{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Wedding night

Last part

وارد خونه شدم که با دیدنش پشمام ریخته بود،فقط یکم از خود عمارت جونگکوک کوچیکتر بود وگرنه از اونم قشنگتر بود.

مامان جونگکوک به کاناپه های نشیمن اشاره کرد منم لبخندی زدم و خیلی محترمانه و شیک نشستم،جونگکوک هم کنارم نشست و دستاشو رو توی همدیگه قفل کرد.

مامان کوک هم روبرومون نشست و لبخند دلنشینی زد.

¢چخبر پسرم؟خبری ازت نبود یهو دیشب زنگ زدی گفتی میخوام نامزدمو بیارم ببینی.ولی واقعا از انتخابت خوشم اومد…خیلی دختر خانوم و خوشگلیه.

جونگکوک تک خنده ای کرد و جواب داد:درسته…این چندوقت خیلی کار داشتم اصلا وقت نمیکردم بیام فرانسه دیگه ببخشید…راستش جنا رو اوردم اینجا که در حضور تو یکاری رو انجام بدم.

¢اره دیشب بهم گفتی…پسرم من حرفی ندارم تصمیم با خودته*لبخند*

دیدم یهو دستش رو توی جیبش برد و یه جعبه مشکی کوچک که از جنس مخمل بود بیرون اورد،من با سردرگمی و تعجب داشتم بهش نگاه میکرد،در جعبه رو باز کرد که با دیدن حلقه برلیانی که توش بود دستم رو جلوی دهنم گذاشتم.

+داری شوخی میکنی…

پوزخندی زد و سرشو بالا اورد و گفت:حاضری تا آخر عمر…کنار من باشی تا بچه هامون رو باهمدیگه بزرگ کنیم؟

من مونده بودم چی بگم…اشک توی چشمام جمع شده بود و داشتم توی چشمای جونگکوک نگاه میکردم.

اشکمو پاک کردم و خنده ای کردم:بله…اره میخوام با همدیگه بچه هامونو بزرگ کنیم!

خندید و حلقه رو توی دستم کرد.

¢مبارکه…پایدار باشید عزیزای دلم.

لبخندی زدم و به سمتش رفتم و بغلش کردم.

+مرسی مامانجون…خیلی ممنونم.

رو به جونگکوک و رفتم سمتش و اونم بغل کردم،کنار گوشش آروم زمزمه کردم.

+خیلی دوستت دارم

از اون موقع میشه گفت دو هفته میگذره و من و جونگکوک الان عروسیمون تنگ شده و رسیدیم خونه،خواستم از ماشین پیاده شم که دست جونگکوک مانع ام شد،چیزی نگفت.

از ماشین پیاده شد و اومد سمت در من و در رو برام باز کرد،دستش رو گذاشت و زیر پاهام و اون یکی رو،روی کمرم.

+جونگکوک چیکار میکنی؟!

_این همه واسه امشب منتظر موندم!

وارد خونه شد و به سمت پله ها رفت و به اتاقمون رسید.

بقیه اش تو کامنت
دیدگاه ها (۲)

یک چیزی بگم شاید باورتون نشهدیشب ساعت ۳نیم شب بود از محل کار...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 224♡⁠。⁠)⁩دستم ر...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 186♡⁠。⁠)⁩نفسش ر...

عمارت مافیا ✨️🍷قسمت ⁵ساعت ¹⁰ صبح دیدگاه جونگکوک:از خواب بلند...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_19 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄باه...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

پارت ۲۲ — «اتاق ممنوعه»جونگکوک درِ اتاق رو بازتر کرد.رها: «ن...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part هیجان داشتم... دل...

/عشق فراموش شده/{p6} ...

اسم فیک: عشق اجباری من پارت: بیست و سوم"ویو مین جی"فروشنده خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط