{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Escape love Continue Part. 6

+ تو جیمین چه مرگتونه هاااا؟ از وقتی نامجون و یونگی و هوسوک شی رو دیدن اخلاقتون سگ شده چیه مگه چرا نامجون باید بگه به احترام قدیم مگه قبل این چه اتفاقی افتاده؟؟؟ یکی توی این خراب شده نیست بهم بگه؟
همه ساکت بودن و هیچ کس هیچ نمی گفت تا این که صدای ضعیفی از سمت یونگی میامد
یونگی: قضیه اینه که....
جیمین:قضیه این که همه اینا یک ادمای عوضین تمام هیچ قضیه دیگه ای نیست مگه نه یونگی شی
با این حرف یونگی ساکت شد و حرفشو ادامه نداد
جیمین:الان باید بریم تا اینا همون جوری که برداشتو رو دیونه کردن ما رو نکن
+ بس کن جیمین تهیونگ دیونه نیست یعنی چی باید بریم من نمی خوام بیام من اینجا هنوز کارو انجام ندادم
جیمین: اره کار نکرده گردنت این جوری نشده کار کنی معلوم نیست چه بلایی سرت میاد
دستمو گرفت و دوباره کشید
سرمو از تو دستم در اوردمو پشت نامجون شی رفتم
جین: هه مین بیا اینجا
هیچ عکس العملی به حرفش ندادم
جین: یک چیزی رو دوبار تکرار نمی کنم
بازم هیچ. کاری نکردم
جین:( با داد) بهت می گم گمشو بیا اینجاااااا داشتم میرفتم که نامجون دستمو گرفت
نامجون: جین
جین: اسممو به اون زبون کثیفت نیار
نامجون لبخند تلخی زد و ادامه حرفشو گفت : باید با هم حرف بزنیم
جین: دیگه حرفی برای گفتن نمونده
نامجون:بیاین دنبالم
با این حرف همه فهمیدن که حرف جین رو نشنیده گرفت
جیمین و جین نفس عصبی بیرون دادن و همه سمت جایی که نامجون می رفت رفتیم
همه روی مبل نشستن و سوکت حکم فرما بود که نامجون شروع کرد به صحبت کردن
نامجون: هه مین قضیه از اینه که
جین: اگه می خواستم خودمون بهش می گفتیم اقای کیم
نامجون : تو توی یک تصادف بودی
جین؛ مگه با تو نیستم کریییییی؟؟
+ یعنی چی من......توی تصادف بودم
جین: پاشین بریم
نامجون:بترمرگ سر جات
سرشو سمت من کرد
نامجون؛ توی تصادف یونگی و خانواده تو و خانواده یونگی شون بودن
+ی یعنی چی؟؟م من..چرا من هیچی یادم نمیاد؟؟
نامجون: حافظت رو از دست دادی
+من.... یعنی......چی؟
با بهت به دور و برم نگاه می کردم یعنی توی این همه سال حافظمو از دست داده بودم و خودم هیچی نمی فهمیدن و بهم چیزی نگفته بودن که تصادف کرده بودم از دست جین و جیمین عصبی بودم که حق اینو بهم نداده بودم که بفهمه خانوادم چی شده بودن فقط بهم گفتن توی اتیش سوزی مردن حقم بود بفهمم بغض کرده بودم ولی نمی خواستم جلوی همه بغضم بترکه
همه ساکت بودن و هیچی نمی گفتن
با همون بغض سوالمو پرسیدم
+چه ربطی به تو داره چرا جین از دستت ناراحته؟
باز اون لبخند تلخ روی لبای نامجون امد
نامجون: اون .....
جین: اون رو یک زمان دیگه ای بهت می گم
+(با بغض و عصبانیت) جین چه عجب اروم شدی و دیگه داد نمیزنی
جین هیچی نگفت
+(با بغض) برای همین زور میزدید که من چیزی نفهمم؟ مگه من حق ندارم بفهمم؟
جین هیچی نمی گفت و سرش پایین بود
سرمو سمت نامجون کردم
+(با بغض )میشه کامل توضیح بدی
نامجون: توی اون موقع تصادف ماد رو پدرت و از دست دادی
هرچی می گفت بغضم سنگین تر میشد ولی خودم می خواستم بدونم چی شده
نامجون: تو ضربه بدی به سرت خورده بود اون زمان من 19 سالم بود و با جین ...
جین:گفتم خودم بهش می گم نمی خوام از زبون تو بشنوه
نامجون: موقعی که حالت بهتر شد همه تقصیر ها رو به گردن من و یونگی و ته و هوسوک انداختن و رابطه مون قط شد
+ ( با چشمای اشکی) تو از کجا اینا .. اینا رو میدونی؟
نامجون: چون توی زمانی پدرت با پدر من و هوسوک دوست صمیمی بوده یعنی دوست خانوادگیتیم ولی یونگی پسر خالته
جین: خب اگه خیالت راحت شد همه چی رو لو دادی ما بریم
+ (با گریه که پر از درد بود)میشه بگی. چه مرگته؟؟؟هیچی نگفتی بهم بعد عصبی هم هستی؟؟؟
جین عصبی از در سالون بیرون رفت
روی مبل نشستمو دستمو جلوی صورتم گرفتمو گریه می کردم




















بمانید در خماری 😄
نظر یادتون نره حالم خوب نبود ولی براتون بازم نوشتم براتون😁😁
دوستون دارم 😘
دیدگاه ها (۳۳)

BTS Reaction | جرئت حقیقت وقتی جرئت می‌کنی بهشون بگی «اگه جر...

موضوع=وقتی دخترشونیم و از اول دوستمون نداشتن و ما بیماری قلب...

پارت چهارم ویو ات توی ماشین ! الا و لارا سوار ماشین ات شدن و...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁷ویو میکا_____دستمو برد...

### 🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۵درِ کلاس بسته شد.جیمین هنوز به تهیو...

اگر از رمان خوشتون نمیاد کافیه فقط بگین😐😐پارت دولونا: چرا آخ...

~ترجمه💕✨️:🐰جونگکوک : چطوری بازی کنیم؟🐹جین : خب، ما یه دستمال...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹¹بعد دستش رو برداشت و آ...

پارت نهیون: جیغغغغغغغیونگی: مرگ عوضی دهنتو ببند یون: تو توی ...

𓆩 پارت ۶۶ 𓆪 🖤ات به جیمین خیره شد.— یعنی از اول همه‌چی رو می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط