{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادرش الزایمر داشت... بهش گفت مادر یه بیماری داری،باید بخ

مادرش الزایمر داشت... بهش گفت مادر یه بیماری داری،باید بخاطر همین ببریمت آسایشگاه سالمندان... مادر گفت:چه بیماریی؟ گفت :الزایمر... گفت:چی هست... گفت:"یعنی همه چیو فراموش میکنی..." گفت انگار خودتم همین بیماریو داری... گفت: چطور؟ گفت:انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم،چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی،قامت خم کردم تا قد راست کنی.. پسر رفت توی فکر... ... برگشت به مادرش گفت: مادر منو ببخش... گفت:برای چی؟ گفت:به خاطر کاری که میخواستم بکنم... مادر گفت: "من که چیزی یادم نمیاد...." سلامتی همه مادرها...
دیدگاه ها (۴)

و بیادتم...

ﺗﺎ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ ، ﺩﻟﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﯿﺴﺖ ! ﺍﺳﯿﺮ ﻟﻄﻒ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺧﺪﺍ ، ﺯﻧ...

سناریو جونگکوک

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۸: انفرادیجونگ‌کوک نفس عمیقی کشید، هرچند ...

پارت ۴۷

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 22_مامان هر غلطی بخو...

استاد من ۱

KIM V

True Love⑦چند روز بعد تهیونگ: امروز با کی دیگه قرار دارم؟ من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط