007-آلما ویسکی - پارت ۵۸

....
007-آلما ویسکی - پارت ۵۸
....

با نزدیک شدن به ظهر، هیاهوی جشنواره کم‌کم فروکش کرد و انرژیِ بی‌امانِ بچه‌ها جای خود را به خستگی داد. غرفه‌ها یکی‌یکی کارشان را تمام کردند و دانش‌آموزان به سمت حیاط اصلی رفتند.

؟؟؟:« ناتسو سان میشه بهم کمک کنی خیلی سنگینه»

ناتسو که سرگرم تماشای آنیا بود با شنیدن صدای آشنای دختر به سمت او برگشت:« دانا چان...»

دختری که با لبخند جعبه ای را به سمت ناتسو گرفته بود ، دانا کلارک ، از زمانی که ناتسو به آکادمی ایدن آمده بود ، با او همکلاسی بود.
دانا دوباره تکرار کرد :« کمکم میکنی؟»

ناتسو با تردید جواب داد :« ...البته»

او جعبه را گرفت و به سمت کلاس‌ حرکت کرد، در حالی که دانا نیز با گام‌هایی آرام، در کنارش می‌آمد.

وقتی به مقصد رسیدند، دانا با لحنی سپاسگزار گفت: «خیلی ممنون، ناتسو سان.»

ناتسو، در حالی که سعی می‌کرد بی‌تفاوت به نظر برسد، پاسخ داد: «کاری نکردم؛ بالاخره ما هم‌گروهی هستیم… خب، فکر کنم دیگه کاری با من نداری. من برمی‌گردم به باغ.»
دانا با دستپاچگی و نگاهی سرشار از حرف‌های ناگفته، خواست چیزی بگوید: «م…من…» اما ناتسو، پیش از آنکه کلامِ دختر به گوشش برسد، از آنجا دور شده بود. دانا، نگاهش را به زمین دوخت و زیر لب، با صدایی که در میانِ شلوغی گم شد، زمزمه کرد: «پس… بعداً می‌بینمت…»

....
مدتی که گذشت، ناتسو در میانِ حیاط به جستجو پرداخت. او با تعجب با خود گفت: «عالی شد! فقط یک لحظه حواسم نبود و غیبش زد؟!»

او نتوانست اثری از آنیا یا دامیان پیدا کند. تنها کسی که هنوز در آن حوالی حضور داشت، بکی بود که با حوصله مشغولِ تمیز کردنِ غرفه بود. ناتسو به سمت او رفت و پرسید: «هی، بلک‌بل! می‌دونی خواهر کوچولوم کجا رفته؟»

بکی پاسخ داد: «اوه، خب… آلما چان خسته بود، برای همین گفت می‌ره یکم استراحت کنه.»

ناتسو با نگرانی پرسید: «پس رفته کلاس؟»

بکی با لحنی که تردید در آن موج می‌زد، گفت: «مطمئن نیستم، ولی احتمالاً همین‌طور باشه.»

ناتسو پاسخ کوتاهی داد: «باشه، ممنون.» و خواست از آنجا برود.

اما بکی، که کمی نگران شده بود، ناگهان گفت: «صبر کن! من هم باهات میام.»

ناتسو با بی‌خیالیِ همیشگی‌اش، تنها «باشه» ای گفت و هر دو به راه افتادند.

....

آنیا، که از تمامِ هیجانات و تنش‌هایِ روحیِ این چند روز این چند روز احساس خستگی مفرط می‌کرد، از جمع جدا شد.

او به سمتی رفت که دیگر خبری از هیاهو، بویِ شیرینی‌ها و صدایِ بلندگوها نبود؛ یک میدانِ چمنِ وسیع در حاشیه‌ی مدرسه، جایی که فقط صدایِ نسیمِ ملایم در میانِ ساقه‌های سبز می‌پیچید.

او روی چمن‌ها دراز کشید و چشمانش را بست. گرمایِ ملایمِ خورشید، مثلِ یک پتو روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد و او خیلی زود، به خوابی عمیق فرو رفت.

در همان حال، در میانِ غرفه‌ی خلوت شده، دامیان در حالِ جمع‌وجور کردنِ وسایل بود که ناگهان متوجه شد ، سوالاتی که باید از آنیا برای تکمیل کردن گزارششان بپرسد را فراموش کرده:«لعنتی... یادم رفت.»

دامیان با عجله و بدون اینکه به بکی یا بقیه توضیحی بدهد، به سمتِ حیاط دوید. او دیده بود آنیا برای فرار از شلوغی از کدام سمت رفته است.

وقتی به دشتِ چمن‌زار رسید، نفس‌نفس می‌زد. اما به محض اینکه آنیا را دید، تمامِ کلمات در گلویش خشک شدند.

....

آنیا آنجا بود، غرق در خواب، با چهره‌ای که در نبودِ هیاهویِ مدرسه، به طرزِ عجیبی معصوم و آرام به نظر می‌رسید. دامیان بی‌اختیار گام‌هایش را آهسته کرد. او جلو رفت و کنارِ آنیا روی چمن‌ها نشست. دیگر خبری از آن غرورِ همیشگی نبود؛ دامیان فقط مات و مبهوتِ چهره‌ی آنیا شده بود. نورِ خورشید روی تارهایِ مویِ او می‌رقصید و زمان برای دامیان ایستاد.

او با احتیاط، دستش را دراز کرد تا مویی را از روی صورتِ آنیا کنار بزند، اما مکث کرد و همان‌طور، غرق در نگاه کردن به او ماند. آن‌قدر غرقِ تماشا شد که متوجه گذرِ زمان نشد. خورشید کم‌کم تغییر رنگ داد؛ خورشید طلاییِ ظهر جایِ خود را به نارنجیِ گرمِ غروب داد و آسمان، بومِ نقاشیِ فوق‌العاده‌ای شد.

او نگاهش را روی کلاه آنیا قفل کرد؛ همان کلاهی که مدت‌ها پیش، در اولین دیدارهایشان، مثل یک قطعه‌ی گم‌شده از یک پازلِ بزرگ در ذهنِ او مانده بود.

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۱۶)

007-پنهان در مه - پارت ۹۸

💕 eye and waiting you 💕( تغییرنام رمان)پارت ادامه ۳۲ویو نویس...

P23از زبان نویسندهانیا رفت تو دست شویی و شروع به گریه کردن ک...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۳ ‌با نزدیک شدن به ا...

زمرد های صورتی پارت ¹³بکی و امیل رفتن در رو روی آنیا و دامیا...

عشقی حقیقی

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

Anya x Damian پارت۶۳

فصل اول | مدرسه آویدقسمت دوم | حیاط آوید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط