P36
(پنجمین روز کاری در مافیا)
۳ روز گذشته و توی این مدت روزی فقط چندتا کار انجام می دادی ولی انقدر هرکدوم از کارها وقت گیر بودن و سخت ، که باعث می شد امروز احساس خستگی شدید کنی .
قهوه ای که برات آورده بودن رو خوردی . نباید خسته به نظر بیای چون قراره تا چند دقیقه دیگه یک نفر که رئیس یه مافیای نسبتا تازه کاره ، بیاد اینجا .
ریچارد گفت که اصلا از طرف خوشش نمیاد ولی کار کردن باهاش می تونه سود زیادی داشته باشه و برای همین پیشنهادش رو قبول کرده .
یکم که گذشت ، احساس کردی یکم انرژی گرفتی و سرحال شدی . ظاهرت رو چک کردی . خوب به نظر میومدی برای همین با خیال راحت نشستی .
دو دقیقه بعد ، زلدا و آندریاس همراه با یه مرد حدودا ۳۸ یا ۴۰ ساله که مشخص بود همون رئیسه ست و یه پسر تقریبا ۲۵ ساله که کنارش بود ، اومدن داخل .
کوتاه سلامی کردن و تو هم جوابشون رو دادی و بهشون گفتی بشینن . زلدا و آندریاس هم اومدن کنارت و خواستی کار رو شروع کنی که اون رئیسه حرفی زد :
《فکر می کردم قراره با رِد مَن ملاقات داشته باشم نه همسر آینده اش!》
توقع نداشتی همچین حرفی بزنه . احتمالا ریچارد فراموش کرده که بهش این رو خبر بده .
《برای ایشون مشکلی پیش اومد و به همین دلیل من اومدم تا این کار رو انجام بدم . به نظرتون مشکلی داره؟》
《البته که مشکل داره ! آخه کی دیده یه زن برای قرارداد بستن بیاد؟ اونم توی مافیا ! خیلی عجیبه . همین که روی اون صندلی نشستی هم اشتباهه》
پوزخندی زدی . حالا فهمیدی چرا ریچارد ازش خوشش نمیومد . غرور احمقانه و طرز رفتار و حرف زدنش ، فراتر از بد بود .
《ببین آقای به ظاهر محترم ، احتمالا شما قوانین اینجا رو یادت رفته درسته؟》
سرت رو بالا آوردی و با حالتی سرد و جدی بهش نگاه کردی
《احترام گذاشتن ، خیلی مهمه . مخصوصا به شخصی مثل من . اگه چنین طرز فکر و رفتاری داری ، خب پس باید بگم که...اصلا به درد این کار نمی خوری》
خواست چیزی بگه که دستت رو جلوش گرفتی و ساکت شد .
《مطمئنم اگه رئیس اصلی هم اینجا بود ، همین تصمیم رو می گرفت که شما اصلا برای شراکت مناسب نیستی . پس لطف کنین و برین بیرون . پیشنهاد می کنم سعی کنی رفتار درست با خانم هارو یاد بگیری》
۳ روز گذشته و توی این مدت روزی فقط چندتا کار انجام می دادی ولی انقدر هرکدوم از کارها وقت گیر بودن و سخت ، که باعث می شد امروز احساس خستگی شدید کنی .
قهوه ای که برات آورده بودن رو خوردی . نباید خسته به نظر بیای چون قراره تا چند دقیقه دیگه یک نفر که رئیس یه مافیای نسبتا تازه کاره ، بیاد اینجا .
ریچارد گفت که اصلا از طرف خوشش نمیاد ولی کار کردن باهاش می تونه سود زیادی داشته باشه و برای همین پیشنهادش رو قبول کرده .
یکم که گذشت ، احساس کردی یکم انرژی گرفتی و سرحال شدی . ظاهرت رو چک کردی . خوب به نظر میومدی برای همین با خیال راحت نشستی .
دو دقیقه بعد ، زلدا و آندریاس همراه با یه مرد حدودا ۳۸ یا ۴۰ ساله که مشخص بود همون رئیسه ست و یه پسر تقریبا ۲۵ ساله که کنارش بود ، اومدن داخل .
کوتاه سلامی کردن و تو هم جوابشون رو دادی و بهشون گفتی بشینن . زلدا و آندریاس هم اومدن کنارت و خواستی کار رو شروع کنی که اون رئیسه حرفی زد :
《فکر می کردم قراره با رِد مَن ملاقات داشته باشم نه همسر آینده اش!》
توقع نداشتی همچین حرفی بزنه . احتمالا ریچارد فراموش کرده که بهش این رو خبر بده .
《برای ایشون مشکلی پیش اومد و به همین دلیل من اومدم تا این کار رو انجام بدم . به نظرتون مشکلی داره؟》
《البته که مشکل داره ! آخه کی دیده یه زن برای قرارداد بستن بیاد؟ اونم توی مافیا ! خیلی عجیبه . همین که روی اون صندلی نشستی هم اشتباهه》
پوزخندی زدی . حالا فهمیدی چرا ریچارد ازش خوشش نمیومد . غرور احمقانه و طرز رفتار و حرف زدنش ، فراتر از بد بود .
《ببین آقای به ظاهر محترم ، احتمالا شما قوانین اینجا رو یادت رفته درسته؟》
سرت رو بالا آوردی و با حالتی سرد و جدی بهش نگاه کردی
《احترام گذاشتن ، خیلی مهمه . مخصوصا به شخصی مثل من . اگه چنین طرز فکر و رفتاری داری ، خب پس باید بگم که...اصلا به درد این کار نمی خوری》
خواست چیزی بگه که دستت رو جلوش گرفتی و ساکت شد .
《مطمئنم اگه رئیس اصلی هم اینجا بود ، همین تصمیم رو می گرفت که شما اصلا برای شراکت مناسب نیستی . پس لطف کنین و برین بیرون . پیشنهاد می کنم سعی کنی رفتار درست با خانم هارو یاد بگیری》
- ۹.۶k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط