فرشته من
فرشته من
ویو رزی
جیمین زوددتر رف درو باز کرد
لیا:سلامممممم
رزی:سلامممممم
لیا:خوبیییییی
رزی:مرسییی تو خوبییییی
لیا: وای قربونتتتتتتت
جیمین:یک اروم تر کر شدم دو لیا منم ادمم اصن نگا به من نندازی
لیا:باشه نگا نمیندازم.....ولی یه چیزی اصلا به درد نمیخوره که فقط بیرم رستوران شام بخوریم برگردیم
رزی:رستوران میریم....شامم میخورم ولی بعدش قراره بریم شهر بازی
جیمین:من کی گفتم میریم شهر بازییی
رزی:تو نگفتی من میگم حالا هم بیا بیل بیلک رو راه بنداز تا حرکت کنه(منظورش ماشینه)
جیمین:اسمش ماشین بگو ماشییینن
رزی:خیل خوب حالا
بریم دیگه
ویو جیمین
رفتیم سوار ماشین شدیم لیا عقب نشست نمیدونم چرا ولی هی جور شیطانی حرف میزد و نگام میکرد اصن چرا عقب نشست
لیا:رزی جوننن
رزی:جونم
لیا:میگم...یع انسان و یه فرشته میتونن با هم باشن و باهم ازدواح کنن
رزی:چرا اینو میپرسی
لیا:بگو حالا
رزی:آره میش....ولی باید یکیشون به محل زندگی اون یکی بره
لیا:یعنی چی
رزی:مثلا یا اون انسان بره اون بالا یا اون فرشته بیاد زمین
حالا این چی بود دیدی نکنه یه فرشته دیدیو....
لیا:نههه....مگن سینگل باش پادشاهی کن
رزی:یه حسی بهم میگه چند دقیقه دیگه عاشق میشی
جیمین:هعیی...چی میگی چرا انقد مطمئن گفتی لیا کاری نکنیییی
رزی:فک کنم نمیدونی ولی ما حس شیشم قوی داریم
لیا:بابا الان دارا اشتباه کار میکنه تا رستوران خیلی مونده پس یعنی چند دقیقه دیگه هنوز توی ماشین هستیم
)نکته عمارت جیمین توی جنگل هستش برای همین باید برای رفتن به رستوران به شهر برن و یکم دوره الان توی جاده هستند شب هست)
رزی:هیچکس از دودسته بعدخودش خبر نداره خدارو چه دیدی شاید یه اتفاقی.....
ویو جیمین
هنوز حرفشتموم نشده بود که یه چیزی از بالا افتاد روی ماشین ماشین باعث شد شیشه بشکنه
منم جلوم رو نمیدیدم سریع زدم روی ترمز
توی این مدت اون لیا هی جیغ میزد
لیا:جییییییغغ......جیغغغغعغ(نقطه گذاشتم یعنی نفس نفس میزنه)
آروم در ماشین رو باز کردن لیا و رزی هم پشت سرم پیاده شدن لیا از ترس پشت رزی قایم شدا بود
رزی:این کهههه.....هست اون اینجا چیکار میکنههه...ادامه دارد
اسلاید دو لباس جیمین برای بیرون رفتن
ویو رزی
جیمین زوددتر رف درو باز کرد
لیا:سلامممممم
رزی:سلامممممم
لیا:خوبیییییی
رزی:مرسییی تو خوبییییی
لیا: وای قربونتتتتتتت
جیمین:یک اروم تر کر شدم دو لیا منم ادمم اصن نگا به من نندازی
لیا:باشه نگا نمیندازم.....ولی یه چیزی اصلا به درد نمیخوره که فقط بیرم رستوران شام بخوریم برگردیم
رزی:رستوران میریم....شامم میخورم ولی بعدش قراره بریم شهر بازی
جیمین:من کی گفتم میریم شهر بازییی
رزی:تو نگفتی من میگم حالا هم بیا بیل بیلک رو راه بنداز تا حرکت کنه(منظورش ماشینه)
جیمین:اسمش ماشین بگو ماشییینن
رزی:خیل خوب حالا
بریم دیگه
ویو جیمین
رفتیم سوار ماشین شدیم لیا عقب نشست نمیدونم چرا ولی هی جور شیطانی حرف میزد و نگام میکرد اصن چرا عقب نشست
لیا:رزی جوننن
رزی:جونم
لیا:میگم...یع انسان و یه فرشته میتونن با هم باشن و باهم ازدواح کنن
رزی:چرا اینو میپرسی
لیا:بگو حالا
رزی:آره میش....ولی باید یکیشون به محل زندگی اون یکی بره
لیا:یعنی چی
رزی:مثلا یا اون انسان بره اون بالا یا اون فرشته بیاد زمین
حالا این چی بود دیدی نکنه یه فرشته دیدیو....
لیا:نههه....مگن سینگل باش پادشاهی کن
رزی:یه حسی بهم میگه چند دقیقه دیگه عاشق میشی
جیمین:هعیی...چی میگی چرا انقد مطمئن گفتی لیا کاری نکنیییی
رزی:فک کنم نمیدونی ولی ما حس شیشم قوی داریم
لیا:بابا الان دارا اشتباه کار میکنه تا رستوران خیلی مونده پس یعنی چند دقیقه دیگه هنوز توی ماشین هستیم
)نکته عمارت جیمین توی جنگل هستش برای همین باید برای رفتن به رستوران به شهر برن و یکم دوره الان توی جاده هستند شب هست)
رزی:هیچکس از دودسته بعدخودش خبر نداره خدارو چه دیدی شاید یه اتفاقی.....
ویو جیمین
هنوز حرفشتموم نشده بود که یه چیزی از بالا افتاد روی ماشین ماشین باعث شد شیشه بشکنه
منم جلوم رو نمیدیدم سریع زدم روی ترمز
توی این مدت اون لیا هی جیغ میزد
لیا:جییییییغغ......جیغغغغعغ(نقطه گذاشتم یعنی نفس نفس میزنه)
آروم در ماشین رو باز کردن لیا و رزی هم پشت سرم پیاده شدن لیا از ترس پشت رزی قایم شدا بود
رزی:این کهههه.....هست اون اینجا چیکار میکنههه...ادامه دارد
اسلاید دو لباس جیمین برای بیرون رفتن
- ۳.۰k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط