007-پنهان در مه - پارت ۹۶

....
007-پنهان در مه - پارت ۹۶
....

ناتسو می‌خواست فرار کند، اما با دیدنِ صحنه‌ی روبه‌رویش، خشکش زد و لحظه‌ای بعد، جیغ کشید: «د... دانا چاااااان؟!!!!»

دانا دستش را روی دهان ناتسو گذاشت و زیر لب گفت: «هیس! می‌خوای پیدامون کنن؟»

ناتسو که از تعجب دهانش باز مانده بود، دست دانا را کنار زد و با صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد، گفت: «ت... تو اینجا چیکار می‌کنی؟ اصلاً تو...»

دانا آهی کشید و با آرامش گفت: «می‌دونم سوال زیاد داری، برات توضیح می‌دم؛ ولی اول بیا بریم یک جای دیگه!»

ناتسو با شک و تردید، دانا را دنبال کرد و در حالی که با تردید می‌پرسید،راه افتاد: «پس کسی که پلیس خبر کرد تو بودی، دانا چان...؟»

دانا در حالی که ناتسو را به سمت خود می‌کشید، گفت: «پلیسی در کار نیست!»

ناتسو با تعجب پرسید: «منظورت چیه؟!!»

دانا آرام‌آرام توضیح داد: «من فقط صدای آژیر پلیس رو گذاشتم تا اونا رو گول بزنم؛ برای همین اگه بیان دنبالمون، کاری از دستم بر نمی‌آد. پس باید زودتر بریم!»

ناتسو دستِ او را رها کرد و ایستاد. دانا با تعجبی که در چشمانش موج می‌زد، نگاهش کرد و پرسید: «چی شده؟!»

ناتسو در حالی که دستانش را مشت کرده بود، نگاهی به زمین انداخت و با صدایی جدی گفت: «دانا چان، نمی‌دونم چطوری منو پیدا کردی یا چطور درباره من می‌دونی، اما... الان نمی‌تونم باهات بیام. من باید خواهر کوچولوم رو پیدا کنم؛ ممکنه الان در خطر باشه!»

دانا با تعجب به حرف‌های او گوش سپرد، سپس با بی‌حوصلگی دستی به پیشانی‌اش زد و گفت: «خیلی خب... بیا اول بریم پیش خواهرت!»

ناتسو که از این پاسخِ غیرمنتظره مبهوت شده بود، پرسید: «چی؟ با هم؟! چرا؟!»

دانا نفس عمیقی کشید و گفت: «گفتم که بعداً به هردوتون توضیح می‌دم. هرچند، فکر کنم شما هم یک توضیح به دامیان دزموند بدهکارین، نه؟»

ناتسو هر لحظه بیشتر از قبل شگفت‌زده می‌شد؛ او نمی‌دانست یک دختر دبیرستانی معمولی چگونه از او و آنیا باخبر شده است. در همین حال، دانا دستمالی از جیبش درآورد و با مهربانی شروع به پاک کردنِ خون و آلودگی از صورت ناتسو کرد.

ناتسو که از این حرکتِ ناگهانی غافلگیر شده بود، دستِ او را گرفت و با خجالت گفت: «چ... چیکار می‌کنی؟»

دانا به آرامی دست ناتسو را کنار زد و با آرامش ادامه داد: «صورتت پر از خون شده؛ می‌خوای خواهرت تو این وضعیت ببیندت؟»

ناتسو خیره به او ماند و زیر لب گفت: «نه...»
.......

آنیا که با تعجب به دانا نگاه می‌کرد، پرسید: «وای! پس این‌طوری همو دیدید؟ ولی تو اصلاً چطور اونجا بودی دانا؟ به علاوه، اصلاً به نظر نمی‌رسه تعجب کرده باشی! حتی ناتسو با دیدنِ رنگ موهای من، خیلی بیشتر از تو تعجب کرد!»

دانا دستش را بالا آورد و دستبندِ خاصی را نشان داد. آنیا با کنجکاوی به آن خیره شد: «این... چیه؟»

دامیان در حالی که با دست‌های به‌هم‌گره‌شده جلو می‌آمد، با لحنی که سعی می‌کرد مقتدر باشد، گفت: «یه دستبند از صنایع بورِن؟ به نظر چیز گرونی می‌آد!»

آنیا که از شنیدنِ صدای ناگهانی دامیان از جا پریده بود، اخمی کرد و گفت: «تو چرا اصلاً تعجب نکردی؟!»

دامیان در حالی که چشمانش را با بی‌تفاوتی بسته بود، گفت: «امروز اون‌قدر چیزهای عجیب و غریب دیدم که دیگه هر چیزی ببینم، اتفاقی برام نمی‌افته!»

آنیا با اخمی عمیق‌تر گفت: «عه؟! چیز عجیب و غریب منظورت منم؟»

دامیان هم بلافاصله پاسخ داد: «مگه غیر از تو کس دیگه‌ای هم هست؟»

آنیا در حالی که جلو می‌آمد، با لحنی تند گفت: «تو پسره‌ی...»

اما قبل از اینکه بتواند جمله‌اش را تمام کند، دانا جلو آمد و میانِ آن دو قرار گرفت: «قبل از اینکه دعوا کنید، می‌شه من جواب سوالی که همه‌تون دارید رو بدم؟»

آنیا و دامیان عقب رفتند و همراه با ناتسو، با دقت تمام به او چشم دوختند تا حرفی که قرار است بگوید را بشنوند.

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۱۲)

007-آلما ویسکی - پارت ۵۸

عشقی حقیقی

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۲ ساعت ۵ که قرار ب...

P31انیا‌ و دامیان‌ راه افتادن و رفتن به جشن وقتی رسیدن کلی د...

ادامهانیا:دفه اخرت باشه سره من داد مسزنی😡پشت صحنه انوراندر:و...

عشقی حقیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط