رمان:( تا وقتی که عاشقت شدم )

𓆩୨୧𓆪 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒𝟎 𓆩୨୧𓆪

╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯

یکی اومد دستم رو گرفت و منو پشت خودش کشید.

با دیدنش شوکه شدم.

ته‌یونگ بود.

&: بله، با ایشون کار داری؟

؟: شما؟

ته دستم رو محکم‌تر گرفت و گفت:

&: دوست پسرشم.

×: چیییییی؟! این چی گفت؟!

؟: باشه، حالا که چی؟ شاید دیگه دوست نداره.

پسره رو به من کرد.

؟: دوستش داری بمون، نداری بیا پیش من، عشقم.

ته چشم‌هاش رو روی هم فشار داد.

&: درودوعشقم!

؟: ساکت!

نمی‌دونستم چی بگم.

اگه بگم آره، سوتی دادم؛ اگه بگم نه، باید با اون برن... خدایا!

×: هیچ‌کدومتون!

دستم رو از دست ته بیرون کشیدم و راه افتادم.

𓂃 ୨୧ 𓂃

ساعت ۱۲ شب بود و تنها داشتم می‌رفتم خونه.

یکی پشت سرم می‌اومد.

&: آت!

بالاخره ایستادم و برگشتم.

×: بله ؟

گفت

&:چرا نگفتی دوستم داری ؟

قلبم تند می‌زد.

×: چی میگه؟ من تو رو دوست ندارم!

ته نگاهی به چشم‌هام کرد.

&: می‌دونم، ولی حداقل جلو اون می‌گفتی.

×: ول کن.

ته خندید.

&: باشه. حالا بیا، می‌رسونمت.

×: نمی‌خوام.

&: شب خطرناکه، بیا.

نگاهی بهش کردم.

×: از کی نگران من شدی؟

ته توی چشم‌هام نگاه کرد.

&: از اول.

اول فقط قلبم تند می‌زد.

×: نیازی نیست نگران من بشی. برو نگران یوری جونت شو.

ته پوزخند زد.

&: حسودی کردی؟

×: برای چی باید حسودی کنم؟ خیلی قیافه داره!

ته خندید و گفت:

&: حالا سوار شو.

سوار شدم و منو رسوند خونه و خودش رفت.

╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐇𝐨𝐦𝐞 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯

رفتم توی خونه، لباس‌هام رو عوض کردم و مستقیم خوابیدم.

و خدا رو شکر فردا جمعه بود.

╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐍𝐞𝐱𝐭 𝐃𝐚𝐲 — 𝟏𝟎:𝟎𝟎 𝐀𝐌 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯

آت

از خواب بیدار شدم، تختم رو مرتب کردم و رفتم WC و کارهای لازم رو انجام دادم.

اومدم بیرون و رفتم یه صبحونه درست کردم و خوردم.

بعد یه بستنی برداشتم و رفتم روی مبل نشستم.

تلویزیون رو روشن کردم و مشغول عوض کردن کانال‌ها شدم تا اینکه به یه فیلم رسیدم.

همون‌جا نشستم و شروع کردم به دیدنش.

𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪

𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
دیدگاه ها (۳۶)

𓆩 🖤🤍 𓆪 ری‌اکشن BTS وقتی تصادفی همدیگه رو می‌بینیم و اونا می‌...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁴ویو ته‌وون_________امشب...

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

Pat:7اسم: عاشق چشماش شدما.ت . توی راه گوشیم زنگ خورد. اصلا س...

پارت سهویو تهدرسته زیاده روی کردم یون داشت گریه میکرد منم رف...

بعضی آدما فقط وارد یه قاب می‌شن و یهو همه‌چی عوض می‌شه...لیس...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۴ پارتغروب شده بود ...

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:٣ میخواستم جواب اون هفتا پسره رو بدم ...

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

از الان عکس رمان تهیونگ اینه نظرتون رو راجب عکسه بگینپارت هش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط