{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۰ — «این بار، انتخاب با هر دویشان بود»

پارت ۳۰ — «این بار، انتخاب با هر دویشان بود»

وقتی یونگی رسید، هوا رو به تاریکی می‌رفت.

یورا جلوی خانه نشسته بود و وقتی صدای قدم‌ها را شنید، سرش را بلند کرد.

با دیدن یونگی گفت:

«فکر کردم امروز دیگه نمیای.»

یونگی نزدیک‌تر شد.

«منم فکر می‌کردم نیام.»

یورا کمی جا خورد.

«پس چرا اومدی؟»

یونگی روبه‌رویش ایستاد.

«چون فردا باید جواب نهایی رو بدم.»

یورا چند لحظه سکوت کرد.

«و تصمیم گرفتی؟»

«نه.»

این بار یورا با تعجب نگاهش کرد.

«یونگی... تو همیشه می‌گی هنوز تصمیم نگرفتم. بالاخره یه جایی باید تصمیم بگیری.»

«برای همین اومدم اینجا.»

یورا منتظر ماند.

یونگی آرام نشست و گفت:

«من می‌تونم مخالفت کنم. اما مخالفت من فقط زندگی خودم رو تغییر نمی‌ده. ممکنه جایگاه خاندان مین، سربازهایی که زیر نظر من هستن و حتی امنیت بعضی از روستاها تحت تأثیر قرار بگیره.»

یورا سرش را پایین انداخت.

این همان چیزی بود که از یونگی انتظار داشت؛ او نمی‌توانست فقط به احساس خودش فکر کند.

بعد از چند ثانیه گفت:

«پس ازدواج می‌کنی؟»

یونگی نگاهش کرد.

«نه.»

یورا آرام سر بلند کرد.

«چرا؟»

«چون نمی‌خوام برای حفظ ظاهر، قولی بدم که از اول نمی‌تونم بهش عمل کنم.»

سکوت کوتاهی بینشان افتاد.

یورا گفت:

«ولی اگه مخالفت کنی، ممکنه به خاطر من بهت فشار بیارن.»

«ممکنه.»

«و اگه اسم منو وارد ماجرا کنن چی؟»

این بار یونگی جوابش را سریع نداد.

بعد گفت:

«برای همین باید کاری کنیم که نتونن.»

یورا اخم کرد.

«چطور؟»

یونگی نگاهش را به جاده دوخت.

«من نمی‌خوام پنهانت کنم.»

یورا چیزی نگفت.

«اما نمی‌خوام هم اجازه بدم رابطه‌مون تبدیل به نقطه‌ضعفم بشه.»

یورا آهسته پرسید:

«رابطه‌مون؟»

یونگی برای چند لحظه سکوت کرد.

بعد خیلی ساده گفت:

«فکر نمی‌کنم دیگه بشه اسمش رو فقط آشنایی گذاشت.»

یورا لبخند خیلی کوچکی زد.

اما همان لحظه صدای سم اسب از دور شنیده شد.

هر دو برگشتند.

یک سوار با عجله وارد کوچه شد و مستقیم به سمت عمارت مین رفت.

یونگی بلند شد.

چهره‌اش ناگهان جدی شد.

«این خوب نیست.»

یورا پرسید:

«چی شده؟»

یونگی هنوز به سوار نگاه می‌کرد.

«اون سرباز از پایتخت اومده.»

چند لحظه بعد، سرباز از اسب پایین پرید و فریاد زد:

«ارباب مین! پیام فوری از قصر!»

یونگی به سمتش رفت.

سرباز نامه‌ای مهر و موم‌شده را جلو آورد.

یونگی مهر سلطنتی را دید.

نامه را باز کرد.

چند خط بیشتر نبود.

اما رنگ صورتش تغییر کرد.

یورا از فاصله‌ی چند قدمی پرسید:

«چی نوشته؟»

یونگی نامه را پایین آورد.

«پادشاه دستور داده فردا قبل از طلوع آفتاب...»

مکث کرد.

«تو هم باید به قصر بیای.»

یورا پرسید:

«برای چی؟»

یونگی این بار مستقیم نگاهش کرد.

«اسم تو هم داخل فرمانه.»
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۱ — «فرمانی که نام یورا را داشت»یورا چند ثانیه به یونگ...

پارت ۳۲ — «چیزی که دیگر نمی‌شد پنهانش کرد»خبر حمله به قلعه‌ی...

پارت ۲۹ — «حرفی که باید گفته می‌شد»یورا چند ثانیه فقط به سوه...

پارت ۲۸ — «دختر خاندان چو»فردای آن روز، قصر از همیشه شلوغ‌تر...

پارت ۲۷ — «چیزی که باید رسمی می‌شد»صبح روز بعد، خبر ازدواج ه...

پارت ۲۵ — چیزی که دیگر فقط بین خودشان نبودبعد از آن روز، حرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط