{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از عشق تو گفتن، شده کارم چو عبادت

از عشق تو گفتن، شده کارم چو عبادت
می میرَم از این عشق تو،، جانم به فدایت،،

چون یاد تو باشد،، مِی و مَستی چه نیاز است؟
حالم تو ببین، ای دل و جانم به فدایت،،

از گلشن تو مَستَم و از غم خبری نیست!
بی باده خوشم، روح و روانم به فدایت،،

من بنده ی عشقم،، تو شدی شاه ولایت!
قربان قدت این دل و جانم به فدایت،،

غیر از تو کسی با دل من نیست، ولیکن،،
قلبت شده سلطان دلم ای به فدایت،،
دیدگاه ها (۳)

لبی مست ودعا خوان خواهم امشبتسلی دل و جان خواهم امشبکه تا بی...

کاش میشد بی خبر یک حلقه بر در می زدیبر خیالات محالم رن...

باران گرفته ، باز دلم گشته بیقراردردت اشاره کرده به چشمم « ک...

مال من باشخارج از تمام دغدغه هادور از تمام دلتنگیهاے جانفرسا...

نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانتکه جانم در جوانی سوخت...

💌 نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانتکه جانم در جوانی سو...

Attar050511

#بفرست_براشجز تو کسی در دل ما نیست #الهی نظری کن...بین سوخته...

چو بستی در به روی من، به کوی #صبر رو کردمچو درمانم نبخشیدی، ...

وقتی منطق دیوار می‌کشد و عشق پنجره را باز می‌کند...روان‌شناس...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط