«رایحه پنهان»
«رایحه پنهان»
تهیونگ هنوز مشغول اسپری کردن گلها بود، اما هر از گاهی حواسش بیاختیار پرت مردی میشد که چند دقیقه قبل، بیسروصدا از گلخونه بیرون رفته بود.
آروم سرش رو تکون داد.
«حواستو جمع کن...»
با این حال، هنوز بوی محو عطر جونگهیون بین گلها مونده بود.
تهیونگ یه نفس عمیق کشید.
بوی خنک و آرومی داشت...
بیدلیل حس خوبی بهش میداد.
لبخند کوچیکی زد و دوباره مشغول کارش شد.
---
چهار ساعت طول کشید تا بالاخره تمام گلها و گیاههای گلخونه رو اسپری کنه.
وقتی کارش تموم شد، خسته شونههاش رو چرخوند.
حالا نوبت آماده کردن میز ناهار بود.
بعد از اون هم باید اتاق اربابها رو تمیز میکرد.
آروم از گلخونه بیرون اومد و وارد عمارت شد.
همراه چند نفر از خدمتکارها، میز بزرگ غذاخوری رو آماده کرد و ظرفهای غذا رو با دقت روی میز چید.
همین که کارش تموم شد، مستقیم به اتاق خودش برگشت.
به محض اینکه در رو بست، خودش رو روی تخت انداخت.
- آخ...
چشمهاش رو بست.
هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای تقهای به در بلند شد.
تهیونگ با خستگی از جاش بلند شد و در رو باز کرد.
همون خدمتکاری که همیشه غذاها رو میآورد، پشت در ایستاده بود.
سینی رو جلو آورد.
• ناهارتون.
تهیونگ لبخند کوچیکی زد.
- ممنون.
سینی رو گرفت و در رو بست.
روی تخت نشست و آروم مشغول خوردن شد.
مثل همیشه بیشتر از چند لقمه نتونست بخوره.
معدهش هنوز هم مثل گذشته حساس بود و غذا خوردن زیاد براش سخت بود.
وقتی احساس کرد دیگه نمیتونه چیزی بخوره، قاشق رو کنار گذاشت.
باقی غذا رو دستنخورده روی سینی گذاشت و چند دقیقهای دراز کشید.
حدود یک ساعت بعد، همزمان با صدای تقهی در، از جاش بلند شد.
سینی رو به خدمتکار تحویل داد و از اتاق بیرون اومد.
دفترچهی وظایفش رو از جیبش درآورد و نگاهی به برنامهی امروز انداخت.
«تمیز کردن اتاق اربابها...»
یه نفس عمیق کشید.
- خب... بریم.
دفترچه رو دوباره داخل جیبش گذاشت و از پلهها بالا رفت.
طبقهی دوم عمارت درست به بزرگی طبقهی پایین بود؛ فقط فضای آرومتر و خلوتتری داشت.
تهیونگ جلوی اولین اتاق ایستاد.
چند ضربهی آروم به در زد.
جوابی نشنید.
دستگیره رو پایین کشید و وارد شد.
اتاق کاملاً مرتب بود.
حتی یه ذره گرد و خاک هم به چشم نمیاومد.
نگاهش رو دور اتاق چرخوند.
- احتمالاً اتاق ارباب جونگهیونه...
همهچیز بیش از حد منظم بود.
لبخند محوی زد و بعد از اینکه یه نگاه آخر به اتاق انداخت، از اونجا بیرون اومد.
جلوی اتاق کناری ایستاد.
چند بار آروم به در زد.
باز هم جوابی نیومد.
آروم دستگیره رو پایین کشید و وارد شد...
همون لحظه اخم ریزی روی صورتش نشست.
این اتاق دقیقاً برعکس اتاق قبلی بود.
لباسها روی کاناپه، تخت و حتی زمین پخش شده بودن.
روی میز چند تا بطری خالی دیده میشد و تقریباً همهچیز بههمریخته بود.
تهیونگ آهی کشید.
- انگار امروز کلی کار دارم...
خم شد و لباسها رو یکییکی جمع کرد.
اونهایی که تمیز بودن رو تا زد و داخل کمد گذاشت.
لباسهای کثیف رو هم داخل سبد لباس انداخت.
بعد مشغول جمع کردن وسایل و زبالههای روی زمین شد.
همین که دستش سمت یکی از زباله های روی زمین رفت...
یه لحظه خشکش زد.
چشمهاش گرد شد.
تهیونگ هنوز مشغول اسپری کردن گلها بود، اما هر از گاهی حواسش بیاختیار پرت مردی میشد که چند دقیقه قبل، بیسروصدا از گلخونه بیرون رفته بود.
آروم سرش رو تکون داد.
«حواستو جمع کن...»
با این حال، هنوز بوی محو عطر جونگهیون بین گلها مونده بود.
تهیونگ یه نفس عمیق کشید.
بوی خنک و آرومی داشت...
بیدلیل حس خوبی بهش میداد.
لبخند کوچیکی زد و دوباره مشغول کارش شد.
---
چهار ساعت طول کشید تا بالاخره تمام گلها و گیاههای گلخونه رو اسپری کنه.
وقتی کارش تموم شد، خسته شونههاش رو چرخوند.
حالا نوبت آماده کردن میز ناهار بود.
بعد از اون هم باید اتاق اربابها رو تمیز میکرد.
آروم از گلخونه بیرون اومد و وارد عمارت شد.
همراه چند نفر از خدمتکارها، میز بزرگ غذاخوری رو آماده کرد و ظرفهای غذا رو با دقت روی میز چید.
همین که کارش تموم شد، مستقیم به اتاق خودش برگشت.
به محض اینکه در رو بست، خودش رو روی تخت انداخت.
- آخ...
چشمهاش رو بست.
هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای تقهای به در بلند شد.
تهیونگ با خستگی از جاش بلند شد و در رو باز کرد.
همون خدمتکاری که همیشه غذاها رو میآورد، پشت در ایستاده بود.
سینی رو جلو آورد.
• ناهارتون.
تهیونگ لبخند کوچیکی زد.
- ممنون.
سینی رو گرفت و در رو بست.
روی تخت نشست و آروم مشغول خوردن شد.
مثل همیشه بیشتر از چند لقمه نتونست بخوره.
معدهش هنوز هم مثل گذشته حساس بود و غذا خوردن زیاد براش سخت بود.
وقتی احساس کرد دیگه نمیتونه چیزی بخوره، قاشق رو کنار گذاشت.
باقی غذا رو دستنخورده روی سینی گذاشت و چند دقیقهای دراز کشید.
حدود یک ساعت بعد، همزمان با صدای تقهی در، از جاش بلند شد.
سینی رو به خدمتکار تحویل داد و از اتاق بیرون اومد.
دفترچهی وظایفش رو از جیبش درآورد و نگاهی به برنامهی امروز انداخت.
«تمیز کردن اتاق اربابها...»
یه نفس عمیق کشید.
- خب... بریم.
دفترچه رو دوباره داخل جیبش گذاشت و از پلهها بالا رفت.
طبقهی دوم عمارت درست به بزرگی طبقهی پایین بود؛ فقط فضای آرومتر و خلوتتری داشت.
تهیونگ جلوی اولین اتاق ایستاد.
چند ضربهی آروم به در زد.
جوابی نشنید.
دستگیره رو پایین کشید و وارد شد.
اتاق کاملاً مرتب بود.
حتی یه ذره گرد و خاک هم به چشم نمیاومد.
نگاهش رو دور اتاق چرخوند.
- احتمالاً اتاق ارباب جونگهیونه...
همهچیز بیش از حد منظم بود.
لبخند محوی زد و بعد از اینکه یه نگاه آخر به اتاق انداخت، از اونجا بیرون اومد.
جلوی اتاق کناری ایستاد.
چند بار آروم به در زد.
باز هم جوابی نیومد.
آروم دستگیره رو پایین کشید و وارد شد...
همون لحظه اخم ریزی روی صورتش نشست.
این اتاق دقیقاً برعکس اتاق قبلی بود.
لباسها روی کاناپه، تخت و حتی زمین پخش شده بودن.
روی میز چند تا بطری خالی دیده میشد و تقریباً همهچیز بههمریخته بود.
تهیونگ آهی کشید.
- انگار امروز کلی کار دارم...
خم شد و لباسها رو یکییکی جمع کرد.
اونهایی که تمیز بودن رو تا زد و داخل کمد گذاشت.
لباسهای کثیف رو هم داخل سبد لباس انداخت.
بعد مشغول جمع کردن وسایل و زبالههای روی زمین شد.
همین که دستش سمت یکی از زباله های روی زمین رفت...
یه لحظه خشکش زد.
چشمهاش گرد شد.
- ۲۶۶
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط