هنر دروغ گفتن
در طول ۱۵ سال زندگیام دریافتم که حقیقت، جامهای است که بر تن این جهان بسیار گشاد مینشیند. حقیقت، با سنگینی ابدیاش، چونان تخته سنگی بر سینه مینشیند و آدمی را از پا در میآورد.
اما دروغ... آه، دروغ، هنر ظریف پر کردن خلأهای آفرینش است. و تظاهر، بازی شگرفی که انسان از نخستین روزِ زندگی میآموزد.
من دروغ را چونان قلمویی در دست نقاش میبینم. قلمویی که شبهای تیره را به سپیدهدمی دروغین بدل میکند. و تظاهر، چیرگیِ خاموشی است که به تو میآموزد با قامتی استوار عبور کنی، در حالی که درونات از ترس میلرزد.
هر بامداد که چهرهام را در آیینه مینگرم، نمایشی تازه آغاز میشود. لبخندم، نه از ته دل، که از ته کارگاه بازیگریِ روح بر میخیزد. تظاهرِ روزانه که میگوید: «چنان باش که دیگران میخواهند، تا هرگز نپرسند کیستی.»
چشمانم را میگشایم که گویی گوش فرا میدهم. اما ذهنم، چونان گرگی در کمین، نقاط ضعفِ مخاطب را شکار میکند.
اشکهایی که هرگز جاری نشدهاند را در گوشهی پلکهایم جای میدهم؛اشک برای اندوهی که قابل بیان نیست.
برخی چنان با تظاهر مظلومترینِ مردم هستند که هیچکس متوجه قلب و روحِ زهرآگینشان نمیشود. اما جامعه باعث شد که هنرِ تظاهر کردن را یاد بگیرم و همچون خودشان عمل کنم.
دروغ را چونان کلیسایی بنا کردهام با گنبدهایی از شیشههای رنگی. هر که در آن قدم نهد، گمان میکند به نور رسیده است. چه لذتی دارد وقتی مخاطب، شیفتهی این فریبکاری میشود که خودش شروع کننده اش بوده و من در نهانخانهی جانم، به تماشای این کمدیِ تظاهر مینشینم. بر چهرهام، مهرِ قدیسی نقش بسته که هرگز نبودهام.
میدانم که اگر یک روز، نقاب را برگیرم، جهان چونان قصرِ شنزار فرو میریزد. و من، آن قصر را با داستانی که خود مخاطب میخواهد از نو خواهم ساخت، هرچند که آدم فریبکاری نیستم ولی این مردم هستند که خودشان شروع کننده هستند.
بودن در این عالمِ بیرحم، چیزی نیست جز دروغی بر لبها و تظاهری بر چهرهها. ما همه، بازیگرانی هستیم که نقش را چنان خوب فراگرفتهایم که خود نیز به آن باور کردهایم.
آری، دروغ هنر است، و تظاهر، آینهی تمامنمای آن. و من، شاگرد ممتاز این مکتبم.
اما چه تلخ است وقتی شب، نقاب از چهره بر میکشم. و آن تهیگاهِ وحشتناک را مینگرم. جایی که حقیقت، چونان استخوانی در گلو، سالهاست رمیده و هرگز بر زبان نخواهد آمد.
چهارصد و پنج ِ پنج ِ پانزده
_آیسان
اما دروغ... آه، دروغ، هنر ظریف پر کردن خلأهای آفرینش است. و تظاهر، بازی شگرفی که انسان از نخستین روزِ زندگی میآموزد.
من دروغ را چونان قلمویی در دست نقاش میبینم. قلمویی که شبهای تیره را به سپیدهدمی دروغین بدل میکند. و تظاهر، چیرگیِ خاموشی است که به تو میآموزد با قامتی استوار عبور کنی، در حالی که درونات از ترس میلرزد.
هر بامداد که چهرهام را در آیینه مینگرم، نمایشی تازه آغاز میشود. لبخندم، نه از ته دل، که از ته کارگاه بازیگریِ روح بر میخیزد. تظاهرِ روزانه که میگوید: «چنان باش که دیگران میخواهند، تا هرگز نپرسند کیستی.»
چشمانم را میگشایم که گویی گوش فرا میدهم. اما ذهنم، چونان گرگی در کمین، نقاط ضعفِ مخاطب را شکار میکند.
اشکهایی که هرگز جاری نشدهاند را در گوشهی پلکهایم جای میدهم؛اشک برای اندوهی که قابل بیان نیست.
برخی چنان با تظاهر مظلومترینِ مردم هستند که هیچکس متوجه قلب و روحِ زهرآگینشان نمیشود. اما جامعه باعث شد که هنرِ تظاهر کردن را یاد بگیرم و همچون خودشان عمل کنم.
دروغ را چونان کلیسایی بنا کردهام با گنبدهایی از شیشههای رنگی. هر که در آن قدم نهد، گمان میکند به نور رسیده است. چه لذتی دارد وقتی مخاطب، شیفتهی این فریبکاری میشود که خودش شروع کننده اش بوده و من در نهانخانهی جانم، به تماشای این کمدیِ تظاهر مینشینم. بر چهرهام، مهرِ قدیسی نقش بسته که هرگز نبودهام.
میدانم که اگر یک روز، نقاب را برگیرم، جهان چونان قصرِ شنزار فرو میریزد. و من، آن قصر را با داستانی که خود مخاطب میخواهد از نو خواهم ساخت، هرچند که آدم فریبکاری نیستم ولی این مردم هستند که خودشان شروع کننده هستند.
بودن در این عالمِ بیرحم، چیزی نیست جز دروغی بر لبها و تظاهری بر چهرهها. ما همه، بازیگرانی هستیم که نقش را چنان خوب فراگرفتهایم که خود نیز به آن باور کردهایم.
آری، دروغ هنر است، و تظاهر، آینهی تمامنمای آن. و من، شاگرد ممتاز این مکتبم.
اما چه تلخ است وقتی شب، نقاب از چهره بر میکشم. و آن تهیگاهِ وحشتناک را مینگرم. جایی که حقیقت، چونان استخوانی در گلو، سالهاست رمیده و هرگز بر زبان نخواهد آمد.
چهارصد و پنج ِ پنج ِ پانزده
_آیسان
- ۹.۵k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط