{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#Escape_from_death_April29

#Escape_from_death_April29
#admin_yoki
#part4

توی همین فکر بودم که....تا به خودم اومدم دیدم..جلوی در مافیا بندرم
خب..وقتی هم قلبم و هم مغزم باهم همکار شدن..پس دیگه حرفی نمونه
سرم رو انداختم پایین و فقط به زمین نگاه کردم...چون مطمئن بودم که هم سرم رو بیارم بالا..دوباره گریه ام میگیره...اولین بار بود که شبیه آدم های خجالتی و بدبخت وارد مافیا میشدم ولی... میتونستم به فهمم کلی از دستیار ها اومدن برای خوش آمد گویی..اون موری میدونست، من میام
☆ ☆ ☆ ☆

در زدم و موری بهم اجازه ورود داد رفتم داخل..توی دفتر موری..فقط خودش بود..عجیبه که الیس اینجا نیست...احتمالا میخواسته تنها باهم حرف بزنیم

موری همون طور که دستش رو روی میز مثل هرم گذاشته بود گفت:سلام دازای... خیلی دیر کردی...دیگه فکر کردم که قرار نیست بیای...بیا اینجا*به صندلی کنارش اشاره کرد*

رفتم سمت میزش و کنار صندلی موری نشستم و پرسیدم: برای چی گفتی بیام اینجا؟؟

موری به اعتنا به سوالم گفت:اوه..نگاه کن...چقدر قیافه ات افتضاح شده دازای... بنظرم اگه بیای مافیا بهت بیشتر خوش بگذره...البته-

وسط حرفش پریدم:ببین موری...اگه منو احضار کردی برای اینکه...منو جذب مافبا کنی..باید بهت بگم-

حالا اون حرف من رو برید:فکر کردم فوکوزاوا بهت گفته که من میخوام درباره چویا باهات حرف بزنم..واقعا خیلی پیر شده.

دازای:حرف اصلیت رو بگو

موری یه دفترچه رو گذاشت روی میز و گفت:سه روز پیش که داشتیم وسایل چویا رو جمع میکردیم...این دفترچه رو دیدیم..من نمیخواستم کسی داخلش رو نگاه کنه..چون به نظر دفترچه خاطرات میاد...اگه قرار باشه کسی این دفترچه رو بخونه....اون یه نفر تویی

دازای:شما فقط منو بخواطر یک دفترچه-

موری دوباره حرف من رو برید:معلومه که نه...*یه برگه هم گذاشت روی میز و با لحنی مسخره ادامه داد* این نقاشی رو الیس چان برای تولد چویا کشیده بود..متاسفانه سر من خیلی شلوغه..میخواستم تو زحمت این کار رو بکشی و این نقاشی رو به چویا بدی... وگرنه الیس چان روی سر من غر میزنه

یعنی حتی الیس تولد چویا رو یادش بود؟ولی منی که نامزدش بودم نه؟
ولی من هنوز آماده این نیستم که چویا رو ببینم

☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆

این ویسگون خیلی روی مخمه🗿
دیدگاه ها (۰)

دازای:موری سان من کار رو نمیکنم..نمیخوام برم- و حرفم و سیلی ...

آتسوشی وقتی چشمش به من خورد سریع سمتم اومد و گفت:دازای سان ح...

#Escape_from_death_April29#part3 روز خاکسپاری مدیر اجرایی ما...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط