×قسمت یک×پارت چهار
×قسمت یک×پارت چهار
فرشته اروم سرشو خاروند و خودشو بهم نزدیک تر کرد..
_ایمان..میشه شمارتو داشته باشم؟؟
شاید کسه دیگه ای بوداینو به منظور بدی میگرفت.اما من هرکسی نبودم.شمارمو گفتم و اونم تو گوشیش زد.اونم حرف زد .از خودش.از خانوادش.از مادر مریضش..از درسومشقش و دوستاش وهرچیزیکه فکر میکرد برای من جالبه
در کلمیشد به نتیجه رسید که دختر بدینیست..نمیدونم..من حتی سرجمع ده تا اسم دخترونه همبلد نیستم..نمیتونمدختر خوبواز دختر بد تشخیص بدم..در کل میتونم از اون شب به عنوان یه شب نات بد یاد کنم.خونه کهرفتم..صدای داد و بیدادای ناصر کل فضای ساختمونو گرفته بود..در که بسته شد با لنگه کفشی که طرفم پرت کرد گارد گرفتم..باز هار شده..خدا امشبو به خیر بگزرونه
مامان داد کشید:چیکار به بچم داری؟؟به مالت ضرر خورده چه ربطیبه من و ایمانداره؟!
_پس به کی ربط داره؟؟میخواین حرصمو سر بابا و بابابزرگ خوش اخلاقتون خالی کنم که یه تنه دونیمم کنه؟؟
زیر لب اروم گفتم:بدممنمیاد
ولی از شانس بدمانگار شنید..از جاش بلند شد و بهدیوار چسبوندم..یقمو گرفت ودر حالی که سگ شده بود گفت:چی زرزرکردی پدرسگ!؟
تمام اب دهنشو رو صورتمریخت..مردیکه الدنگ عوضی..داد کشیدم:اسمبابای منو با اون دهن کثیفت نیار
_بشین دوغتو بخور بچه سیرابی..میزنماعلامیت میکنم میری پیش اون بابای حروم زادت
داشت خیلی بیشازحد بهبابام توهین میکرد..به مرد من..به الگویمن..به کسی که داشتم و نداشتمش...یهونمیدونم یه نیرواز کجاماومد که محکم با مشت خوابوندمتو صورتش..واسه یهدیقه تو سکوت گذشت..انا بعد..به معنای واقعی کلمه به خاکسیاه نشوندم..یکی میزدمدو تا میخوردم..اصن یه وضعی بود..تا تهش با در زدن همسایه ها مجبور شد دست از کار بکشه..احساس درد شدیدی تو مچ دستم میکردم..فکر کنم ضربه جدی خوردهباشه..مامان مچمو باندپیچی کرد وبا گریه زاری و نفرین کردنناصر سعی کرد خودشوخالی کن
دارم از خودم متنفر میشم..از خودمی که حتی نمیتونه از مامانش جلوی یه مرد محافظت کنه..یه خودم ضعیفی که سخت ترین کار زندگیش بلند کردن وزنه بوده..بابامم از من خسته شده..باید عوض شم..تو این دنیا خیلیا هسن کهوجود من اذارشون میده..باید خودمو تغییر بدم...هرچند کار سختیه
................................
_علی
_چیه بگو؟!
_بابا کجایی تو؟؟چرا جواب نمیدی؟!نیسی اصن یه مدته
_ایمان چی گفتی؟؟یه بار دیگه بگو نشنیدم
_میگم کجایی!!؟
_ببین من سرم شلوغه..خواسی به این ادرسی که اس میکنم واست بیا
بعدم تماسو قطع کرد..انقد صدا زیاد بود که نمیشنید چی میگفتم..ادرسش زیاد دور نبود..با یه تاکسی و بقیشم پیاده روی میرسیدم...
تا اونجا کلی فکر کردم..علی پسر قد و یه دنده ای بود..اگه به حرفم گوش نکنه و بخواد به این کاراش ادامه بده چی؟!
یه جای تقریبا خلوت و متروکه ای بود...یه ساختمون بلند اون وسط بود که تنوعی از رنگا از پنجره هاش بیرون زده بود...ماشینای زیادی دم در پارک بود..با دودلی رفتم تو ساختمون
دختر پسرایی زیادی همه جای سالن بودن که با ریتم اهنگ توی هم وول میخوردن
اهنگ خارجی شادی بود..ولی خوشم نیومد..منی که همه عمرم با اهنگای رپ بزرگ شدم چه به اهنگ شاد..
از وسط جمعیت رفتم سمت یه جای خلوت..به اطرافم دقت کردم..علیو کنار یه دختر پیدا کردم..با موهای بلوند و لباسی اندازه کف دست
علی ام کت و شلوار ابی تیره شیکی پوشیده بود و ویبره کنارش ایستاده بود و حرف میزد
رفتم پیشش...دختره یه نگاهی بهم انداخت و وقتی فضارو مناسب ندید رفت..علی ام با لبخند بدرقش میکردم
_هوی
_چته؟!
_علی میفهمی داری چیکارمیکنی؟!یکی از این پارتیا اگه لو بره میخوای چیکارکنی؟!
_خو لو بره..در میریم
_اها..به همین راحتی..
_ایمان من بیکار نیستما..بگو کارتو
طرز حرف زدنش خوب نبود..دیگه پاگیرش نشدم و رفت..من بی معرفت نبودم...حتی اگه علی نامردی کنه و واسه خاطر جنس مخالف منو پس بزنه من نامرد نیسم..غرورمو جلوش خورد نمیکنم..ولی بیخیالشم نمیشم
از ساختمون خارجشدم..ازعلی دلخور بودم..قرار نبود اینجوری بشه..
تلفنم زنگ خورد..شماره ناشناس بود..جواب دادم
_جانم
_منم ایمان،فرشته
_عه..سلام چطوری؟؟
_خوبممرسی..تو خوبی؟!
_ممنون..کاری داشتی؟؟
_اوووم...ایمان میشه بیای یه جایی
چقد امشب نقل مکان میکنم..
_واسه چی؟؟
_توبیا...چیکار داری؟؟
_باشه..ادرس بده
یه ادرسی بهمداد و منمتا اونجاروبا هزارجوربدبختی رفتم..واقعا موتورلازمم
قبلا که رفت و امدامون با علی بود واسه خاطر ماشینشمشکلی نداشتم..ولی الان گیر بودم..یه فضایسبز ودوست داشتنی بود..یه پل بلند وخوشگل روی حوضچه بزرگی بود..که وسط حوض یه بلندی داشت کهمیشد روی تختایی که اونجا گذاشته بودننشست..
فرشته روی پلنشسته بود..پاهاشو از پلاویزون کردهبود.
به نرده پل تک
فرشته اروم سرشو خاروند و خودشو بهم نزدیک تر کرد..
_ایمان..میشه شمارتو داشته باشم؟؟
شاید کسه دیگه ای بوداینو به منظور بدی میگرفت.اما من هرکسی نبودم.شمارمو گفتم و اونم تو گوشیش زد.اونم حرف زد .از خودش.از خانوادش.از مادر مریضش..از درسومشقش و دوستاش وهرچیزیکه فکر میکرد برای من جالبه
در کلمیشد به نتیجه رسید که دختر بدینیست..نمیدونم..من حتی سرجمع ده تا اسم دخترونه همبلد نیستم..نمیتونمدختر خوبواز دختر بد تشخیص بدم..در کل میتونم از اون شب به عنوان یه شب نات بد یاد کنم.خونه کهرفتم..صدای داد و بیدادای ناصر کل فضای ساختمونو گرفته بود..در که بسته شد با لنگه کفشی که طرفم پرت کرد گارد گرفتم..باز هار شده..خدا امشبو به خیر بگزرونه
مامان داد کشید:چیکار به بچم داری؟؟به مالت ضرر خورده چه ربطیبه من و ایمانداره؟!
_پس به کی ربط داره؟؟میخواین حرصمو سر بابا و بابابزرگ خوش اخلاقتون خالی کنم که یه تنه دونیمم کنه؟؟
زیر لب اروم گفتم:بدممنمیاد
ولی از شانس بدمانگار شنید..از جاش بلند شد و بهدیوار چسبوندم..یقمو گرفت ودر حالی که سگ شده بود گفت:چی زرزرکردی پدرسگ!؟
تمام اب دهنشو رو صورتمریخت..مردیکه الدنگ عوضی..داد کشیدم:اسمبابای منو با اون دهن کثیفت نیار
_بشین دوغتو بخور بچه سیرابی..میزنماعلامیت میکنم میری پیش اون بابای حروم زادت
داشت خیلی بیشازحد بهبابام توهین میکرد..به مرد من..به الگویمن..به کسی که داشتم و نداشتمش...یهونمیدونم یه نیرواز کجاماومد که محکم با مشت خوابوندمتو صورتش..واسه یهدیقه تو سکوت گذشت..انا بعد..به معنای واقعی کلمه به خاکسیاه نشوندم..یکی میزدمدو تا میخوردم..اصن یه وضعی بود..تا تهش با در زدن همسایه ها مجبور شد دست از کار بکشه..احساس درد شدیدی تو مچ دستم میکردم..فکر کنم ضربه جدی خوردهباشه..مامان مچمو باندپیچی کرد وبا گریه زاری و نفرین کردنناصر سعی کرد خودشوخالی کن
دارم از خودم متنفر میشم..از خودمی که حتی نمیتونه از مامانش جلوی یه مرد محافظت کنه..یه خودم ضعیفی که سخت ترین کار زندگیش بلند کردن وزنه بوده..بابامم از من خسته شده..باید عوض شم..تو این دنیا خیلیا هسن کهوجود من اذارشون میده..باید خودمو تغییر بدم...هرچند کار سختیه
................................
_علی
_چیه بگو؟!
_بابا کجایی تو؟؟چرا جواب نمیدی؟!نیسی اصن یه مدته
_ایمان چی گفتی؟؟یه بار دیگه بگو نشنیدم
_میگم کجایی!!؟
_ببین من سرم شلوغه..خواسی به این ادرسی که اس میکنم واست بیا
بعدم تماسو قطع کرد..انقد صدا زیاد بود که نمیشنید چی میگفتم..ادرسش زیاد دور نبود..با یه تاکسی و بقیشم پیاده روی میرسیدم...
تا اونجا کلی فکر کردم..علی پسر قد و یه دنده ای بود..اگه به حرفم گوش نکنه و بخواد به این کاراش ادامه بده چی؟!
یه جای تقریبا خلوت و متروکه ای بود...یه ساختمون بلند اون وسط بود که تنوعی از رنگا از پنجره هاش بیرون زده بود...ماشینای زیادی دم در پارک بود..با دودلی رفتم تو ساختمون
دختر پسرایی زیادی همه جای سالن بودن که با ریتم اهنگ توی هم وول میخوردن
اهنگ خارجی شادی بود..ولی خوشم نیومد..منی که همه عمرم با اهنگای رپ بزرگ شدم چه به اهنگ شاد..
از وسط جمعیت رفتم سمت یه جای خلوت..به اطرافم دقت کردم..علیو کنار یه دختر پیدا کردم..با موهای بلوند و لباسی اندازه کف دست
علی ام کت و شلوار ابی تیره شیکی پوشیده بود و ویبره کنارش ایستاده بود و حرف میزد
رفتم پیشش...دختره یه نگاهی بهم انداخت و وقتی فضارو مناسب ندید رفت..علی ام با لبخند بدرقش میکردم
_هوی
_چته؟!
_علی میفهمی داری چیکارمیکنی؟!یکی از این پارتیا اگه لو بره میخوای چیکارکنی؟!
_خو لو بره..در میریم
_اها..به همین راحتی..
_ایمان من بیکار نیستما..بگو کارتو
طرز حرف زدنش خوب نبود..دیگه پاگیرش نشدم و رفت..من بی معرفت نبودم...حتی اگه علی نامردی کنه و واسه خاطر جنس مخالف منو پس بزنه من نامرد نیسم..غرورمو جلوش خورد نمیکنم..ولی بیخیالشم نمیشم
از ساختمون خارجشدم..ازعلی دلخور بودم..قرار نبود اینجوری بشه..
تلفنم زنگ خورد..شماره ناشناس بود..جواب دادم
_جانم
_منم ایمان،فرشته
_عه..سلام چطوری؟؟
_خوبممرسی..تو خوبی؟!
_ممنون..کاری داشتی؟؟
_اوووم...ایمان میشه بیای یه جایی
چقد امشب نقل مکان میکنم..
_واسه چی؟؟
_توبیا...چیکار داری؟؟
_باشه..ادرس بده
یه ادرسی بهمداد و منمتا اونجاروبا هزارجوربدبختی رفتم..واقعا موتورلازمم
قبلا که رفت و امدامون با علی بود واسه خاطر ماشینشمشکلی نداشتم..ولی الان گیر بودم..یه فضایسبز ودوست داشتنی بود..یه پل بلند وخوشگل روی حوضچه بزرگی بود..که وسط حوض یه بلندی داشت کهمیشد روی تختایی که اونجا گذاشته بودننشست..
فرشته روی پلنشسته بود..پاهاشو از پلاویزون کردهبود.
به نرده پل تک
- ۳۲.۷k
- ۲۵ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط