دفتر رو گذاشتم جلوم و خوندم ... خط به خط ... تقویم وتاریخ
دفتر رو گذاشتم جلوم و خوندم ... خط به خط ... تقویم وتاریخها از جلوی چشم هام رد می شدن ... برگشته بودم به عقب ...به دیروزهای دوری که هنوز ... باشه اینبار هم سکوت می کنم تا جمله ام رو خودت کامل کنی!
ورق می زدم و تو توی هر صفحه به من لبخند می زدی ...گاهی نگاهم پراز غم بود و بی تفاوتی تو غمگین ترم می کرد ... صفحه ی بعد تو دلتنگ بودی و من با تمام خستگی هام دلم برای دل تنگت تنگ بود... صفحه به صفحه ... پا به پات می یومدم و خیال می کردم که کنارمی ... خیال می کردم که نگاهت با منه ... خنده هات برای منه و حضورت به حرمت حضور من ... پایین یکی از صفحه ها امضا کرده بودم که" دلتنگتر از همیشه" ... خنده ام گرفت ... خیلی وقته که معیار دلتنگی ها از یادم رفته...صدات توی صفحه های بعد پیچید و من به شوق شنیدنش صفحه ها رو ورق زدم ... جمله هات مثل همیشه محکم بود و صدای ذهن من مدام میون جمله هات گم می شد ... صفحه به صفحه ...دنبالم می کردی اما نه ! ...انگار این من بودم که دنبالت می کردم! تقویم با سرعت عوض می شد و تو با هر عددی که می گذشت دورتر می شدی... چشمهامو بستم تا نبینم ... تا یادم نیفته کجا گمت کردم ... تا شاید از اون تاریخ رد بشم و تو باز میون صفحه هام باشی ...اما نمی شد . تاریخ می گذشت و تو اونقدر دور شده بودی که حتی نمی دونستم کی و کجا و توی شلوغی کدوم لحظه رد نگاهت رو گم کردم... به صفحه آخر رسیده بودم ... دیگه نه از لبخندت خبری بود و نه از صدات ... فقط سفیدی کاغذ بود و سردرگمی خطوطی که به موازات هم تا بی نهایت رفته بودن ... دفترم ناتموم بود و باید تمومش می کردم ... دستم به هوای نوشتن "پایان" روی سفیدی کاغذ نشست اما دلم به منگنه های دفتر خوش بود که صفحه ها رو به هم می رسوند ... نه! ننوشتم "پایان" چون دلم هیچ وقت اشتباه نمی کنه! راستی آخرین صفحه هنوزم سفید سفیده
ورق می زدم و تو توی هر صفحه به من لبخند می زدی ...گاهی نگاهم پراز غم بود و بی تفاوتی تو غمگین ترم می کرد ... صفحه ی بعد تو دلتنگ بودی و من با تمام خستگی هام دلم برای دل تنگت تنگ بود... صفحه به صفحه ... پا به پات می یومدم و خیال می کردم که کنارمی ... خیال می کردم که نگاهت با منه ... خنده هات برای منه و حضورت به حرمت حضور من ... پایین یکی از صفحه ها امضا کرده بودم که" دلتنگتر از همیشه" ... خنده ام گرفت ... خیلی وقته که معیار دلتنگی ها از یادم رفته...صدات توی صفحه های بعد پیچید و من به شوق شنیدنش صفحه ها رو ورق زدم ... جمله هات مثل همیشه محکم بود و صدای ذهن من مدام میون جمله هات گم می شد ... صفحه به صفحه ...دنبالم می کردی اما نه ! ...انگار این من بودم که دنبالت می کردم! تقویم با سرعت عوض می شد و تو با هر عددی که می گذشت دورتر می شدی... چشمهامو بستم تا نبینم ... تا یادم نیفته کجا گمت کردم ... تا شاید از اون تاریخ رد بشم و تو باز میون صفحه هام باشی ...اما نمی شد . تاریخ می گذشت و تو اونقدر دور شده بودی که حتی نمی دونستم کی و کجا و توی شلوغی کدوم لحظه رد نگاهت رو گم کردم... به صفحه آخر رسیده بودم ... دیگه نه از لبخندت خبری بود و نه از صدات ... فقط سفیدی کاغذ بود و سردرگمی خطوطی که به موازات هم تا بی نهایت رفته بودن ... دفترم ناتموم بود و باید تمومش می کردم ... دستم به هوای نوشتن "پایان" روی سفیدی کاغذ نشست اما دلم به منگنه های دفتر خوش بود که صفحه ها رو به هم می رسوند ... نه! ننوشتم "پایان" چون دلم هیچ وقت اشتباه نمی کنه! راستی آخرین صفحه هنوزم سفید سفیده
- ۷.۵k
- ۱۶ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط