٭
Part⁴
Dance with Devil
دست در دست هم وارد شدیم که یهو چشمم به یکی خورد...
باورم نمی شد ، ا..او... اون؟
اون همون مرده هست که صبح دیدم
واییییییییییی
از خوشحالی دل تو دلم نبود
ناخودآگاه لبخند گنده ای تو صورتم ایجاد شد، که با صدای ملورین به خودم اومدم
_ا/ت
_بله
_اوم،من باید برم پیش یکی از دوستام که اینجاس می تونی خودت تنها باشی؟خیلی هم دیر نمیام یک یا یک و نیم ساعت دیگه میام باشه؟
_اوکیه،باشه
_بای بای
_بای
خیلی بهتر که ملورین رفت اگه نمی رفت که نمی تونستم راحت باشم و به اون آقاهه نزدیک بشم
[ویو کوک]
چشمم به در بود که متوجه ی دختر خیلی خوشگل شدم،وای ی حسی ته دلم دارم
انگار...
انگار هزارتا پروانه قورت دادم
این حس رو تاحالا تجربه نکرده بودم
این چه حسی بود؟
اون با همه ی دخترای اون جا فرق داشت
نه میکاپ زیاد
نه لباس باز
از همشونم خوشگل تر بود...
اه...
عاشق شدم؟
نه بابا، مافیا ها؟
عاشق شدن؟
عمرا عاشق نمیشم
بگذریم
انگار دختره اولین دفعه اش بود که اومده بود بار ، از قیافه اش هم معلومه که تاحالا ننوشیده و اگه بنوشه زود مست
[برمی گردیم به حالت اول و مثل همیشه داستان از زبان ات هست]
یه جایی واسه ی نشستن پیدا کردم و نشستم ،
که نوشیدنی ها رو جلوم دیدم
یکیش رو برداشتم بازش کردم و ی جرئه ازش نوشیدم
اومممم،تلخه ولی ...
یجورایی ی حس جالبی بهم دست میده که دوسش دارم پس کلشو سر کشیدم
احساس کردم که دارم مسـ݂︩︪݃/ـ݂݃ت میشم
ولی از اول حواسم بود ؛ اون آقاهه که فک کنم اسمش هم جونگ کوک بود
از اول تا آخر منو زیر نظر داشت.
کم کم هوشیاریمو از دست می دادم که اومد و کنار من نشست
_سلام خانم کوچولو
_به من نگو کوچولو من دیروز 18 سالم شد ، چقدر خوشگلی شما آقا [کلا ات حرفاشو با حالت مس/تی میگه]
_شما که زیباتری پرنسس
_من پرنسس نیستم ملکم
تک خنده ای کرد و گفت
_چطوره بیای ملکه ی عمارت من بشی
اصلا تو حال خودم نبودم که یهو خم شدم و ی بو/س خیلی کوچولو روی لبای اون آقاهه کاشتم
مات و مبهوت نگاهم می کرد
که با ی خنده ی خیلی گنده گفتم
_اصلا چطوره باهم...
بقیش پارت بعددددددد
حمایت کنید حوصله داشتم پارت بعد رو امروز میدم یا شایدم فردا
Dance with Devil
دست در دست هم وارد شدیم که یهو چشمم به یکی خورد...
باورم نمی شد ، ا..او... اون؟
اون همون مرده هست که صبح دیدم
واییییییییییی
از خوشحالی دل تو دلم نبود
ناخودآگاه لبخند گنده ای تو صورتم ایجاد شد، که با صدای ملورین به خودم اومدم
_ا/ت
_بله
_اوم،من باید برم پیش یکی از دوستام که اینجاس می تونی خودت تنها باشی؟خیلی هم دیر نمیام یک یا یک و نیم ساعت دیگه میام باشه؟
_اوکیه،باشه
_بای بای
_بای
خیلی بهتر که ملورین رفت اگه نمی رفت که نمی تونستم راحت باشم و به اون آقاهه نزدیک بشم
[ویو کوک]
چشمم به در بود که متوجه ی دختر خیلی خوشگل شدم،وای ی حسی ته دلم دارم
انگار...
انگار هزارتا پروانه قورت دادم
این حس رو تاحالا تجربه نکرده بودم
این چه حسی بود؟
اون با همه ی دخترای اون جا فرق داشت
نه میکاپ زیاد
نه لباس باز
از همشونم خوشگل تر بود...
اه...
عاشق شدم؟
نه بابا، مافیا ها؟
عاشق شدن؟
عمرا عاشق نمیشم
بگذریم
انگار دختره اولین دفعه اش بود که اومده بود بار ، از قیافه اش هم معلومه که تاحالا ننوشیده و اگه بنوشه زود مست
[برمی گردیم به حالت اول و مثل همیشه داستان از زبان ات هست]
یه جایی واسه ی نشستن پیدا کردم و نشستم ،
که نوشیدنی ها رو جلوم دیدم
یکیش رو برداشتم بازش کردم و ی جرئه ازش نوشیدم
اومممم،تلخه ولی ...
یجورایی ی حس جالبی بهم دست میده که دوسش دارم پس کلشو سر کشیدم
احساس کردم که دارم مسـ݂︩︪݃/ـ݂݃ت میشم
ولی از اول حواسم بود ؛ اون آقاهه که فک کنم اسمش هم جونگ کوک بود
از اول تا آخر منو زیر نظر داشت.
کم کم هوشیاریمو از دست می دادم که اومد و کنار من نشست
_سلام خانم کوچولو
_به من نگو کوچولو من دیروز 18 سالم شد ، چقدر خوشگلی شما آقا [کلا ات حرفاشو با حالت مس/تی میگه]
_شما که زیباتری پرنسس
_من پرنسس نیستم ملکم
تک خنده ای کرد و گفت
_چطوره بیای ملکه ی عمارت من بشی
اصلا تو حال خودم نبودم که یهو خم شدم و ی بو/س خیلی کوچولو روی لبای اون آقاهه کاشتم
مات و مبهوت نگاهم می کرد
که با ی خنده ی خیلی گنده گفتم
_اصلا چطوره باهم...
بقیش پارت بعددددددد
حمایت کنید حوصله داشتم پارت بعد رو امروز میدم یا شایدم فردا
- ۴۶.۸k
- ۲۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط