{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه ها این پارت گزارش شده بود و دوباره گذاشتمش و اگه پارت

بچه ها این پارت گزارش شده بود و دوباره گذاشتمش و اگه پارت دوم رو میخواید یذره تو پیج باید برید پایین تر پیداش میکنید

گزارش کردن فقط نشون دهنده ی عقده ی شماست دوست عزیز!

وقتی باهات همیشه سرده ولی...pt¹
هیچوقت دلیل تنفر اون نسبت به خودم رو نفهمیدم..دلیلش چی بود؟؟
شاید واسه اینکه...از روی عشق ازدواج نکردیم؟!
شایدم...
برای اینکه قبل از ازدواج با من عاشق یکی دیگه بوده؟!
شایدم واسه اینه که...
نزاشتن با اون ازدواج کنه مجبورش کردن با من ازدواج کنه؟!
یا ممکنه...
واسه این باشه که هنوزم عاشق اونه؟؟!
یا..
من فکر میکنم که منو دوست نداره...لااقل فکر میکردم که منو دوست نداره
الان دیگه مطمئنم! از اون شب مطمئن شدم...
ما باید زیر یه سقف باهم زندگی کنیم،باید همو تحمل کنیم!
وقتی مجبور باشیم باهم زندگی کنیم پس حتما باید سعی کنیم یذره از هم خوشمون بیاد...حداقل یذره باهم گرم بگیریم...ولی انگار نه انگار..درواقع ما اصلا باهم زندگی هم نمی‌کنیم؛
باهم ازدواج کردیم ولی تا حالا باهم تو یه اتاق نخوابیده بودیم...تا الان نشده یبار باهم بخندیم از ته دل..باهم حرف بزنیم..از روزمون بهم بگیم...ولی اون حتی خونه هم نمیاد!
ساعت یک شب برمیگرده که من خوابم ساعت شیش صبح هم میره...روز هایی که مرخصی داره کل روز تو اتاق کارشه و بیرون نمیاد حتی وقتی واسه ناهار یا شام هم صداش میزنم نمیاد و فقط با صدای خیلی اروم میگه: "الان کار دارم،گشنم نیست"
وقتی من تو آشپزخونه و پذیرایی نیستم میره غذاشو میخوره ...من یه دختر 24 سالم حق من نیست آنقدر نادیده گرفته بشم...اونم از طرف کسی که دوستش دارم نادیده گرفته بشم خیلی ظلمه...
خیلی!:)
اون شب برای اولین بار بعد از دو ماه ازدواج بالاخره سعی کردم باهاش حرف بزنم..باهاش شوخی کنم باهم حرف بزنیم..هرچی نباشه پسر داییمه!
نباید باهم حرف بزنیم؟...سعی کردم باهاش حرف بزنم ولی تهش میدونی برگشت گفت چی؟؟ وسط خاطره تعریف کردن من...در حال که سرش تو گوشیش بود برگشته میگه : " هایون...من واقا الان حوصله ندارم..فکر هم نمیکنم الان علاقه ای به شنیدن خاطره هایی که مال چندین سال پیشت بوده داشته باشم..باشه؟!"
و بعد بلند شد رفت تو اتاقش..رفتم بهش گفتم که چرا این کارو میکنه..چرا انقدر بی اهمیتم میکنه...آخرشم با یه سیلی جوابمو داد و گفت: " تو باعث شدی من به با ارزش ترین آدم زندگیم نرسم...اگه تو الان نبودی یونا پیشم بود...ایکاش یه جای تو اون الان جلوم وایساده بود!"
جوری قلبم رو شکست که حتی فکر فکرشم هم نمیکردم...توی آینه ی حموم یه نگاه به صورتم انداختم با اینکه چند روز گذشته بود ولی جای دستش روی صورتم هنوزم معلوم بود..هر بار که میبینمش گریم میگیره!
این چند روز من از اتاقم بیرون نیومدم و اگه هم بیرون اومدم فقط چند دقیقه بودش..
.
لباسامو پوشیدم و از حموم بیرون اومدم...موهام هنوز خیس بود...ساعت نزدیک به یازده ی شب بود..غذا خورده بودم و میخواستم مثل همیشه کتابمو بخونم سریال ببینم بعدشم بخوابم.
از توی کتابخونه ی کوچولپی چوبی ای که گوشه از اتاقم بود یکی از کتابای مورد علاقم برداشتم و نشستم روی تخت تا بخونم...صفحات کتاب رو با دقت ورق میزدم و تمام حواس و تمرکزم روی موضوع کتاب بود..که باز شدن در اتاقم با شتاب باعث شد اصلا یادم بره کتاب چی بود!...
ادامه دارد...
نظرتون با ارزش و محترمه اگر محترمانه بیان بشه
اگر فکر میکنید فیک مشکلی داره و من قوانینی رو نقض کردم اشکالی نداره میتونید تو کامنت و یا پی وی بنده بگید تا مشکل حل شه
دیدگاه ها (۵۳)

مراقب حرفاتون باشین…چون وقتی یه حرف از دهن آدم بیرون میاد، د...

My lovely neighbor part : 47

خوب خوب دوزتان گلماین فیک ازدواج اجباری بزودی قراره تموم شه ...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.56(روایت از زبان جونگ‌ک...

روز اولی که باهات حرف زدم یه حسی میگفت زیاد دل نبند ها تهش ق...

بچه ها بیاین زیره این پست بهم کتاب معرفی کنید📚☕️🕯😭و من میشین...

dark life = 40

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط