سلام آقای خوبم.
سلام آقای خوبم.
دلم که از روزگار می گیرد ...
دلتنگی هایم را جمع می کنم یکجا،
بغض هایم را زیرِ لبخندِ تلخم پنهان می کنم،
اما هرچه به غروبِ جمعه نزدیک می شویم
دلم فریاد می زند:
بس است! دیگر طاقت ندارم.
همین می شود که
اشک هایم بی وقفه شروع به باریدن می کند،
می گویم:
جدایے بس است ...
دوست دارم ببینمت ...
دلم می خواهد بیایے ....
اما باز از بندِ گناهانم رها نمی شوم که نمی شوم...
آمدم بگویم، به دعاهایتان محتاجم ...
می خواهم بشوم همانے که می خواهے.
دلم که از روزگار می گیرد ...
دلتنگی هایم را جمع می کنم یکجا،
بغض هایم را زیرِ لبخندِ تلخم پنهان می کنم،
اما هرچه به غروبِ جمعه نزدیک می شویم
دلم فریاد می زند:
بس است! دیگر طاقت ندارم.
همین می شود که
اشک هایم بی وقفه شروع به باریدن می کند،
می گویم:
جدایے بس است ...
دوست دارم ببینمت ...
دلم می خواهد بیایے ....
اما باز از بندِ گناهانم رها نمی شوم که نمی شوم...
آمدم بگویم، به دعاهایتان محتاجم ...
می خواهم بشوم همانے که می خواهے.
- ۱.۹k
- ۰۷ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط