از عشق تو گفتن، شده کارم چو عبادت
از عشق تو گفتن، شده کارم چو عبادت
می میرَم از این عشق تو،، جانم به فدایت،،
چون یاد تو باشد،، مِی و مَستی چه نیاز است؟
حالم تو ببین، ای دل و جانم به فدایت،،
از گلشن تو مَستَم و از غم خبری نیست!
بی باده خوشم، روح و روانم به فدایت،،
من بنده ی عشقم،، تو شدی شاه ولایت!
قربان قدت این دل و جانم به فدایت،،
غیر از تو کسی با دل من نیست، ولیکن،،
قلبت شده سلطان دلم ای به فدایت،،
می میرَم از این عشق تو،، جانم به فدایت،،
چون یاد تو باشد،، مِی و مَستی چه نیاز است؟
حالم تو ببین، ای دل و جانم به فدایت،،
از گلشن تو مَستَم و از غم خبری نیست!
بی باده خوشم، روح و روانم به فدایت،،
من بنده ی عشقم،، تو شدی شاه ولایت!
قربان قدت این دل و جانم به فدایت،،
غیر از تو کسی با دل من نیست، ولیکن،،
قلبت شده سلطان دلم ای به فدایت،،
- ۲.۱k
- ۱۸ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط