{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#چند پارتی تهیونگ و ات

#چند پارتی تهیونگ و ات
نزدیکای عصر بود. توی خیابون ها قدم میزدم و از نسیم خنکی که توی موهام میپیچید لذت میبردم. توی راه یک کافه ای رو دیدم و رفتم داخل و قهوه ای سفارش دادم و همان جا همراه با کتابی که در دست داشتم شروع کردم از وقتم استفاده کنم و لذت ببرم. کتاب را باز کردم و چند صفحه از آن را خواندم. کمی از قهوه ام نوشیدم و از منظره لذت میبردم. امشب قرار بود با ات باهم بریم کنار ساحل بشینیم و من به تنها چیزی که خیلی وقته توی دلم نگهش داشتم اعتراف کنم... چیزی که ذهن و قلب خیلیارو برای گفتنش مشغول میکنه. امشب میخواستم بعد از مدت ها به ات بگم که دوسش دارم و این رازی که مدت ها توی دلم نگهش داشتم رو صادقانه بهش بگم، از سردرگمی خسته شده بودم و دلم میخواست بدونم نظر خودش چیه. با اینکه ضربان قلبم هم برای فکر کردن به این موضوع تند تند میزنه، باز هم هیجان دارم ولی از طرفی،باید به نیمه خالی لیوان هم نگاه کنم و زیاد تند نروم. شاید درست نبود من الان اینجا، توی کافه مشغول کتاب خوندن و قهوه خوردن باشم و باید به این فکر میکردم که چطور میتونم کلمات رو کنار هم بگذارم و این موضوع رو مطرح کنم، البته تمام تدارکات کامل بود و فقط خودم بودم که کامل نبودم،از وقتی که عاشقش شده بودم، انگار یه چیزی رو گم کردم و باید تکه های پازل رو کنار هم بگذارم تا بتونم زندگیم رو درست کنم...

با ماشین دم خونه ات منتظر بودم که بیاد پایین. بعد از دو دقیقه اومد
:چقدر زود اومدی تهیونگا! حدودا نیم ساعت زودتر اومدی
:خب گفتم یه وقت دیر نرسم و منتظرت بزارم
:هه ... شما که همیشه همه جا دیر میرسی ولی بیخیال 😁
نیشخندی زدم و همراهیش کردم که سوار ماشین شد
......
نزدیک دریا نشسته بودیم و از هوای خنک و نور ماه لذت میبردیم. اون لحظه بهترین موقع بود که بهش اعتراف کنم و بگم دوسش دارم.
:ات
:هوم؟
:من ... من میخواستم یه چیزی بهت بگم
تمام کلماتی که برای الان برنامه ریزی کرده بودم رو فراموش کردم. این اتفاق طبیعی بود ولی هرکسی توی همچین شرایطی قرار بگیره قطعا استرس میگیره و من هم دقیقا همین حس رو داشتم، قلبم تند تند میزد، زبانم بسته شده بود و هیچ کدوم از حرفایی که نزدیک غروب نوشته بودم رو یادم نمیومد...
:ببین ات میدونم که ما دوستای خوبی برای هم بودیم و من از ته قلبم ازت ممنونم، ولی یه موضوعی هست که خیلی وقته ذهنمو مشغول کرده و حتی نمیدونم چجوری باید خودمو جمع و جور کنم


ادامه پارت بعد 🍓
دیدگاه ها (۱)

فیک

پشت نگاه سردت ... ۱۸ویو آت دوباره صدای پیام اومد.گوشی رو بر...

★彡   Part 59 彡★ ( رینا ) موندنی میمونه و رفتنی باید بره.من ه...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت نهمویو اتچند روز از مرگ پدرم گذ...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت ششمویو اتچند روز از اون ماجرا گ...

بعضی وقت‌ها زندگی با یک غافلگیریِ غیرمنتظره، طوری غافلگیرت م...

dark life = ۳۷

جه‌یون:میخوام یه چیز مهم بهت بگم. جیسونگ:خب میشنوم برای همین...

دلنوشته

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط