عشقی حقیقی
ماریا :چشم خانم
انیا:خوب پس من میرم پیش دامیان
ماریا :چشم بانو
انیا راهی شد به اتاق دامیان در اتاق دامیان رو زد ولی دامیان جواب نداد چند بار دیگه هم زد ولی بازم جواب نداد انیا ترسید بدون در زدن اومد تو اتاق ولی دید که دامیان خوابش برده انیا یه نفس عمیق کشید و سینی رو گذاشت روی میز و رفت نشت پیش دامیان انگار وقتی خواب بود تونست دل انیا رو بیش از حد بی قرار بکنه دست های انیا بی دلیل حرکت کرد سر دامیان رو نوازش کرد انیا دست دامیان رو گرفت و گذاشت رو صورتش و با خودش گفت
انیا:آخه چقدر میتونه ناز باشه دامیان زودتر خوب شو باشه
ولی در همان لحظه رمانتیک دامیان بیدار شد و دید که دستش رو صورت انیا و انیا متوجه شد که دامیان بیده سریع دست دامیان و ول کرد و انیا و دست پاچه گی گفت
انیا:ببین اونجوری که فکر میکنی نی.....
که دامیان دستش و گذاشت رو دهن انیا والا انیا که نه رب گوجه فرنگی
دامیان با صدای گرفته گفت:این ماجرا رو بعدا جل میکنی اوه اوه حالم خوب نیست میشه بهم آب بدی
لنیا که به خودش اومد و خودش رو جمع کرد فهمید دست دامیان خیلی داغه سریع دست دامیان رو از دهنش برداشتو دستش رو گذاشت رو پیشونی دامیا و گفت
انیا:خیلی تب داری دامیان حالا ....حالا ....حالا...هق ...چیکار....هق ....کنم
دامیان :هی هی گریه نکن حالم خوبه
انیا:چطور وفتی....هق....اینقدر ....هق...تب داری ....هق...میگی حالم خوبه
دامیان خندید و گفت :باشه اصلا اگه یکم آب بدی بهم حالم بهتر میشه
انیا به سرعت پاشد و لیوان آب رو آورد و خودش به دامیان آب داد
انیا :هی ..سرت رو بگیر بالا خودم بهت میدم
دامیان:خودم میتونم
انیا: همینکه گفتم
دامیان:باشه باشه
دامیان سعی کرد از روی تخت پاشه ولی اینقدر ضعف داشت نمیتونست که یهو انیا دامیان رو بغل کرد و بهش آب داد دامیان هم که بچهم مرد از سرخی برای همین تبش بیشتر شد
انیا :چرا...هق...چرا ...هق...بدتر شد وایسا وایسا الان میام
انیا رفت آب سرد و یه دستمال آورد دستمال رو خیس کرد و گذاشت رو سر دامیان انگار داشت بهتر میشد انیا هم یه نفس عمیق کشید که دامیان گفت
دامیان......
بفرمایید اینم از این پارت میخواهید پارت بعدم الان بذارم
انیا:خوب پس من میرم پیش دامیان
ماریا :چشم بانو
انیا راهی شد به اتاق دامیان در اتاق دامیان رو زد ولی دامیان جواب نداد چند بار دیگه هم زد ولی بازم جواب نداد انیا ترسید بدون در زدن اومد تو اتاق ولی دید که دامیان خوابش برده انیا یه نفس عمیق کشید و سینی رو گذاشت روی میز و رفت نشت پیش دامیان انگار وقتی خواب بود تونست دل انیا رو بیش از حد بی قرار بکنه دست های انیا بی دلیل حرکت کرد سر دامیان رو نوازش کرد انیا دست دامیان رو گرفت و گذاشت رو صورتش و با خودش گفت
انیا:آخه چقدر میتونه ناز باشه دامیان زودتر خوب شو باشه
ولی در همان لحظه رمانتیک دامیان بیدار شد و دید که دستش رو صورت انیا و انیا متوجه شد که دامیان بیده سریع دست دامیان و ول کرد و انیا و دست پاچه گی گفت
انیا:ببین اونجوری که فکر میکنی نی.....
که دامیان دستش و گذاشت رو دهن انیا والا انیا که نه رب گوجه فرنگی
دامیان با صدای گرفته گفت:این ماجرا رو بعدا جل میکنی اوه اوه حالم خوب نیست میشه بهم آب بدی
لنیا که به خودش اومد و خودش رو جمع کرد فهمید دست دامیان خیلی داغه سریع دست دامیان رو از دهنش برداشتو دستش رو گذاشت رو پیشونی دامیا و گفت
انیا:خیلی تب داری دامیان حالا ....حالا ....حالا...هق ...چیکار....هق ....کنم
دامیان :هی هی گریه نکن حالم خوبه
انیا:چطور وفتی....هق....اینقدر ....هق...تب داری ....هق...میگی حالم خوبه
دامیان خندید و گفت :باشه اصلا اگه یکم آب بدی بهم حالم بهتر میشه
انیا به سرعت پاشد و لیوان آب رو آورد و خودش به دامیان آب داد
انیا :هی ..سرت رو بگیر بالا خودم بهت میدم
دامیان:خودم میتونم
انیا: همینکه گفتم
دامیان:باشه باشه
دامیان سعی کرد از روی تخت پاشه ولی اینقدر ضعف داشت نمیتونست که یهو انیا دامیان رو بغل کرد و بهش آب داد دامیان هم که بچهم مرد از سرخی برای همین تبش بیشتر شد
انیا :چرا...هق...چرا ...هق...بدتر شد وایسا وایسا الان میام
انیا رفت آب سرد و یه دستمال آورد دستمال رو خیس کرد و گذاشت رو سر دامیان انگار داشت بهتر میشد انیا هم یه نفس عمیق کشید که دامیان گفت
دامیان......
بفرمایید اینم از این پارت میخواهید پارت بعدم الان بذارم
- ۲۱.۲k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط