{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب

کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( مظلوم )

" ویو لیا "

واقعا قیافش مظلوم و کیوت تر از چیزی‌بود که بشه بهش‌نه گفت

لیا : باشه

کوک : هورااااااا

لیا : اسکل 😏

کوک : زهرمار

لیا : هنوزم میتونم بفرستمت اتاق مهمونا

کوک : باشه باشه ببخشید غلط‌کردم

لیا : آدم باش

کوک : چشم

رفتیم توی اتاق ( 😈 لعنت بر منحرف 😈 )

من رفتم از توی کمد لباس برداشتم و رفتم‌حموم و سعی‌کردم لباسم رو عوض کنم ولی دستم به پشتم نمی‌رسید دیگه خسته شدم و تصمیم گرفت کوک رو صدا کنم

لیا : کوککککککک( با صدای بلند )

کوک : جان

لیا : بیا کمک کن لباسم رو عوض کنم

کوک : چشم

لیا : آفرین بدو

کوک اومد زیپ لباسم رو کشید پایین و از دسشویی بیرون رفت ( چقدر اینجور چیزا براشون عادیه )

لباسم رو عوض کردم و میکاپم رو پاک کردم و موهام رو باز کردم لباسم رو انداختم توی لباس کثیفا رفتم بیرون و دیدم کمک بایه شلوارک و بالا تنه ی لخت نشسته روی تخت

لیا : کوک تو آدم نمیشی نه

کوک : نه ( 😂 )

لیا : زهرمار

کوک : خوب بیا بخوابیم خوابم میاد

لیا : اوکی

رفتم روی تخت و دراز کشیدم کوک به طرف من خوابیده بود

برگشتم سمتش و گفتم

لیا : چی می خوای

کوک : بغلم میکنی ( مظلوم )

لیا : چی بگم والا بیا

کوک اومد بغلم کرد و خوابیدیم

☆ فردا صبح ساعت ۰۰ : ۱۰ ☆

" ویو کوک "

صبح از خواب بلند شدم همچنان توی بغل‌ لیا بودم از حق‌ نگذریم بغل لیا خیلی خوبه

به لیا نگاه کردم این بچه ها خوابیده بود وای‌خدا آخه آدم مگه انقدر کیوت داریم

از بغل در اومدم و برای اینکه سرو صدا نکنم فقط تیشرتم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم رفتم سمت سرویسی‌که توی پذیرای هست دست صورتم رو شستم و دندونامم مسواک زدم از سرویس در اومد و رفتم سمت اشپز‌خونه و پیشپندم از‌پوشیدم پ شروع کردم به صبحونه درست کردن امروز‌هم‌من هم لیا باشگاه داریم

برای لیا و خودم پنکیکه شکلاتی درست کردم باشه قهوه

رفتم سمت اتاق و در زدم ولی‌کسی جواب نداد در رو باز کردم‌که با چهره ی غرق در خواب لیا مواجه شدم وقتی خوابه با وقتی بیداره خیلی فرق داره وقتی خوابه دلت میخواد بخوریش اما وقتی بیداره اون تو رو‌میخوره

رفتم سمتش و

کوک : لیا

کوک : لیا

لیا : هوممممم ( خواب‌آلود )

کوک : بلند شو دیگه بیا صبحونه بخوریم

لیا : فقط پنج دقیقه ی دیگه

میدونستم پنج دقیقش‌ یک ساعت پس
بلندش کردم یه دستم رو بردم زیره زانوهاش و یه دستم رو‌هم بردم زیره گردنش به قورتش نگاه کردم که همچنان توی خواب هفت پادشاه بود احساس میکنم هشتمین پادشاهی دیده

اینجوری نمیشه بردمش سمت دستشویی یه آب زدم به دستو صورتش که بیدار شد و دیدی توی چه پوزیشنیه وگفت

لیا : ....
دیدگاه ها (۴)

لیسا : لیا بیام ببینم یه لباس مزخرف و اسپرت پوشیدی او تالار ...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

وقتی بچه دارین ولی . ....هوفی کشیدم، جیغ دوباره ی سول بلند ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

شب تولدم فصل 3پارت 10ات: باشه 10مین بعد جونگ کوک: ات پاشو بر...

وقتی دوست صمیمی هستین ولی دوست دختر داره ولی یه روز . . ._آر...

صلح با بوسه ای روی لبم از خواب بیدار شدم...وقتی چشمم رو باز ...

فیک کوک فصل ²پارت ⁸ویو ا.ت همینطوریشم جونگ کوک عصبی بود ، ول...

پارت ۳۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط