{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تو_مطعلق_به_منی

#تو_مطعلق_به_منی
پارت_33
بعد از مکالمه غمگینم با یونگی...نباید به اسم کوچیک صداش کنم نه؟آخه اون دیگه ماله من نیست اون رو رهاش کردم....قلبم...رو...کشتم...همون تو...خدافظ یونگی...بابا...اوپا...مین مین...بای بای با هر فکر به یونگی نفس کشیدن برام سخت تر میشه باید مین یونگی رو فراموش کنم اون دیگه ماله من نیست رها شده خدانگهدارت زیبای من
خدانگهدار....حالا میتونه خوش باشه من هیچ خانواده ای نداشتم چه برسه عشق....مسخره...ات مسخره باید کنترل کنم احساساتم رو اون بره حالش بهتر
همینطوری که داشتم با یونگی تو ذهنم حرف میزدم خوابم برد...
ویو صبح اتاق ات*
با صدای بدی بیدار شدم...اون یه خدمتکار اخمو بود درست دیدم
+بله؟!
''بله؟؟تو جزو خدمت کارا هستی و این اتاق رو باید خالی کنی
+برو بابا....
"فک کردی حوصله سرو کلهزدن باهات رو دارم؟آقا چا اوون هی میاد بهت میفهمونه احمق
+هر عن**می خوای بخوری بخور...
پتو رو کشیدم رو سرم چشمام داشت به سمت خواب میرفت که عنچصک اومد...
~چرا هنو پا نشدی؟!
+....
~این اتاق مناسب خدمتکارا نیست جمع کن میری اتاق خدمتکارا پیش اونا!!
~حالا اگه جا بدن بهت و رو زمین نخوابی!
+مشکلت با من چیه؟
+نابود کردنم کم بود ؟!
+لطفا بزار فقط زندگیمو بکنم!
~خیلی می خواستم جواب بدم چرا ازت بدم میاد منم دوست داشتم جواب بدم اما خودمم نمیدونم چرا بدم میاد ازت "خم شد تو صورتم'' اذیت کردنت عذاب دادنت حال میده
+تویه مریضی روانی "باجیغ بود حرفش"
~پرسی از تعریفت!
~حالا جم کن بیا برو تو اتاق خدمتکارا
+میکشمت یه روز با دستای خودم
~چه...چی گفتی
+گفتم میکشمت با دستای خودم
اومد نزدیکم و منو سمت خودش کشید انگشتش رو کرد تو دهنم و زبونم رو کشید بیرون...
~این زبون کوچولو خیلی حرف میزنه قطعش کنم؟ یا قسمت لب رو بی حس کنم؟
زبونمو ول کرد و زدم زیر گوشش...
حلقه دستش رو تنگ تر کرد و دستش رو سمت 30نه هام برد و چنگی زد و ل**اشو گذاشت رو لبam و به طرز وحشتناکی بوسید...طوری که خون رو حس کردم اشکام بی اختیار و بی وقفه می‌ریخت و بعد از سیر شد از ل..ام دست کشید و زل زد تو چشمام....

و..
#اد_هوپی
دیدگاه ها (۱۶)

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

🌹🍷...................پارت۶.................🍷🌹#معشوقه_آلفا………...

پارت ۸: حصارِ نامرئیوقتی چشم‌هایِ ا.ت باز شد، اولین چیزی که ...

اسیر مافیا پارت⁸یونگی از اتاق‌ اومد بیرون دلش حال عجیبی داشت...

پارت ۳۰ — «این بار، انتخاب با هر دویشان بود»وقتی یونگی رسید،...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟩- یونگی میشه یک لحظه بیای؟جیمین از ...

پارت ۲۳

《اسیر یک قرارداد》پارت ⁶مین‌جو: شما همو می‌شناسید؟سومیاو با ت...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 225♡⁠。⁠)⁩دستش ر...

عشقی حقیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط