#هم_خون_بی_خون
#هم_خون_بی_خون
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹¹
بعد دستش رو برداشت و آروم انگشتش رو زیر چونهی رینا گذاشت و صورتش رو بالا آورد.
یونگی: تو خودت گفتی خواهرم نیستم.
رینا: ولی تو به اون دختر گفتی خواهرمه!
یونگی لبخند زد. اون لبخند مرموز همیشگی.
یونگی: چون نمیخواستم بدونه تو برام چی هستی.
رینا: برات چی هستم؟
یونگی نگاهش کرد. چشمهاش توی نور کم اتاق میدرخشید.
یونگی: اون چیزی که هیچوقت به کسی نمیگم.
دستش رو برداشت و آروم گردنبند رو از زیر پیراهن رینا بیرون کشید.
یونگی: این گردنبند رو یادته؟
رینا: آره...
یونگی: میدونی شکلش چیه؟
رینا: دو تا حلقه...
یونگی: دو تا حلقه که به هم گره خوردن.
یعنی چی؟
رینا: یعنی... ارتباط؟
یونگی: نه. یعنی چیزی که هیچوقت پاره نمیشه. یعنی من و تو... به هر چیزی که باشیم، این رابطه هیچوقت تموم نمیشه. ولی خواهر و برادری نیست.
رینا: پس چیه؟
یونگی نزدیکتر شد. اینقدر نزدیک که پیشونیش به پیشونی رینا چسبید.
یونگی: خودت میدونی. فقط نمیخوای قبول کنی.
رینا: نمیدونم...
یونگی: میدونی. ولی ترسیدی.
رینا لرزید.
یونگی: منم میترسم. ولی اینو میدونم که اون دختر رو فرستادم خونه چون نتونستم باهاش باشم... وقتی میدونستم تو این بالا تنهایی و ناراحتی.
رینا اشک توی چشماش جمع شد.
یونگی: گریه نکن.
رینا: پس بگو... بگو برات چی هستم.
یونگی چند ثانیه بهش نگاه کرد. بعد گفت:
یونگی: تو برام... تنها چیزی هستی که نمیتونم ازش بگذرم. ولی نمیتونم بهت بگم چی هستی. چون اگه بگم... دیگه هیچوقت نمیتونم سرد باشم. و من باید سرد باشم. برای اینکه زنده بمونم. برای اینکه تو زنده بمونی.
رینا اشکاش سرازیر شد.
یونگی آروم اشکاش رو پاک کرد.
یونگی: برو بخواب. فردا قراره یه اتفاق بیفته که زندگیمون رو عوض کنه.
رینا: چه اتفاقی؟
یونگی بهش نگاه کرد. چشمهاش تیره شد.
یونگی: فردا میفهمی.
و رفت.
رینا موند و گردنبند توی دستش.
دلش تند میزد.
و یه سوال توی سرش بود که هیچوقت جوابش رو نمیدونست:
چی قراره فردا بشه؟
ادامه دارد .......
لایک کنید و نظر بدینننننننن🎀🔪
شرطارسید بهم تو کامنتا پرنسسام،
شرط :
لایک : ۲۹ تا
کامنت : ۱۴ تا
بازنشر : ۷ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹¹
بعد دستش رو برداشت و آروم انگشتش رو زیر چونهی رینا گذاشت و صورتش رو بالا آورد.
یونگی: تو خودت گفتی خواهرم نیستم.
رینا: ولی تو به اون دختر گفتی خواهرمه!
یونگی لبخند زد. اون لبخند مرموز همیشگی.
یونگی: چون نمیخواستم بدونه تو برام چی هستی.
رینا: برات چی هستم؟
یونگی نگاهش کرد. چشمهاش توی نور کم اتاق میدرخشید.
یونگی: اون چیزی که هیچوقت به کسی نمیگم.
دستش رو برداشت و آروم گردنبند رو از زیر پیراهن رینا بیرون کشید.
یونگی: این گردنبند رو یادته؟
رینا: آره...
یونگی: میدونی شکلش چیه؟
رینا: دو تا حلقه...
یونگی: دو تا حلقه که به هم گره خوردن.
یعنی چی؟
رینا: یعنی... ارتباط؟
یونگی: نه. یعنی چیزی که هیچوقت پاره نمیشه. یعنی من و تو... به هر چیزی که باشیم، این رابطه هیچوقت تموم نمیشه. ولی خواهر و برادری نیست.
رینا: پس چیه؟
یونگی نزدیکتر شد. اینقدر نزدیک که پیشونیش به پیشونی رینا چسبید.
یونگی: خودت میدونی. فقط نمیخوای قبول کنی.
رینا: نمیدونم...
یونگی: میدونی. ولی ترسیدی.
رینا لرزید.
یونگی: منم میترسم. ولی اینو میدونم که اون دختر رو فرستادم خونه چون نتونستم باهاش باشم... وقتی میدونستم تو این بالا تنهایی و ناراحتی.
رینا اشک توی چشماش جمع شد.
یونگی: گریه نکن.
رینا: پس بگو... بگو برات چی هستم.
یونگی چند ثانیه بهش نگاه کرد. بعد گفت:
یونگی: تو برام... تنها چیزی هستی که نمیتونم ازش بگذرم. ولی نمیتونم بهت بگم چی هستی. چون اگه بگم... دیگه هیچوقت نمیتونم سرد باشم. و من باید سرد باشم. برای اینکه زنده بمونم. برای اینکه تو زنده بمونی.
رینا اشکاش سرازیر شد.
یونگی آروم اشکاش رو پاک کرد.
یونگی: برو بخواب. فردا قراره یه اتفاق بیفته که زندگیمون رو عوض کنه.
رینا: چه اتفاقی؟
یونگی بهش نگاه کرد. چشمهاش تیره شد.
یونگی: فردا میفهمی.
و رفت.
رینا موند و گردنبند توی دستش.
دلش تند میزد.
و یه سوال توی سرش بود که هیچوقت جوابش رو نمیدونست:
چی قراره فردا بشه؟
ادامه دارد .......
لایک کنید و نظر بدینننننننن🎀🔪
شرطارسید بهم تو کامنتا پرنسسام،
شرط :
لایک : ۲۹ تا
کامنت : ۱۴ تا
بازنشر : ۷ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۴۰۴
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط