{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#عشق_یا_گلوله؟

#عشق_یا_گلوله؟



𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁷


ویو میکا_____




دستمو بردم زیر چونم و زدم به چونم.

و بعد لبخندی زدم.

میکا: «درست فکر کردی.»

جیمین: «میکا من... من تو رو می‌کشمت.»

میکا: «سعی کن.»

جیمین: «میکاااا.»

میکا: «چیه؟»

جیمین: «تو چرا این‌طوری می‌کنی؟»

میکا: «چه‌طوری؟»

جیمین: «همش لجبازی. همش جواب. همش...»

میکا: «همش چی؟»

جیمین: «هیچی. بیا بریم.»

راه افتاد سمت جنگل. من هم پشت سرش راه افتادم.

میکا: «می‌دونی چیه جیمین؟»

جیمین: «چی؟»

میکا: «تو خودت هم دقیقاً همین‌طوری هستی.»

جیمین: «من؟»

میکا: «آره. تو هم همش دستور میدی. همش تهدید می‌کنی. همش...»

جیمین: «همش چی؟»

میکا: «همش می‌خوای همه‌چیز تحت کنترل خودت باشه.»

جیمین چند ثانیه سکوت کرد.

جیمین: «خب شاید چون اگه کنترل نداشته باشم، همه می‌میرن.»

میکا: «یا شاید چون از این می‌ترسی که کسی ازت جلو بزنه.»

جیمین ایستاد و برگشت سمتم.

جیمین: «این‌طوری فکر می‌کنی؟»

میکا: «آره.»

جیمین یه قدم بهم نزدیک‌تر شد.

جیمین: «خب شاید درست فکر می‌کنی.»

میکا: «پس چرا قبول نمی‌کنی؟»

جیمین: «چون لازم نیست هر چیزی که فکر می‌کنم رو بگم.»

میکا: «پس همیشه یه چیزایی رو تو خودت نگه می‌داری.»

جیمین: «آره.»

میکا: «چرا؟»

جیمین: «چون بعضی چیزا اگه گفته بشن، همه‌چیز خراب می‌شه.»

میکا: «مثل چی؟»

جیمین نگاهم کرد. یه لحظه طولانی.

جیمین: «مثل اینکه...»

مکث کرد.

جیمین: «مثل اینکه از وقتی اومدی، دیگه نمی‌تونم درست فکر کنم.»

خشکم زد.

میکا: «چی؟»

جیمین: «هیچی. بیا بریم.»

برگشت و راه افتاد.

من چند ثانیه همون‌جا ایستادم. بعد دنبالش راه افتادم.

میکا: «جیمین.»

جیمین: «چی؟»

میکا: «اون حرفت رو تموم نکردی.»

جیمین: «لازم نیست تمومش کنم.»

میکا: «به نظر من لازمه.»

جیمین: «به نظر من نه.»

میکا: «باز شروع شد.»

جیمین: «چی؟»

میکا: «تو همیشه از جواب دادن فرار می‌کنی.»

جیمین: «من فرار نمی‌کنم. من انتخاب می‌کنم.»

میکا: «انتخاب می‌کنی چی رو بگی و چی رو نگی.»

جیمین: «دقیقاً.»

میکا: «خب این همون فرار کردنه.»

جیمین: «نه. فرق داره.»

میکا: «فرقش چیه؟»

جیمین: «فرقش اینه که من می‌دونم چی می‌خوام بگم. ولی تصمیم می‌گیرم نگم.»

میکا: «چرا؟»

جیمین: «چون تو هنوز آماده نیستی.»

میکا: «چی؟ آماده نیستم؟»

جیمین: «آره.»

میکا: «من پلیسم. من همیشه آماده‌ام.»

جیمین: «برای مأموریت، شاید. ولی برای این نه.»

میکا: «برای چی؟»

جیمین ایستاد. برگشت سمتم. نگاهش مستقیم توی چشم‌هام.

جیمین: «برای اینکه بدونی من چی فکر می‌کنم.»

میکا: «خب بگو تا بفهمم.»

جیمین: «نه.»

میکا: «جیمین!»

جیمین: «میکا!»

هر دو ساکت شدیم.

چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم.

جیمین: «بیا بریم. عمارت منتظره.»

میکا: «باشه. ولی این بحث تموم نشده.»

جیمین: «می‌دونم.»

راه افتادیم.

جنگل تاریک بود و سرد. ولی من دیگه سرمای هوا رو حس نمی‌کردم. فقط یه چیز توی ذهنم بود:

اون حرفی که جیمین نصفه گذاشت.

و من باید می‌فهمیدم چیه.

حتی اگه مجبور بشم از خودش بکشم بیرون.



ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸ویو میکا_____ماشین هن...

خب می دونی شاید باحات حال نمی کنم که این طوری ام ☺️

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط