𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 22
_مامان هر غلطی بخوام بکنم مهم نیست چون بدترین چیزایی که میتونست برام اتفاق بیوفته افتااااد
دیگه چیو قراره از دست بدم؟ هانن؟!؟؟ چیووو!؟
.. م ل : داری دیوونه بازی در میاری
_... الطفا
مادرش کنار چهار چوب در روی زمین نشست حرکات دخترش رو ... تماشا کرد
... لیویا از روی زمین بلند شد و کمد لباس هاش رو باز کرد
به تیف رنگهایی که بین مشکی و طوسی و رنگهای مشابه اون بودن
... خیره شد و همه شون رو روی تختش گذاشت
.. كيف هاش... کفش و کتونی
این همه لباس لازم بود؟
کشوی میزش رو باز کرد و با البوم عکسهاش مواجه شد... دستش رو سمتش برد ولی... بهتر بود هیچ آثاری ازشون نباشه. پس
بیتفاوت ازش گذشت و محدود لوازم آرایشی که داشت رو .. برداشت
چمدون خودش رو از پشت کمد برداشت و لباس هاش رو داخلش .. جا داد
_میشه چمدونتو بیاری؟ میبینی که نصف وسایلام جا نشد .
مادر لیویا که حالا لحنش کمی نگران شده بود و دید که دختر کله شقش خیلی جدی در حال جمع کردن وسایلاش هست گفت : لیویا کجا داری میری بهم بگو
_میخوام برم دگو با یه خانمی آشنا شدم که ازم خواست توی .
... شرکتش کار کنم. منم این موقعیت و از دست ندادم
.. و شونه ای بالا انداخت
تو دلش به خودش پوزخندی زد آره دروغ گفتن براش همینقدر آسون شده بود
مل : از کجا بهش اعتماد کردی دختر از کجا معلوم راست گفته باشه میشناسمش نیازی هم به دروغ گفتن نداره.. نگران نباش
_ من
... میتونم از پس خودم بر بیام
مل :حداقل یه ادرس بهم بده
_هر چقد کمتر بدونی برای جفتمون بهتره چون دلم میخواد تو آرامش زندگی کنم
... مادرش چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت
.. پوف کلافه ای کشید و خودش رو روی تخت پرت کرد
... شايد وقتش بود دیگه قرصی مصرف نکنه
: عمارت جئون
نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت و نگاهش رو به پنجره ... دوخت
تو اقیانوس چشمهای تو آبی وجود نداره تمامش پر از نفت و " بنزينه .. همونقدر سیاه
" +بهتره بدونی زندگیمم پر از دود و تاریکی شبه.. " همونقدر سیاه
با ویبره رفتن گوشیش نگاهشو از پنجره قدی اتاقش گرفت و به
... صفحه گوشی داد. اون دختر بود
+بله ؟
_.. آمادم
+.. خوبه.. كم كم بيا سر کوچه الان راننده رو میفرستم اوكي .
.. تلفن رو قطع کرد و به صفحه گوشیش نگاهی انداخت
+ اینقدر راحت و در عرض چند ساعت راضی شدن تا دخترشون رو بفرستن؟
چه خانواده دلنشینی
از تیکه ای که انداخته بود پوزخندی زد
.. بحث جالبی بود خانواده اون دختر
شاید میتونست از اسمش استفاده کنه و دختر رو عصبی کنه
صداش رو بلند کرد و تنها خدمتکار خونه رو صدا زد.. شاید وقتش بود که به خدمتکار جدید اضافه کنه
+خانم چویی
دقیقه ای بعد خانم چویی جلوی درب اتاق جئون ظاهر شد
خدمتکار : بله آقا
+طبقه سوم بهار خواب رو مرتب کن و یه رو تختی جدید از کمد بردار عوضش کن
خدمتکار : چشم حتما .. کار دیگه ای ندارید
+ میتونی بری
راننده : خانم رسیدیم
_اوه .. ممنونم .
پیاده شد و برای باز دوم حیاط عمارته جئون رو از نظر گذروند چشم چرخوند و به قامت جونگکوک که از پنجره طبقه
دوم بهش نگاه میکرد رسید
لبخند ارومی به چهرش زد و وقتی واکنشی جز کنار رفتنش و ... انداختن پرده ندید سمت صندوق رفت تا چمدونش رو برداره
... راننده : من براتون میارمش
_ممنونم ازتون .
سمت پله های رو به روش رفت و با باز شدن در ورودی و دیدن
.. همون خانم میانسال لبخند دوباره ای به لبش نشوند
_سلام از دیدن دوبارتون خوشحالم
خدمتکار : منم همینطور دخترم بیا داخل از این حجم مودب شدنش حتی خودشم شکه شده بود... لب تر کرد و به دور و برش نگاهی انداخت
_آقای جئون کجان؟ .
خدمتکار : بالا هستن
_ا.. اوهوم.. میتونم برم بالا؟
خدمتكار : ع.. عام
_... نگران نباشید آقای جئون میدونن .
.... خدمتکار : باشه پس
لیویا دستی به شانه ی خدمتکار کشید و گفت : من لیویام... میتونید لیویا صدام کنید
خانم چویی لبخندی زد و گفت : من هم چویی هستم
_.. خانم چویی.. من میرم بالا .. فعلا .
نگاهش رو به پله مارپیچ رو به روش داد و یک به یک ازش بالا .. رفت
هرچه بالاتر میرفت مبلهای تیره رنگ وسط حال رو بیشتر میدید ... و در نهایت جونگکوکی که با کشیدن سیگار برگش مشغول بود ... آروم نزدیکش شد و با صدای آروم "سلام" کرد
+بشین
رو به روش نشست :
_عام. گفته بودی باید حرف بزنیم
پوزخندی زد و روی زانوهاش خم شد و نگاهش و به چشمهای دختر داد
+خوبه که یادت مونده. خب از خودت بگو
_از چی بگم..؟
+اگه مشکلی چیزی داری از الان بگو که بعدا دردسر نشی
لیویا کمی سکوت کرد و گفت
_فقط .. افسردگی داشتم و... قرص مصرف میکنم گاهی .
.
شرط پارت بعد ۸۰ لایک
سوالی داشتید بپرسید
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 22
_مامان هر غلطی بخوام بکنم مهم نیست چون بدترین چیزایی که میتونست برام اتفاق بیوفته افتااااد
دیگه چیو قراره از دست بدم؟ هانن؟!؟؟ چیووو!؟
.. م ل : داری دیوونه بازی در میاری
_... الطفا
مادرش کنار چهار چوب در روی زمین نشست حرکات دخترش رو ... تماشا کرد
... لیویا از روی زمین بلند شد و کمد لباس هاش رو باز کرد
به تیف رنگهایی که بین مشکی و طوسی و رنگهای مشابه اون بودن
... خیره شد و همه شون رو روی تختش گذاشت
.. كيف هاش... کفش و کتونی
این همه لباس لازم بود؟
کشوی میزش رو باز کرد و با البوم عکسهاش مواجه شد... دستش رو سمتش برد ولی... بهتر بود هیچ آثاری ازشون نباشه. پس
بیتفاوت ازش گذشت و محدود لوازم آرایشی که داشت رو .. برداشت
چمدون خودش رو از پشت کمد برداشت و لباس هاش رو داخلش .. جا داد
_میشه چمدونتو بیاری؟ میبینی که نصف وسایلام جا نشد .
مادر لیویا که حالا لحنش کمی نگران شده بود و دید که دختر کله شقش خیلی جدی در حال جمع کردن وسایلاش هست گفت : لیویا کجا داری میری بهم بگو
_میخوام برم دگو با یه خانمی آشنا شدم که ازم خواست توی .
... شرکتش کار کنم. منم این موقعیت و از دست ندادم
.. و شونه ای بالا انداخت
تو دلش به خودش پوزخندی زد آره دروغ گفتن براش همینقدر آسون شده بود
مل : از کجا بهش اعتماد کردی دختر از کجا معلوم راست گفته باشه میشناسمش نیازی هم به دروغ گفتن نداره.. نگران نباش
_ من
... میتونم از پس خودم بر بیام
مل :حداقل یه ادرس بهم بده
_هر چقد کمتر بدونی برای جفتمون بهتره چون دلم میخواد تو آرامش زندگی کنم
... مادرش چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت
.. پوف کلافه ای کشید و خودش رو روی تخت پرت کرد
... شايد وقتش بود دیگه قرصی مصرف نکنه
: عمارت جئون
نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت و نگاهش رو به پنجره ... دوخت
تو اقیانوس چشمهای تو آبی وجود نداره تمامش پر از نفت و " بنزينه .. همونقدر سیاه
" +بهتره بدونی زندگیمم پر از دود و تاریکی شبه.. " همونقدر سیاه
با ویبره رفتن گوشیش نگاهشو از پنجره قدی اتاقش گرفت و به
... صفحه گوشی داد. اون دختر بود
+بله ؟
_.. آمادم
+.. خوبه.. كم كم بيا سر کوچه الان راننده رو میفرستم اوكي .
.. تلفن رو قطع کرد و به صفحه گوشیش نگاهی انداخت
+ اینقدر راحت و در عرض چند ساعت راضی شدن تا دخترشون رو بفرستن؟
چه خانواده دلنشینی
از تیکه ای که انداخته بود پوزخندی زد
.. بحث جالبی بود خانواده اون دختر
شاید میتونست از اسمش استفاده کنه و دختر رو عصبی کنه
صداش رو بلند کرد و تنها خدمتکار خونه رو صدا زد.. شاید وقتش بود که به خدمتکار جدید اضافه کنه
+خانم چویی
دقیقه ای بعد خانم چویی جلوی درب اتاق جئون ظاهر شد
خدمتکار : بله آقا
+طبقه سوم بهار خواب رو مرتب کن و یه رو تختی جدید از کمد بردار عوضش کن
خدمتکار : چشم حتما .. کار دیگه ای ندارید
+ میتونی بری
راننده : خانم رسیدیم
_اوه .. ممنونم .
پیاده شد و برای باز دوم حیاط عمارته جئون رو از نظر گذروند چشم چرخوند و به قامت جونگکوک که از پنجره طبقه
دوم بهش نگاه میکرد رسید
لبخند ارومی به چهرش زد و وقتی واکنشی جز کنار رفتنش و ... انداختن پرده ندید سمت صندوق رفت تا چمدونش رو برداره
... راننده : من براتون میارمش
_ممنونم ازتون .
سمت پله های رو به روش رفت و با باز شدن در ورودی و دیدن
.. همون خانم میانسال لبخند دوباره ای به لبش نشوند
_سلام از دیدن دوبارتون خوشحالم
خدمتکار : منم همینطور دخترم بیا داخل از این حجم مودب شدنش حتی خودشم شکه شده بود... لب تر کرد و به دور و برش نگاهی انداخت
_آقای جئون کجان؟ .
خدمتکار : بالا هستن
_ا.. اوهوم.. میتونم برم بالا؟
خدمتكار : ع.. عام
_... نگران نباشید آقای جئون میدونن .
.... خدمتکار : باشه پس
لیویا دستی به شانه ی خدمتکار کشید و گفت : من لیویام... میتونید لیویا صدام کنید
خانم چویی لبخندی زد و گفت : من هم چویی هستم
_.. خانم چویی.. من میرم بالا .. فعلا .
نگاهش رو به پله مارپیچ رو به روش داد و یک به یک ازش بالا .. رفت
هرچه بالاتر میرفت مبلهای تیره رنگ وسط حال رو بیشتر میدید ... و در نهایت جونگکوکی که با کشیدن سیگار برگش مشغول بود ... آروم نزدیکش شد و با صدای آروم "سلام" کرد
+بشین
رو به روش نشست :
_عام. گفته بودی باید حرف بزنیم
پوزخندی زد و روی زانوهاش خم شد و نگاهش و به چشمهای دختر داد
+خوبه که یادت مونده. خب از خودت بگو
_از چی بگم..؟
+اگه مشکلی چیزی داری از الان بگو که بعدا دردسر نشی
لیویا کمی سکوت کرد و گفت
_فقط .. افسردگی داشتم و... قرص مصرف میکنم گاهی .
.
شرط پارت بعد ۸۰ لایک
سوالی داشتید بپرسید
- ۲۰.۸k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط