صدای گریم بالا گرفت😭
صدای گریم بالا گرفت😭
مامان و بابا و داداشم اومدن تو اتاق.مامانم بغلم کرد و گفت : چی شده فرناز جان؟
من : مامان بنیامین رفته تو کما
مامان : بنیامین کیه؟
من : یکی از دوستام.تو آمریکا آشنا شدیم.دوست صمیمی آرش نامزد حنا
مامان : تو چرا گریه میکنی؟
من : دلم واسش میسوزه
مامان : حالا باید چیکار کنی؟
من : بابا میرسونیم بیمارستان؟؟؟
امیر : آجی من میرسونمت بلند شو
بابا : فرناز ماهم بیایم؟
من : نه بابا.میشه برید بیرون لباسامو عوض کنم؟امیر توهم زود برو لباساتو بپوش
امیر : باشه آجی و به سرعت از اتاق خارج شد.
با گریه شروع کردم به پوشیدن لباسام.درو اتاقو باز کردم
مامان : برو پایین.امیر پایینه.رفتی بیمارستان مارو هم در جریان بزار
من : باشه خدافظ
و تند تند رفتم پایین و سوار ماشین شدم.رسیدیم
رقتم تو بیمارستان و گفتم : آقای وحید بهادری کجان؟
_تو آی سی یو
+کجاس؟؟؟
_اون طرف👈
+مرسی
امیرم پشت سرم داشت میومد.وقتی که از راهرو گذشتیم مهسا روی صندلی نشسته بود و بارانا روی پاهاش خواب بود.کنارشم یه خانوم بود داش دعا میکرد و سلیم وآرش داشتن تو راهرو راه میرفتن و حنا هم به دیوار تکیه داده بود.
من : سلام بنیامین حالش چطوره؟
حنا : سلام اومدی؟ هنوز تو کماس....سلام آقا امیر
امیر : سلام
من : امیر تو دیگه برو خسته میشی.
امیر : بزار باشم اگه کمکی لازم بود بکنم
من : چه کمکی؟؟؟؟سلیم و آرش هستن.تو برو
امیر : باشه.ولی اگه لازم شد زنگ بزن
من : باشه خدافظ
امیر : خدافظ
امیر رفت تو پیچ راهرو گم شد.حنا برگشت سمت من و گفت : فرناز گریه کردی؟؟؟
من : چی میشه؟؟؟دلم واسش سوخت.
حنا : منو خر نکن.بگو چی شده؟
با هم رفتیم سمت صندلیا و شروع کردم به تعریف ظهر و آخرش دوباره گریم گرفت.
حنا بغلم کرد و گفت : گریه نکن گلم خوب میشه.اون خانومم مادرشه
رفتم سمت اون خانومو گفتم : سلام من فرنازم دوست حنا و مهسا
خانومه چشمای گریونشو بهم دوختو گفت : سلام دخترم
برگشتم رفتم سمت حنا.نمیدونم چی شد که کم کم چشمام گرم شد.نمیدونم چند ساعت کذشته بود که حنا اوکد بالا سرمو گفت : فرناز بیدار شو بنی بهوش اومده😂
چشمامو باز کردم : واقعا؟؟؟!!!!
حنا : آره
من : خوب بریم پیشش
حنا : هنوز بیهوشه تا یه ساعت دیگه بهوش میاد
من : خدا رو شکر
گوشیمو برداشتم و زنگ زدم خونه : الو مامان سلام بنیامین بهوش اومد
مامان : خدا رو شکر.تو کی میای خونه؟
من : بعد از ملاقاتش
مامان : باشه مامان جان فعلا خدافظ
من : خدافظ....
مامان و بابا و داداشم اومدن تو اتاق.مامانم بغلم کرد و گفت : چی شده فرناز جان؟
من : مامان بنیامین رفته تو کما
مامان : بنیامین کیه؟
من : یکی از دوستام.تو آمریکا آشنا شدیم.دوست صمیمی آرش نامزد حنا
مامان : تو چرا گریه میکنی؟
من : دلم واسش میسوزه
مامان : حالا باید چیکار کنی؟
من : بابا میرسونیم بیمارستان؟؟؟
امیر : آجی من میرسونمت بلند شو
بابا : فرناز ماهم بیایم؟
من : نه بابا.میشه برید بیرون لباسامو عوض کنم؟امیر توهم زود برو لباساتو بپوش
امیر : باشه آجی و به سرعت از اتاق خارج شد.
با گریه شروع کردم به پوشیدن لباسام.درو اتاقو باز کردم
مامان : برو پایین.امیر پایینه.رفتی بیمارستان مارو هم در جریان بزار
من : باشه خدافظ
و تند تند رفتم پایین و سوار ماشین شدم.رسیدیم
رقتم تو بیمارستان و گفتم : آقای وحید بهادری کجان؟
_تو آی سی یو
+کجاس؟؟؟
_اون طرف👈
+مرسی
امیرم پشت سرم داشت میومد.وقتی که از راهرو گذشتیم مهسا روی صندلی نشسته بود و بارانا روی پاهاش خواب بود.کنارشم یه خانوم بود داش دعا میکرد و سلیم وآرش داشتن تو راهرو راه میرفتن و حنا هم به دیوار تکیه داده بود.
من : سلام بنیامین حالش چطوره؟
حنا : سلام اومدی؟ هنوز تو کماس....سلام آقا امیر
امیر : سلام
من : امیر تو دیگه برو خسته میشی.
امیر : بزار باشم اگه کمکی لازم بود بکنم
من : چه کمکی؟؟؟؟سلیم و آرش هستن.تو برو
امیر : باشه.ولی اگه لازم شد زنگ بزن
من : باشه خدافظ
امیر : خدافظ
امیر رفت تو پیچ راهرو گم شد.حنا برگشت سمت من و گفت : فرناز گریه کردی؟؟؟
من : چی میشه؟؟؟دلم واسش سوخت.
حنا : منو خر نکن.بگو چی شده؟
با هم رفتیم سمت صندلیا و شروع کردم به تعریف ظهر و آخرش دوباره گریم گرفت.
حنا بغلم کرد و گفت : گریه نکن گلم خوب میشه.اون خانومم مادرشه
رفتم سمت اون خانومو گفتم : سلام من فرنازم دوست حنا و مهسا
خانومه چشمای گریونشو بهم دوختو گفت : سلام دخترم
برگشتم رفتم سمت حنا.نمیدونم چی شد که کم کم چشمام گرم شد.نمیدونم چند ساعت کذشته بود که حنا اوکد بالا سرمو گفت : فرناز بیدار شو بنی بهوش اومده😂
چشمامو باز کردم : واقعا؟؟؟!!!!
حنا : آره
من : خوب بریم پیشش
حنا : هنوز بیهوشه تا یه ساعت دیگه بهوش میاد
من : خدا رو شکر
گوشیمو برداشتم و زنگ زدم خونه : الو مامان سلام بنیامین بهوش اومد
مامان : خدا رو شکر.تو کی میای خونه؟
من : بعد از ملاقاتش
مامان : باشه مامان جان فعلا خدافظ
من : خدافظ....
- ۱۴.۹k
- ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط