۲۴
خودشو جمع کرد و ایستاد دستاشو تو موهاش فرو برد با چشمای گرد به لبم دست زدم و نگاهش کردم
-فراموشش کن
دستمو سمتش دراز کردم اما قبل حرکت من راهشو کشید و از پله ها رفت پایین نگاهمو سمت پنجره دادم سرمو گذاشتم رو شیشه و چشمامو بستم
+خدایا...چی میخوای از جون من؟
سرمو بلند کردم و به قطرات بارون که روی شیشه و درختای بیرون جاری میشد خیره شدم...قابلیت اینو داشتم به همین اندازه گریه کنم...سمت پله ها رفتم و آروم اومدم پایین لونا کنار نانا روی کاناپه نشسته بود جیمین رو به روش ایستاده بود و داشت براش وراجی میکرد تهیونگ و جونگکوک کنار هم نشسته بودن و به وراجی جیمین گوش میدادن لبخندی به جمع کوچیک و بامزشون زدم با دیدن نانا که با عجله اومد سمتم تعجب کردم دستمو گرفت و کشوندم دوباره سمت پنجره اخمی کرد و دستمو رها نکرد
نانا: چیکار کردین؟
به من من افتادم به دور و بر نگاه کردم که دستمو فشار داد
میکا: من...من نمیدونم دارم چیکار میکنم...هیچی نمیدونم
سرمو انداختم پایین و دوباره اشکام جاری شد دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرمو گرفت بالا
نانا: دوسش داری؟
سرمو به این طرف و اون طرف تکون دادم
میکا: نمیدونم...واقعا نمیدونم...رفتاراش خیلی اذیتم میکنه...اما با یه کلمه سریع خامم میکنه...بعضی وقتا همون یه کلمه باعث میشه تمام رفتارای بدشو از یاد ببرم ولی...ولی واقعا نمیدونم...لعنت به این دل لعنت
دستمو مشت کردم و کوبیدم رو قلبم نانا با چهره غمگینش دستمو گرفت
نانا: وقتی اومد پایین چهرش پریشون بود یه حرفی دم گوش تهیونگ زد و بعد به راه پله نگاه کردن...شناختی ازش ندارم ولی امیدوارم...امیدوارم این رفتار از رو بازی دادنت نباشه
لبخندی زد و با آستین لباسش اشکمو پاک کرد و دستمو گرفت
نانا: بهش نشون بده بدون اونم خوشحالی
سرمو تکون دادم و لبخند زدم همراهش راه افتادم و از پله ها رفتیم پایین همشون سرشونو برگردوندن و نگاهمون کردن با لبخند رفتم سمت لونا و کنارش نشستم یواش جوری که فقط خودم بشنوم زمزمه کرد
لونا: چرا منو اینجا تنها میزارید...یکیشون که از موقعی که اومده دست به سینه نشسته و یبارم لبخند نزده اون یکیم حد متوسطه این یکیم که فقط حرف میزنه...مغزم سوت کشید
خنده آرومی کردم که با نگاه اخمو جیمین رو به رو شدم
جیمین: من زیاد حرف میزنم؟
سرمو انداختم پایین زیر زیرکی میخندیدم لونا دست و پاشو گم کرد و اخرم با یه خنده کارو جمع کرد با حس سنگینی نگاهی سرمو گرفتم و بالا و با چشمای سرد جونگکوک مواجه شدم انتظار داشتم تو همون ثانیه نگاهشو ازم بگیره اما کاملا دقیقا به چشمام خیره شد و لحظه ای هم پلک نزد نگاهمو ازش گرفتم بعد از چند دقیقه سرشو چرخوند و کاری نکرد
با دیدن لونا و جیمین که باهم پاشدن و با یه شب بخیر فرار کردن تو اتاق با تعجب به رفتنشون خیره شدیم نگاهی به نانا و کردم لبخند شیطونی زدم تهیونگ بلند شد و سمت نانا رفت خواست حرفی بزنه که جونگکوک پرید وسط
جونگکوک: دوتا اتاق بیشتر نداریم...منو تهیونگ میریم
بلند شد و خواست بره سمت پله که نانا داد زد
نانا: نه...من با تهیونگ کار دارم
نانا با حالت صورتش چیزی رو به تهیونگ فهموند تعجب کرد و سریع حالت صورتشو جدی کرد
تهیونگ: اره...قضیه مهمیه
خواستم اعتراض کنم اما رفتن تهیونگ و نانا ساکت شدم و با اخم و قدم های محکم سمت اتاق رفتم درو باز کردم و روی کاناپه نشستم با دیدن جونگکوک که آروم وارد شد و درو بست و دقیقا ایستاد رو به روم اخمم بیشتر شد و دستاشو با خونسردی کرد تو جیبش و سرشو کج کرد بلند شدم و ایستادم
-بهت گفتم فراموشش کن...چرا انقدر قیافتو در هم میکنی
چشمامو چند ثانیه بستم و خشممو کنترل کردم چطور یه آدم میتونه انقدر بیخیال باشه؟
+کارتو کردی و بعد میگی فراموشش کن؟ حتما جئون بزرگ...بازی کردن برات کار راحتیه
از جلوش رفتم کنار که با گرفتن مچ دستم از درد برگشتم سمتش اما با داد بلندش لحظه ای زیر دلم خالی شد
-بازی با دخترا؟ تو از زندگی من خبر داری؟ چند روزه کلا اومدی تو زندگیم با کلی بدبختی بهت یاد دادم باید تو این دنیای به درد نخور از پس خودت بر نیای میتونستم بهت ظلم کنم و تو همون ثانیه به قصد دیگه ای اومدی سمتم بکشمت...بعد این اتفاقا بهم میگی بازی کردم باهات؟
-فراموشش کن
دستمو سمتش دراز کردم اما قبل حرکت من راهشو کشید و از پله ها رفت پایین نگاهمو سمت پنجره دادم سرمو گذاشتم رو شیشه و چشمامو بستم
+خدایا...چی میخوای از جون من؟
سرمو بلند کردم و به قطرات بارون که روی شیشه و درختای بیرون جاری میشد خیره شدم...قابلیت اینو داشتم به همین اندازه گریه کنم...سمت پله ها رفتم و آروم اومدم پایین لونا کنار نانا روی کاناپه نشسته بود جیمین رو به روش ایستاده بود و داشت براش وراجی میکرد تهیونگ و جونگکوک کنار هم نشسته بودن و به وراجی جیمین گوش میدادن لبخندی به جمع کوچیک و بامزشون زدم با دیدن نانا که با عجله اومد سمتم تعجب کردم دستمو گرفت و کشوندم دوباره سمت پنجره اخمی کرد و دستمو رها نکرد
نانا: چیکار کردین؟
به من من افتادم به دور و بر نگاه کردم که دستمو فشار داد
میکا: من...من نمیدونم دارم چیکار میکنم...هیچی نمیدونم
سرمو انداختم پایین و دوباره اشکام جاری شد دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرمو گرفت بالا
نانا: دوسش داری؟
سرمو به این طرف و اون طرف تکون دادم
میکا: نمیدونم...واقعا نمیدونم...رفتاراش خیلی اذیتم میکنه...اما با یه کلمه سریع خامم میکنه...بعضی وقتا همون یه کلمه باعث میشه تمام رفتارای بدشو از یاد ببرم ولی...ولی واقعا نمیدونم...لعنت به این دل لعنت
دستمو مشت کردم و کوبیدم رو قلبم نانا با چهره غمگینش دستمو گرفت
نانا: وقتی اومد پایین چهرش پریشون بود یه حرفی دم گوش تهیونگ زد و بعد به راه پله نگاه کردن...شناختی ازش ندارم ولی امیدوارم...امیدوارم این رفتار از رو بازی دادنت نباشه
لبخندی زد و با آستین لباسش اشکمو پاک کرد و دستمو گرفت
نانا: بهش نشون بده بدون اونم خوشحالی
سرمو تکون دادم و لبخند زدم همراهش راه افتادم و از پله ها رفتیم پایین همشون سرشونو برگردوندن و نگاهمون کردن با لبخند رفتم سمت لونا و کنارش نشستم یواش جوری که فقط خودم بشنوم زمزمه کرد
لونا: چرا منو اینجا تنها میزارید...یکیشون که از موقعی که اومده دست به سینه نشسته و یبارم لبخند نزده اون یکیم حد متوسطه این یکیم که فقط حرف میزنه...مغزم سوت کشید
خنده آرومی کردم که با نگاه اخمو جیمین رو به رو شدم
جیمین: من زیاد حرف میزنم؟
سرمو انداختم پایین زیر زیرکی میخندیدم لونا دست و پاشو گم کرد و اخرم با یه خنده کارو جمع کرد با حس سنگینی نگاهی سرمو گرفتم و بالا و با چشمای سرد جونگکوک مواجه شدم انتظار داشتم تو همون ثانیه نگاهشو ازم بگیره اما کاملا دقیقا به چشمام خیره شد و لحظه ای هم پلک نزد نگاهمو ازش گرفتم بعد از چند دقیقه سرشو چرخوند و کاری نکرد
با دیدن لونا و جیمین که باهم پاشدن و با یه شب بخیر فرار کردن تو اتاق با تعجب به رفتنشون خیره شدیم نگاهی به نانا و کردم لبخند شیطونی زدم تهیونگ بلند شد و سمت نانا رفت خواست حرفی بزنه که جونگکوک پرید وسط
جونگکوک: دوتا اتاق بیشتر نداریم...منو تهیونگ میریم
بلند شد و خواست بره سمت پله که نانا داد زد
نانا: نه...من با تهیونگ کار دارم
نانا با حالت صورتش چیزی رو به تهیونگ فهموند تعجب کرد و سریع حالت صورتشو جدی کرد
تهیونگ: اره...قضیه مهمیه
خواستم اعتراض کنم اما رفتن تهیونگ و نانا ساکت شدم و با اخم و قدم های محکم سمت اتاق رفتم درو باز کردم و روی کاناپه نشستم با دیدن جونگکوک که آروم وارد شد و درو بست و دقیقا ایستاد رو به روم اخمم بیشتر شد و دستاشو با خونسردی کرد تو جیبش و سرشو کج کرد بلند شدم و ایستادم
-بهت گفتم فراموشش کن...چرا انقدر قیافتو در هم میکنی
چشمامو چند ثانیه بستم و خشممو کنترل کردم چطور یه آدم میتونه انقدر بیخیال باشه؟
+کارتو کردی و بعد میگی فراموشش کن؟ حتما جئون بزرگ...بازی کردن برات کار راحتیه
از جلوش رفتم کنار که با گرفتن مچ دستم از درد برگشتم سمتش اما با داد بلندش لحظه ای زیر دلم خالی شد
-بازی با دخترا؟ تو از زندگی من خبر داری؟ چند روزه کلا اومدی تو زندگیم با کلی بدبختی بهت یاد دادم باید تو این دنیای به درد نخور از پس خودت بر نیای میتونستم بهت ظلم کنم و تو همون ثانیه به قصد دیگه ای اومدی سمتم بکشمت...بعد این اتفاقا بهم میگی بازی کردم باهات؟
- ۶۸.۳k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط