این حقیقتِ تلخ، مثل یک لایه‌یِ پنهان زیرِ تمامِ این درگیر

این حقیقتِ تلخ، مثل یک لایه‌یِ پنهان زیرِ تمامِ این درگیری‌ها وجود داشت. حتی اگر در این لحظه‌یِ سیاه، پدر و مادرشان در کنارشان بودند، همه‌چیز تغییر نمی‌کرد. آن‌ها فقط شاهدِ فروپاشیِ چیزی بودند که چهار سال با تمامِ وجود برایش جنگیده بودند: آن پیوندِ رفیقانه.

خانواده‌های آن‌ها، حتی در بهترین روزهای زندگی‌شان، با این رفاقتِ عمیق و این نزدیکیِ بیش از حد مخالف بودند. آن‌ها معتقد بودند که این پنج نفر نباید این‌قدر در هم تنیده باشند، نباید این‌قدر به هم وابسته باشند. برای آن‌ها، این رفاقت نوعی خطر بود؛ خطری که ممکن بود مسیرهای زندگیِ فرزندانشان را منحرف کند. آن‌ها حتی در برابرِ این حقیقت که فرزندانشان برای دانشگاه به یک شهرِ دیگر رفته‌اند، همواره با شک و تردید نگاه می‌کردند.

تنها کسانی که واقعاً با آن‌ها بودند، خانواده‌ی سینا بودند؛ آن زوجِ مهربان و بامزه که با تمامِ وجودِشان سینا را دوست داشتند و هرگز سخت‌گیری‌های بی‌دلیل برای لذت بردنِ او از زندگی نداشتند. اما بقیه‌ی خانواده‌ها، با تمامِ آن ملاحظات و نگرانی‌ها، انگار همیشه منتظرِ یک بهانه بودند تا این رشته‌یِ رفاقت را از هم بگسلند.

آن‌ها با تمامِ قدرتِ اقناع کردن و با دادنِ آن وعده‌یِ بزرگ که: «ما خانه‌ی جداگانه می‌گیریم، ما مستقل هستیم...» توانسته بودند، ولو برای مدتی، این حصارهایِ خانواده را دور بزنند و به این شهرِ غریب بیایند. آن‌ها فکر می‌کردند با جدا شدن از سایه‌یِ خانه‌ها، بالاخره می‌توانند «خودشان» باشند و زندگیِ مشترک و رفیقانه‌یِ واقعی‌شان را بسازند.

اما حالا، در این ویلایِ ساکت و تاریک، آن وعده‌یِ «استقلال» داشت با خاک یکسان می‌شد. آن‌ها به این شهر آمده بودند تا با هم بزرگ شوند، تا با هم از سختی‌ها عبور کنند، اما حالا می‌دیدند که بزرگترین سختی، نه از دنیایِ بیرون، بلکه از درونِ خودشان و از لایه‌هایِ پنهانِ اشتباهاتِ یکی از خودشان نشأت می‌گیرد.

آن پیوندِ چهارساله‌ای که با آن همه تقلا و با آن همه وعده‌یِ استقلال ساخته شده بود، حالا مثل یک ساختمانِ قدیمی و پوسیده بود که با یک تکانِ شدید، شروع به فروریختن کرده بود.

در میانه‌یِ این فکر و خیال‌هایِ تلخ، نازنین که هنوز دستش را دور شانه‌ی سینا حلقه کرده بود، سرش را کمی نزدیک‌تر برد. او در میانه‌یِ این سکوتِ سنگین، انگار می‌خواست با این حرکتِ ساده، به سینا بگوید: *«ما با همه جنگیدیم تا اینجا بیاییم، پس اجازه نده این همه‌چیز همین‌جا تمام بشه.»*
دیدگاه ها (۰)

𝑻𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑯𝒆𝒊𝒓 — وارث مافیا*مقدمه:بارون نم‌نم می‌بارید.یه رو...

#در_آغوش_شیطان🩸 خلاصهدر جهانی که مرز میان انسان‌ها و موجودات...

معرفی شخصیت‌ اصلی مرد جونگ کوک: ظاهر: بسیار جذاب با استایل ...

از دست‌فروش‌ها خرید کنید؛شاید همین بساط کوچک، تمام امیدِ یک ...

♥︎ 𝘉𝘢𝘯𝘨𝘵𝘢𝘯 ♥︎لابه‌لای زندگی‌ام ریشه زدید؛آن‌قدر عمیق که حتی ...

رها🍂 گاهی که فکر می کنم چشمانم بی اختیار پر از اشک می شودبا ...

من هیچ‌وقت آن‌قدر سرم شلوغ نمی‌شود که دلم برایت تنگ نشود… حت...

شهر زیر زمینی نوش آباد

با احترام به آن چیزی که کاش داشتی

ست شیک و خاص (تونیک/بلوز با طرح طلایی و برش نامتقارنشکوه طلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط