چند پارتی
وقتی دستشو بالا میکنه تا بهت بزنه اما....]
__________________________
"فلش یک به فردا ساعت 11 به وقت کره"
با صدای گرم کسی از خواب بلد شدم
"+هوم... نکن میخوام بخوابم
" _بیبی بیدار شو زود باش
سرمو از زیر پتو در آوردم و چرخیدم سمت جونگکوک
"+بزار بخوایم...
جونگکوک موهایی که جلوی صورتم بود کنار زد
" _دخترم بیدار شو
" +جونگکوک ساعت چنده؟
"+دیر نرسی سر کار
"_امروز نمیرم سرکار
با حرفش چشمامو باز کردم و روی تخت نشستم
" +چی واقعا؟
"_آره
محکم جونگکوک بغل کردم
" _بلد شو صبحونه آمادست
لبخندی زدم سرمو تکون دادم از روی تخت بلد شودم و رفتم سمت سرویس بهداشتی کارایی لازمو کردم و خارج شدم لباس راحتی پوشیدم (عکسشو میزارم) و موهامو با کانزاشی بستم و از اتاق خارج شدم بوی پنکیک کل خونه رو گرفته بود زود از پله ها پایین اودم و وارد آشپز خونه شدم جونگکوک با پیش بند توت فرنگی داشت پنکیک درست میکرد (خدا شانس بده)
لبخندی زدم و روی صندلی نشستم
"_عه عزیزم اومدی الان صبحونه آماده میشه
" +باشه
جونگکوک پنکیک گذاشت روی میز و خودشم روی صندلی نشست
"+ممنون
" _خواهش میکنم فدات شم(از من یاد گرفته)
همین جور در حال خودن غذا بودم که جونگکوک صدام زد.
"_بیبی
سرمو بالا آوردم و به جونگکوک نگاه کردم
چند بار با دست به پاهاش زد فهمیدم منظورش چیه
" +جونگکوک گشنمه دارم غذا میخورم
"_بدو دخترکم
هوفی کشیدم و از روی صندلی بلد شدم ظرف غذامو برداشتم و رفتم سمت جونگکوک
آروم روی پای جونگکوک نشستم و ظرف غذامو روی میز گذاشتم سرمو یکم طرف جونگکوک چرخوندم
" +خوبه..؟
"_خیلی
چشم غره ای بهش کردم و سرمو چرخوندم و شروع کردم به غذا خوردن
" ویو چند دقیقه بعد"
_________________________
ببخشید دیر شد.
__________________________
"فلش یک به فردا ساعت 11 به وقت کره"
با صدای گرم کسی از خواب بلد شدم
"+هوم... نکن میخوام بخوابم
" _بیبی بیدار شو زود باش
سرمو از زیر پتو در آوردم و چرخیدم سمت جونگکوک
"+بزار بخوایم...
جونگکوک موهایی که جلوی صورتم بود کنار زد
" _دخترم بیدار شو
" +جونگکوک ساعت چنده؟
"+دیر نرسی سر کار
"_امروز نمیرم سرکار
با حرفش چشمامو باز کردم و روی تخت نشستم
" +چی واقعا؟
"_آره
محکم جونگکوک بغل کردم
" _بلد شو صبحونه آمادست
لبخندی زدم سرمو تکون دادم از روی تخت بلد شودم و رفتم سمت سرویس بهداشتی کارایی لازمو کردم و خارج شدم لباس راحتی پوشیدم (عکسشو میزارم) و موهامو با کانزاشی بستم و از اتاق خارج شدم بوی پنکیک کل خونه رو گرفته بود زود از پله ها پایین اودم و وارد آشپز خونه شدم جونگکوک با پیش بند توت فرنگی داشت پنکیک درست میکرد (خدا شانس بده)
لبخندی زدم و روی صندلی نشستم
"_عه عزیزم اومدی الان صبحونه آماده میشه
" +باشه
جونگکوک پنکیک گذاشت روی میز و خودشم روی صندلی نشست
"+ممنون
" _خواهش میکنم فدات شم(از من یاد گرفته)
همین جور در حال خودن غذا بودم که جونگکوک صدام زد.
"_بیبی
سرمو بالا آوردم و به جونگکوک نگاه کردم
چند بار با دست به پاهاش زد فهمیدم منظورش چیه
" +جونگکوک گشنمه دارم غذا میخورم
"_بدو دخترکم
هوفی کشیدم و از روی صندلی بلد شدم ظرف غذامو برداشتم و رفتم سمت جونگکوک
آروم روی پای جونگکوک نشستم و ظرف غذامو روی میز گذاشتم سرمو یکم طرف جونگکوک چرخوندم
" +خوبه..؟
"_خیلی
چشم غره ای بهش کردم و سرمو چرخوندم و شروع کردم به غذا خوردن
" ویو چند دقیقه بعد"
_________________________
ببخشید دیر شد.
- ۴.۲k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط