Why Did I Fall in Love with You?
Why Did I Fall in Love with You?
P⁸
دو هفته بعد...
دوهی بالاخره از بیمارستان مرخص شد و اولین کاری که کرد، رفتن به شرکت بود.
_تو اینجا چیکار میکنی؟!
+اومدم کار کنم! مگه قرار نبود شریک تجاریت باشم؟
_تو تازه از بیمارستان اومدی بیرون!
+نگران نباش، هنوز نمردم!
_لی دوهی!
+جئون جونگکوک!
جونگکوک با کلافگی نفسش رو بیرون داد.
_بشین. امروز فقط کارهای آسون رو انجام میدی.
+چشم، رئیس بداخلاق!
چند ساعت بعد، هر دو مشغول بررسی پروژهی جدیدشون بودن.
_این طرح مشکل داره.
+کجاش؟!
_این قسمت با بودجه هماهنگ نیست.
+اگه یکم بیشتر دقت کنی، میفهمی راهحلش همونجاست!
جونگکوک دوباره طرح رو بررسی کرد.
_...درسته.
+چی گفتی؟ دوباره بگو!
_گفتم درست میگی!
+وای، باید این لحظه رو ثبت کنم!
_لی دوهی، برو سر کارت!
دوهی خندید و دوباره مشغول کار شد.
روزها گذشتن. جلسات مشترک، بحثهای طولانی و پروژههای جدید باعث شدن تقریباً هر روز همدیگه رو ببینن.
اما یه روز، وقتی دوهی وارد دفتر جونگکوک شد، متوجه شد حالش اصلاً خوب نیست.
+چیزی شده؟
_نه.
+جونگکوک، منو احمق فرض کردی؟
_فقط برو سر کارت، دوهی.
دوهی بدون حرف اضافهای یه لیوان قهوه روی میزش گذاشت.
+لازم نیست همهچیز رو تنهایی تحمل کنی.
جونگکوک برای چند ثانیه بهش خیره موند.
_تو چرا همیشه توی کار من دخالت میکنی؟
+چون تو همش توی کار من دخالت میکنی!
جونگکوک ناخواسته خندید.
_واقعاً غیرقابلتحملی.
+ممنون، از خودت یاد گرفتم!
و برای اولین بار، کار کردن کنار هم دیگه فقط یه قرارداد کاری نبود؛ هرچند هیچکدوم حاضر نبودن این موضوع رو اعتراف کنن.
P⁸
دو هفته بعد...
دوهی بالاخره از بیمارستان مرخص شد و اولین کاری که کرد، رفتن به شرکت بود.
_تو اینجا چیکار میکنی؟!
+اومدم کار کنم! مگه قرار نبود شریک تجاریت باشم؟
_تو تازه از بیمارستان اومدی بیرون!
+نگران نباش، هنوز نمردم!
_لی دوهی!
+جئون جونگکوک!
جونگکوک با کلافگی نفسش رو بیرون داد.
_بشین. امروز فقط کارهای آسون رو انجام میدی.
+چشم، رئیس بداخلاق!
چند ساعت بعد، هر دو مشغول بررسی پروژهی جدیدشون بودن.
_این طرح مشکل داره.
+کجاش؟!
_این قسمت با بودجه هماهنگ نیست.
+اگه یکم بیشتر دقت کنی، میفهمی راهحلش همونجاست!
جونگکوک دوباره طرح رو بررسی کرد.
_...درسته.
+چی گفتی؟ دوباره بگو!
_گفتم درست میگی!
+وای، باید این لحظه رو ثبت کنم!
_لی دوهی، برو سر کارت!
دوهی خندید و دوباره مشغول کار شد.
روزها گذشتن. جلسات مشترک، بحثهای طولانی و پروژههای جدید باعث شدن تقریباً هر روز همدیگه رو ببینن.
اما یه روز، وقتی دوهی وارد دفتر جونگکوک شد، متوجه شد حالش اصلاً خوب نیست.
+چیزی شده؟
_نه.
+جونگکوک، منو احمق فرض کردی؟
_فقط برو سر کارت، دوهی.
دوهی بدون حرف اضافهای یه لیوان قهوه روی میزش گذاشت.
+لازم نیست همهچیز رو تنهایی تحمل کنی.
جونگکوک برای چند ثانیه بهش خیره موند.
_تو چرا همیشه توی کار من دخالت میکنی؟
+چون تو همش توی کار من دخالت میکنی!
جونگکوک ناخواسته خندید.
_واقعاً غیرقابلتحملی.
+ممنون، از خودت یاد گرفتم!
و برای اولین بار، کار کردن کنار هم دیگه فقط یه قرارداد کاری نبود؛ هرچند هیچکدوم حاضر نبودن این موضوع رو اعتراف کنن.
- ۲۲۷
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط