پارتــ.. ــ۲ــ
پارتــ.. ــ۲ــ
:رقص سایه ها»
کامیل به دست دراز شدهی دیگو نگاه کرد. مغزش با سرعت نور داشت دنبال یه راه فرار میگشت. اون اصلاً از این موقعیتها خوشش نمیاومد؛ از اینکه یه غریبه، اونم از نوع پرانرژی و شلوغش، یهو پیداش بشه و بخواد خودش رو معرفی کنه.
دستهاش رو دور لیوانش محکمتر کرد و دست دیگو رو رد کرد. با همون نگاه سرد و کمی لجبازش گفت: «فکر نمیکنم نیازی به معرفی باشه، من همین الان داشتم میرفتم.»
دیگو دستش رو تو هوا نگه داشت. لبخند کج روی صورتش یه لحظه خشک شد. یه سایهی خفیف از تعجب و شاید کمی دلخوری توی چشمهاش نشست. اون توی عمرش (با اون قیافه و شخصیت اجتماعیش) هیچوقت با چنین برخورد سرد و لجبازِ یک دختر مواجه نشده بود.
دستش رو آرام پایین آورد، اما از جاش تکون نخورد. جلوی راه کامیل رو سد کرد (نه با خشونت، بلکه با یه جسارت عجیب) و گفت: «رفتن؟ تو تازه اینجا نشستی. یا شایدم از من میترسی که اینقدر عجله داری؟»
کامیل سرش رو بالا آورد. توی چشمهای عسلی دیگو نگاه کرد. اونجوری که خودش فکر میکرد، اصلاً ازش نمیترسید؛ فقط از شلوغی و پیچیدگیهای جدید بدش میاومد. با لجبازی تمام جواب داد: «من از هیچکس نمیترسم. فقط حوصلهی آدمهایی که فکر میکنن خیلی جذابن و میتونن با یه لبخند، همه رو جذب خودشون کنن رو ندارم.»
دیگو یه لحظه خشکش زد. بعد یهو زد زیر خنده؛ یه خندهی بلند و از ته دل، نه از سر تمسخر، بلکه از شدت تعجب! این دختر داشت بهش دهنکجی میزد و اون از این جسارت واقعاً شوکه شده بود.
به کامیل نزدیکتر شد و با چشمهایی که برق عجیبی توشون بود، آروم گفت: «خب، این خیلی جالبه. چون من عاشق چالشهام. حالا که اینطوری شد، من دیگه نمیذارم به این راحتی بری.»
پارت سه✨👆🏻
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
خوشگلا حمایت شه 🥺
سعی می کنم زود به زود بزارم🤌🏻
طولانی هم شد...
:رقص سایه ها»
کامیل به دست دراز شدهی دیگو نگاه کرد. مغزش با سرعت نور داشت دنبال یه راه فرار میگشت. اون اصلاً از این موقعیتها خوشش نمیاومد؛ از اینکه یه غریبه، اونم از نوع پرانرژی و شلوغش، یهو پیداش بشه و بخواد خودش رو معرفی کنه.
دستهاش رو دور لیوانش محکمتر کرد و دست دیگو رو رد کرد. با همون نگاه سرد و کمی لجبازش گفت: «فکر نمیکنم نیازی به معرفی باشه، من همین الان داشتم میرفتم.»
دیگو دستش رو تو هوا نگه داشت. لبخند کج روی صورتش یه لحظه خشک شد. یه سایهی خفیف از تعجب و شاید کمی دلخوری توی چشمهاش نشست. اون توی عمرش (با اون قیافه و شخصیت اجتماعیش) هیچوقت با چنین برخورد سرد و لجبازِ یک دختر مواجه نشده بود.
دستش رو آرام پایین آورد، اما از جاش تکون نخورد. جلوی راه کامیل رو سد کرد (نه با خشونت، بلکه با یه جسارت عجیب) و گفت: «رفتن؟ تو تازه اینجا نشستی. یا شایدم از من میترسی که اینقدر عجله داری؟»
کامیل سرش رو بالا آورد. توی چشمهای عسلی دیگو نگاه کرد. اونجوری که خودش فکر میکرد، اصلاً ازش نمیترسید؛ فقط از شلوغی و پیچیدگیهای جدید بدش میاومد. با لجبازی تمام جواب داد: «من از هیچکس نمیترسم. فقط حوصلهی آدمهایی که فکر میکنن خیلی جذابن و میتونن با یه لبخند، همه رو جذب خودشون کنن رو ندارم.»
دیگو یه لحظه خشکش زد. بعد یهو زد زیر خنده؛ یه خندهی بلند و از ته دل، نه از سر تمسخر، بلکه از شدت تعجب! این دختر داشت بهش دهنکجی میزد و اون از این جسارت واقعاً شوکه شده بود.
به کامیل نزدیکتر شد و با چشمهایی که برق عجیبی توشون بود، آروم گفت: «خب، این خیلی جالبه. چون من عاشق چالشهام. حالا که اینطوری شد، من دیگه نمیذارم به این راحتی بری.»
پارت سه✨👆🏻
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
خوشگلا حمایت شه 🥺
سعی می کنم زود به زود بزارم🤌🏻
طولانی هم شد...
- ۲۲۴
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط