجباز تر از آن است که چیز دیگری بگوید و لعنت!من عاشق همینش هستم!توی زیر زمین فراخ راه میافتم زیر نور کمسوی زرد رنگش از زمین مبارزه دور میشوم.شاید باید کمی تنها باشم تا یادم بیاید چطور اورا نرنجانم
_بخش اول_
ناز کُنی، نَظر کُنی، قَهر کُنی، ستم کُنی
گر که جَفا، گر که وَفا، از تو حذَر نمیکنم"
_مولانا
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
_سوروس
رو به روی هم ایستاده ایم.من و کسی که بیشتر از تمام دنیا عاشقش هستم.جای انگشتان باریک و بلندش را هنوز هم روی دستم حس میکنم.انگشتان شفابخشش...حتی قبل از اینکه بفهمم درمانگر است هم همین نظر را داشتم.دست هایش مرا آتش میزند رفویم می کند نجاتم میدهد.موهای لعنتی اش...موهای بی نقص کوفتی اش توی باد میرقصد و توی نور کمسوی زیرزمین شبیه یک آشوب است.شبیه یک انقلاب.شبیه یک دگرگونی شبیه فروپاشی...از خودم خجالت میکشم که اینقدر بیچارهِ او هستم و باز نمیتوانم دست از پرستیدنش بردارم.با شمشیر توی دستش که با آن نشانه ام رفته؛ناجوانمردانه ترین جنگ دنیا را آغاز میکند و برای من این جنگ ناجوانمردانه مثل یک رویاست. خوابی که هرگز دوست ندارم از آن بیدار شوم.ما بار اولمان نیست که باهم مبارزه میکنیم.پنج سال تمام سه بار در هفته دوئل میکردیم ولی آن موقع شمشیر دستمان نبود.و من کاملاً مراقب بودم که همپیمان کوچولویم آسیب جدی نبیند.ولی حالا...تیغه شمشیر؟من روی او شمشیر بکشم؟البته او هم روی من شمشیر خواهد کشید پس...ببخشید عزیزم.مراقبم آسیب نبینی.من اول حمله میکنم.و دفاع بینظیری دریافت میکنم.حمله بعدی از طرف اوست جاخالی میدهم و حمله بعد را انجام میدهم.یک رقص را روی زمین مبارزه آغاز کردیم.آهنگ والسمان برخورد شمشیر هایمان است و ردای شبمان لباس رزم.البته اگر تیشرت و شلوار را لباس رزم به حساب بیاوریم.یک ضربه دیگر میزنم و شمشیر از دستش میافتد.عقب میکشم و میگویم"خب.تموم شد."
پوفی میکشد"خودم دارم میبینم عوضی!"موهایش را باز میکند تو باد تکان میدهد و دوباره میبندد. من از این منظره لبخند ناخوداگاهی میزنم.با حرص میگوید"خوشت میاد اثبات کنی که برنده ای؟که بی نقصی؟که هرکاری رو که شروع کنی به نحو احسن تموم می کنی؟چون تو سوروس اسنیپ معروفی و من هیچی نیستم؟!اینو میخوای بگی سوروس؟!"
خدایا واقعا؟!من همچین حسی به او دادم؟واقعاً؟!دستم را آرام روی صورتش میگذارم"ری من...منظورم این نبود."
بهت زده توی چشمهایم نگاه میکند آرام میگوید"میدونم...ببخشید."
موهایش را کنار میزنم و میگویم"ما خسته ایم.هردومون.ممکنه حرفای برگشت ناپذیری به بزنیم.باید یکم از هم دور بشیم."
با نگاه به صورتش ادامه میدهم"احتمالاً پیش شمشیر ها دلت قرص تره.من یه دوری میزنم و برمیگردم.مراقب خودت باش."
با حرص میگوید"داری ولم میکنی؟!از دستم فرار میکنی؟"
"آخرین کاری که ممکنه بکنم فرار از توعه.من فقط دارم کمکت میکنم چند دقیقه از دستم خلاص بشی"
لجباز تر از آن است که چیز دیگری بگوید و لعنت!من عاشق همینش هستم!توی زیر زمین فراخ راه میافتم زیر نور کمسوی زرد رنگش از زمین مبارزه دور میشوم.شاید باید کمی تنها باشم تا یادم بیاید چطور اورا نرنجانم
- ۱۵۵
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط