╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
✦ پارت ۷۱ | آت... نظرت چیه؟! ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯
هنوز صدای خندهها توی حیاط میپیچید که مامان ته ناگهان نگاهش رو روی آت ثابت کرد.
لبخند شیطنتآمیزی گوشهی لبش نشست. 😌
مامان ته:
خب... حالا یه سؤال مهم! 😌
آت با تعجب نگاهش کرد.
آت:
چی؟ 😳
جیا زیر لب گفت:
جیا:
اوه اوه... دوباره شروع شد. 😂😭
مامان ته کمی جلوتر اومد و با مهربونی گفت:
مامان ته:
آت جان...
آت:
بله؟ 🥺
مامان ته:
نظرت چیه...
یک مکث کوتاه کرد.
همه کمکم ساکت شدن.
حتی جین و جیمین هم منتظر موندن ببینن قراره چی بگه.
مامان ته با خنده گفت:
مامان ته:
با ته ازدواج میکنیییی؟! 😭😂💗
آت:
😳😳😳
ته:
مامانمممممم! 😭
جین فوراً دستهاشو به هم زد.
جین:
بچههاااا! سؤال نهایی رسید! 😂
کوک:
همه ساکت! آت میخواد جواب بده! 😭🍿
جیمین:
این لحظهی تاریخی رو خراب نکنید. 😂
لیام:
من چرا خودم استرس گرفتم؟! 😭
جیا کنار آت خم شد و آروم گفت:
جیا:
آت... نفس بکش. 😂😭
آت با درماندگی بهش نگاه کرد.
آت:
جیا، من نمیدونم چی بگم! 😭
مامان ته خندید و دستش رو به نشونهی آروم بودن تکون داد.
مامان ته:
نه دخترم، عجله نکن! 😂
فقط میخوام بدونم نظرت دربارهی ته چیه.
آت با خجالت سرش رو بلند کرد و فقط برای چند ثانیه به ته نگاه کرد.
اما ته هم درست همون لحظه نگاهش رو دزدید. 😂
جین:
اوووووو! نگاه کردن هم شروع شد! 👀😂
ته:
جین، ساکت. 😐
جین:
چشم قربان. 😭😂
آت نفس عمیقی کشید.
آت:
خب... ته...
همه:
👀👀👀
آت:
...آدم خوبیه.
برای چند لحظه سکوت شد.
بعد همه با هم:
همه:
اووووووووووو! 😭😂
ته:
😳
جیا:
همین؟! 😂
آت:
دیگه چی بگم؟! 😭
مامان ته با ذوق دست زد.
مامان ته:
همین کافیه! 😭💗
پس یعنی حداقل بدت نمیاد!
آت:
من همچین چیزی نگفتم! 😭😂
بابای ته با خنده سرش رو تکون داد.
بابای ته:
خانم، بذار دختر نفس بکشه. 😂
مامان ته:
باشه، باشه! 😂
اما انگار هنوز نقشهای توی سرش داشت.
چند ثانیه بعد، گوشیش رو از کیفش بیرون آورد. 📱
مامان ته:
آت جان، شمارهی مامانت رو داری؟
آت با تعجب نگاهش کرد.
آت:
شمارهی مامانم؟ 😳
جیا:
نهههههه! 😭😂
لیام:
بچهها، مرحلهی بعد شروع شد!
ته:
مامان، نه دیگه... 😭
مامان ته با خونسردی گفت:
مامان ته:
چرا نه؟ میخوام با مادر آت آشنا بشم. 😌💗
آت که هم خجالت کشیده بود و هم از خنده نمیتونست خودش رو کنترل کنه، شمارهی مادرش رو به مامان ته داد.
مامان ته هم با رضایت شماره رو ذخیره کرد.
مامان ته:
ذخیره شد! 😌📱
جین:
وایییییی! 😭😂
جیمین:
شمارهی مامان آت هم گرفته شد!
کوک:
این دیگه از شوخی گذشته! 😂
دایی:
من احساس میکنم باید صورتجلسه تنظیم کنیم. 😭
لیام:
من هنوز باورم نمیشه! 😂
ته دستش رو روی صورتش گذاشت و با ناامیدی گفت:
ته:
من دیگه هیچ کنترلی روی این خانواده ندارم. 😭
مامان ته خیلی خونسرد جواب داد:
مامان ته:
نگران نباش پسرم، من خودم همهچی رو مدیریت میکنم. 😌
ته:
دقیقاً از همین میترسم! 😭😂
جیا دست آت رو گرفت و با شیطنت گفت:
جیا:
آت، مبارکه! 😂🎀
آت:
جیااااا! 😭
مامان ته دوباره با ذوق به آت نگاه کرد.
مامان ته:
الهی برم برات...
واقعاً امیدوارم یه روز مادر و دختر با هم بشینیم و دربارهی همهچی حرف بزنیم. 🥹💗
آت فقط خندید و از خجالت سرش رو پایین انداخت.
بابای ته نگاهی به همسرش انداخت و گفت:
بابای ته:
خب خانم، فکر کنم دیگه وقتشه بریم.
مامان ته:
باشه...
ولی من شماره رو دارم! 😌📱
ته:
مامان! 😭
صدای خندهی همه دوباره بلند شد.
همه:
😂😂😂😂😂
جین:
بچههاااا! مامان ته شماره رو گرفت!
عملیات موفقیتآمیز بود! 😂
کوک:
مرحلهی بعد: تماس با مامان آت! 😭
جیمین:
من برای قسمت بعد آمادهام. 😂
ته:
شماها چرا اینقدر خوشحالین؟! 😭
جیا:
چون امروز از هر سریالی جذابتره! 😂🎀
آت فقط وسط اون همه خنده، با صورت خجالتزده ایستاده بود...
و مامان ته، با لبخند، شمارهی مادرش رو روی صفحهی گوشی نگاه میکرد. 📱💗
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
✦ پارت ۷۱ | آت... نظرت چیه؟! ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯
هنوز صدای خندهها توی حیاط میپیچید که مامان ته ناگهان نگاهش رو روی آت ثابت کرد.
لبخند شیطنتآمیزی گوشهی لبش نشست. 😌
مامان ته:
خب... حالا یه سؤال مهم! 😌
آت با تعجب نگاهش کرد.
آت:
چی؟ 😳
جیا زیر لب گفت:
جیا:
اوه اوه... دوباره شروع شد. 😂😭
مامان ته کمی جلوتر اومد و با مهربونی گفت:
مامان ته:
آت جان...
آت:
بله؟ 🥺
مامان ته:
نظرت چیه...
یک مکث کوتاه کرد.
همه کمکم ساکت شدن.
حتی جین و جیمین هم منتظر موندن ببینن قراره چی بگه.
مامان ته با خنده گفت:
مامان ته:
با ته ازدواج میکنیییی؟! 😭😂💗
آت:
😳😳😳
ته:
مامانمممممم! 😭
جین فوراً دستهاشو به هم زد.
جین:
بچههاااا! سؤال نهایی رسید! 😂
کوک:
همه ساکت! آت میخواد جواب بده! 😭🍿
جیمین:
این لحظهی تاریخی رو خراب نکنید. 😂
لیام:
من چرا خودم استرس گرفتم؟! 😭
جیا کنار آت خم شد و آروم گفت:
جیا:
آت... نفس بکش. 😂😭
آت با درماندگی بهش نگاه کرد.
آت:
جیا، من نمیدونم چی بگم! 😭
مامان ته خندید و دستش رو به نشونهی آروم بودن تکون داد.
مامان ته:
نه دخترم، عجله نکن! 😂
فقط میخوام بدونم نظرت دربارهی ته چیه.
آت با خجالت سرش رو بلند کرد و فقط برای چند ثانیه به ته نگاه کرد.
اما ته هم درست همون لحظه نگاهش رو دزدید. 😂
جین:
اوووووو! نگاه کردن هم شروع شد! 👀😂
ته:
جین، ساکت. 😐
جین:
چشم قربان. 😭😂
آت نفس عمیقی کشید.
آت:
خب... ته...
همه:
👀👀👀
آت:
...آدم خوبیه.
برای چند لحظه سکوت شد.
بعد همه با هم:
همه:
اووووووووووو! 😭😂
ته:
😳
جیا:
همین؟! 😂
آت:
دیگه چی بگم؟! 😭
مامان ته با ذوق دست زد.
مامان ته:
همین کافیه! 😭💗
پس یعنی حداقل بدت نمیاد!
آت:
من همچین چیزی نگفتم! 😭😂
بابای ته با خنده سرش رو تکون داد.
بابای ته:
خانم، بذار دختر نفس بکشه. 😂
مامان ته:
باشه، باشه! 😂
اما انگار هنوز نقشهای توی سرش داشت.
چند ثانیه بعد، گوشیش رو از کیفش بیرون آورد. 📱
مامان ته:
آت جان، شمارهی مامانت رو داری؟
آت با تعجب نگاهش کرد.
آت:
شمارهی مامانم؟ 😳
جیا:
نهههههه! 😭😂
لیام:
بچهها، مرحلهی بعد شروع شد!
ته:
مامان، نه دیگه... 😭
مامان ته با خونسردی گفت:
مامان ته:
چرا نه؟ میخوام با مادر آت آشنا بشم. 😌💗
آت که هم خجالت کشیده بود و هم از خنده نمیتونست خودش رو کنترل کنه، شمارهی مادرش رو به مامان ته داد.
مامان ته هم با رضایت شماره رو ذخیره کرد.
مامان ته:
ذخیره شد! 😌📱
جین:
وایییییی! 😭😂
جیمین:
شمارهی مامان آت هم گرفته شد!
کوک:
این دیگه از شوخی گذشته! 😂
دایی:
من احساس میکنم باید صورتجلسه تنظیم کنیم. 😭
لیام:
من هنوز باورم نمیشه! 😂
ته دستش رو روی صورتش گذاشت و با ناامیدی گفت:
ته:
من دیگه هیچ کنترلی روی این خانواده ندارم. 😭
مامان ته خیلی خونسرد جواب داد:
مامان ته:
نگران نباش پسرم، من خودم همهچی رو مدیریت میکنم. 😌
ته:
دقیقاً از همین میترسم! 😭😂
جیا دست آت رو گرفت و با شیطنت گفت:
جیا:
آت، مبارکه! 😂🎀
آت:
جیااااا! 😭
مامان ته دوباره با ذوق به آت نگاه کرد.
مامان ته:
الهی برم برات...
واقعاً امیدوارم یه روز مادر و دختر با هم بشینیم و دربارهی همهچی حرف بزنیم. 🥹💗
آت فقط خندید و از خجالت سرش رو پایین انداخت.
بابای ته نگاهی به همسرش انداخت و گفت:
بابای ته:
خب خانم، فکر کنم دیگه وقتشه بریم.
مامان ته:
باشه...
ولی من شماره رو دارم! 😌📱
ته:
مامان! 😭
صدای خندهی همه دوباره بلند شد.
همه:
😂😂😂😂😂
جین:
بچههاااا! مامان ته شماره رو گرفت!
عملیات موفقیتآمیز بود! 😂
کوک:
مرحلهی بعد: تماس با مامان آت! 😭
جیمین:
من برای قسمت بعد آمادهام. 😂
ته:
شماها چرا اینقدر خوشحالین؟! 😭
جیا:
چون امروز از هر سریالی جذابتره! 😂🎀
آت فقط وسط اون همه خنده، با صورت خجالتزده ایستاده بود...
و مامان ته، با لبخند، شمارهی مادرش رو روی صفحهی گوشی نگاه میکرد. 📱💗
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
- ۲۱۴
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط