𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑦
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑦
_بخش اول_
من تماشای تو میکردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند
- هوشنگ ابتهاج |
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
سوروس_
غروب از راه میرسد.بعد از ظهر یک دختر و پسر نوجوان به اینجا آمدند.یکی از آنها دانش آموز بوباتون¹ و دیگری دانش آموز یک مدرسه در اسپانیا که اسم عجیبی داشت.خیلی پا پی آنها نشدم.اما ریچل کمی با آنها معاشرت کرد.بقیه هم همینطور ولی من واقعاً حوصله نداشتم.واقعاً خسته ام و از فردا کار هایم صد برابر میشود.از خانه زدم بیرون و دارم توی باغ میچرخم.بوی برگ و چمن در هوا پیچیده کرم های شب تاب پرواز میکنند و ماه فضا را روشن کرده.اینجا واقعاً به بزرگی جنگل است!کنار درختی میایستم و دستم را روی پوسته اش میکشم.خیلی وقت است آبیاری نشده اند.ناگهان صدایی مرا از خلوتم بیرون میکشد"سلام"
نرم با نشاط وپر از الکتریسته که مستقیم قلبم را هدف میگیرد.ریچل.درحالی که سعی میکنم لبخند نزنم میگویم"سلام"
"حالت خوبه؟"
سر تکان میدهم.
لبخند میزند"امروز اصلاً ندیدمت.دلم برات تنگ شده."
لبخندم لب هایم را میجود تا خودش را نشان بدهد اما اجازه نمیدهم.میگویم"ولی ما دوماه همدیگه رو ندیدیم ری"
آرام میگوید"اونموقع فرق داشت.الان پیشم بودی،در دسترس بودی ولی دور بودی.میدونستم که کار داری و نباید مزاحمت شم ولی واقعا دلم برات تنگ شد"
نیمچه اخمی میکنم"کی گفته مزاحمم میشدی؟"
بازهم لبخند میزند"ولی اگه من میومدم پیشت؛تمام انگلستان کارهاشون رو زمین میموند از میز و صندلی هاشون تا سیستم برقکشی خونشون و حتی داروهاشون.میدونی که من چقدر وطنپرستم؟!"
بی تفاوت میگویم"بعداً انجامشون میدادم"
نگاهم میکند"عزیزم من میفهمم که کار وبار گاهی مهم تر از لاو ترکوندنه"
میگویم"خودت به این نتیجه رسیدی؟"
"نه کمکی داشتم"آخرش چشمک میزند
"کمکیت احمقه.هیچی از تو مهم تر نیست"
صدای جدیدی از پشت سرمان میگوید"وای چه حرفایی آدم میشنوه.یه لحظه فکر کردم گوشم عیب داره"
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
¹Beauxbatons
_بخش اول_
من تماشای تو میکردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند
- هوشنگ ابتهاج |
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
سوروس_
غروب از راه میرسد.بعد از ظهر یک دختر و پسر نوجوان به اینجا آمدند.یکی از آنها دانش آموز بوباتون¹ و دیگری دانش آموز یک مدرسه در اسپانیا که اسم عجیبی داشت.خیلی پا پی آنها نشدم.اما ریچل کمی با آنها معاشرت کرد.بقیه هم همینطور ولی من واقعاً حوصله نداشتم.واقعاً خسته ام و از فردا کار هایم صد برابر میشود.از خانه زدم بیرون و دارم توی باغ میچرخم.بوی برگ و چمن در هوا پیچیده کرم های شب تاب پرواز میکنند و ماه فضا را روشن کرده.اینجا واقعاً به بزرگی جنگل است!کنار درختی میایستم و دستم را روی پوسته اش میکشم.خیلی وقت است آبیاری نشده اند.ناگهان صدایی مرا از خلوتم بیرون میکشد"سلام"
نرم با نشاط وپر از الکتریسته که مستقیم قلبم را هدف میگیرد.ریچل.درحالی که سعی میکنم لبخند نزنم میگویم"سلام"
"حالت خوبه؟"
سر تکان میدهم.
لبخند میزند"امروز اصلاً ندیدمت.دلم برات تنگ شده."
لبخندم لب هایم را میجود تا خودش را نشان بدهد اما اجازه نمیدهم.میگویم"ولی ما دوماه همدیگه رو ندیدیم ری"
آرام میگوید"اونموقع فرق داشت.الان پیشم بودی،در دسترس بودی ولی دور بودی.میدونستم که کار داری و نباید مزاحمت شم ولی واقعا دلم برات تنگ شد"
نیمچه اخمی میکنم"کی گفته مزاحمم میشدی؟"
بازهم لبخند میزند"ولی اگه من میومدم پیشت؛تمام انگلستان کارهاشون رو زمین میموند از میز و صندلی هاشون تا سیستم برقکشی خونشون و حتی داروهاشون.میدونی که من چقدر وطنپرستم؟!"
بی تفاوت میگویم"بعداً انجامشون میدادم"
نگاهم میکند"عزیزم من میفهمم که کار وبار گاهی مهم تر از لاو ترکوندنه"
میگویم"خودت به این نتیجه رسیدی؟"
"نه کمکی داشتم"آخرش چشمک میزند
"کمکیت احمقه.هیچی از تو مهم تر نیست"
صدای جدیدی از پشت سرمان میگوید"وای چه حرفایی آدم میشنوه.یه لحظه فکر کردم گوشم عیب داره"
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
¹Beauxbatons
- ۱۲۲
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط