{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

____[Stirring Ashes]____

تـکـاپـوی خـاکـسـتـر ²⁵

ویو یه هفته بعد....
ویو بل:
یک هفته از اون روز میگذره و من فقط ازش فاصله میگیرم..
اما نمیدونم چرا..
نمیدونم...
از اون میترسم؟
یا از خودم؟
*بانو میتونم بیام داخل؟
-اوه البته لارا بیا تو..
* بانو فردا شب یه مهمونی توی قصر برگزار میشه که عالیجناب شما رو هم دعوت کردن
-از اونجایی که میدونم مهمونی های قصر برای اشراف زاده ها هست...
من که اشراف زاده نیستم..
*بانو این چه حرفیه...
همه اشراف زاده ها باید جلوی شما سر خم کنن.
-اووووو
دیگه خیلی لوسم نکن(با خنده)
باشه میام...
*اوه راستی شاهزاده گفتن خودشون براتون لباس انتخاب میکنن و براتون میارن..
فردا هم آرایشگرها به قصر میان تا شما رو آماده کنن...
-اوووو
همچین آدم مهمیم نیستم اینقدر ریخت و پاش میکنه..
باشه عزیزم مرسی..
* اوه راستی گفتن که دوستتون الیزابت هم دعوت هستن...
-اوه خدا رو شکر دلم براش تنگ شده..
اون هم اشراف زاده هست...
* خب پس من دیگه مرخص میشم
-حتما عزیزم

ویو جونگ کوک:
الیزابت رو دعوت کردم تا یکم بل از تنهایی در بیاد و ببینتش...
این یه هفته خیلی جدی بود و هر بار خواستم باهاش حرف بزنم دست به سرم کرد...
%شاهزاده با من کاری داشتید؟
+آره
برو دوست بل، الیزابت رو به مهمونی دعوت کن و بهش دعوت نامه بده...
تهیونگ یه لبخند ریز رو لبش نشست...
+هوییی تهیگونگااا
کجایییی؟
% اوه هیچی چشم..

چقدر عجیب شده این..

تهیونگ ویو:
به سمت خونه الیزابت و بل حرکت کردم تا دعوتش کنم....
خواستم بروز ندم ولی تو ماتهتم عروسی بود که میخوام ببینمش
یه جورایی ازش خوشم اومده بود...
خیلی خوشگل بود...
اهههه
برو کارتو بکن دیگه...
در خونه رو زدم و خدمتکار در رو باز کرد...
% سلام خسته نباشید..
با مادماذل الیزابت کار داشتم
خونه هستن؟
*اوه نه ایشون رفتن گل فروشی توی شهر..
% میشه بهم بگید کدوم گل فروشی؟
*توی خیابون..... اسم مغازه ..... هست...
% ممنونم مرسی

به سمت گل فروشی راه افتادم...
دیدم داره دور گلا میچرخه و از بوی تک تکشون لذت میبره...
چند دقیقه داشتم نگاش میکردم که یهو به خودم اومدمو و به سمتش رفتم...
% سلام مادماذل
=اوه سلام دوباره همدیگه رو دیدیم آقای.....
%تهیونگ هستم..
= اوه خوشبختم آقای تهیونگ...
% همچنین
افتخار میدید که با هم صحبت کوتاهی داشته باشیم؟
= البته..
باعث افتخاره

با هم شروع به قدم زدن کردیم و من سر بحث رو باز کردم...




#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگ‌کوک #Stirring Ashes
دیدگاه ها (۶)

p¹ویو هانا-امروز مادربزرگ بهم گفت که یه مهمونی برگزار کرده و...

پارت اول ویو لیا سلام من لیا هستم یه سال هست که با جیمین ازد...

نگاه نفرت انگیز ,, Hateful look ,,𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏,, سحرگاه بود آفتا...

مربی موتور سوار

چند‌پارتی‌ &تهیونگ&وقتی:``توی‌ مدرسه‌ باهم‌ رقابت‌دارید‌ولی....

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆   1 پارتویو اتبالاخره بعد از ...

رمان :تا وقتی عاشقت شدم

COERCION

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط