«قهوه تلخ، لبخند شیرین»
«قهوه تلخ، لبخند شیرین»
پارت ۴
یه روز عصر بارون شدید گرفت. کافه خلوت بود، فقط من و جونگکوک.
نشسته بودیم کنار پنجره، صدای بارون روی شیشه.
«دوست داری بارون؟»
«آره… حس میکنم دنیا آرومتر میشه.»
نگاهش رو من ثابت موند.
«منم… وقتی تو اینجایی، دنیا آرومتر میشه.»
دستش رو دراز کرد، انگشتامون رو در هم قفل کرد.
«ا/ت… میخوام بیشتر از این کافه ببینمت.»
«مثل چی؟»
«مثل… یه قرار واقعی. سینما، پارک، هر جا که بخوای.»
لبخند زدم، قلبم تند میزد.
«اوکی… فردا؟»
«فردا.»
بارون میبارید، دستامون تو دست هم بود، و برای اولین بار حس کردم این قهوه تلخ، شیرینترین چیز دنیاست.
پایاااان
پارت ۴
یه روز عصر بارون شدید گرفت. کافه خلوت بود، فقط من و جونگکوک.
نشسته بودیم کنار پنجره، صدای بارون روی شیشه.
«دوست داری بارون؟»
«آره… حس میکنم دنیا آرومتر میشه.»
نگاهش رو من ثابت موند.
«منم… وقتی تو اینجایی، دنیا آرومتر میشه.»
دستش رو دراز کرد، انگشتامون رو در هم قفل کرد.
«ا/ت… میخوام بیشتر از این کافه ببینمت.»
«مثل چی؟»
«مثل… یه قرار واقعی. سینما، پارک، هر جا که بخوای.»
لبخند زدم، قلبم تند میزد.
«اوکی… فردا؟»
«فردا.»
بارون میبارید، دستامون تو دست هم بود، و برای اولین بار حس کردم این قهوه تلخ، شیرینترین چیز دنیاست.
پایاااان
- ۶۱۲
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط