{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❽

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❽
_بخش اول_
عین خیال هیچکس نیستیم؛ این را بفهم!
تنها تو هستی و من و تنها لبخند تو.
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩صبح روز بعد که بیدار می‌شوم،مکس خانه نیست.با پسرها رفته اند ولگردی.می‌روم دستشویی موهایم را می‌بندم و مسواک می‌زنم.از پله ها پایین می‌روم و سر راه به ویل سلام می‌کنم"چطوری خوشتیپ؟"
درحالی که دکمه های پیراهن مردانه سفیدش را می‌بندد نگاهم می‌کند و لبخند می‌زند"صبح بخیر"
متقابلاً لبخند می‌زنم"صبح بخیر"احتمالاً آلیس خواب است.دیروز تا نیمه شب با پنی درگیر پخت مربا بودند پس منطقاً هردو خسته اند.
ویل خونسرد می‌گوید"دوست مو سیاهت اومد و ریون رو برد یه چرخی بزنن.گفت بیدار شدی بگم بری پیشش"
قلبم می‌ایستد"سوروس؟"
سر تکان می‌دهد"فکر کنم اسمش همین بود"
آرام می‌گویم"تو چی گفتی؟"
لبخند می‌زند"مطمئن شدم که دخترمو دوست داره یا نه"
"داشت؟"
"گمونم زیادی از حد"
بغلش می‌کنم"روز خوبی داشته باشی ویل.دوست دارم"و به طبقه بالا می‌دوم چه بپوشم؟چطور از نظر او زیبا باشم؟چه رنگی دوست دارد؟وای خدایا!کمدم را زیرورو می‌کنم.خوب نیست!خوب نیست!لعنت بهت سوروس حداقل می‌گفتی که می‌خواهی بیایی!یک تاپ سبز ساده و یک شلوار لی مشکی می‌پوشم و یک جفت کتانی سفید پایم می‌کنم و بیرون می‌دوم.حتی نمی‌دانم کجاست!
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط