Cursed bloods8
اتفاقی نیوفتاد که مرد منو گذاشت زمین و شمشیرش رو از غلاف در اورد...دختر با شنیدن صدای شمشیر شروع کرد دویدن..آنا؟؟
آنا اینجا چیکار میکنه؟؟
اوف اوف الان میره گند میزنه به همه چی.. تا دیدم مرد حواسش نیست گردنبند رو برداشتم و گذاشتم توی جیبم..
گفتم:
-دیگه سراغ من نیا و اگه منو دیدی وانمود کن نمیشناسیم...البته که امیدوارم هیچوقت دیگه همو نبینیم!
و از اونجا رفتم... شروع کردم دویدن.. اون دختره آنا،خدمتکار شخصیه فلوریاست«زن بابا یا همون ملکه»
اگه چیزی بگه به معنای واقعی بدبخت میشم..
...
سریع بعد از دوش گرفتن لباسام رو عوض کردم و رفتم پایین.. همه سر میز بودن و منتظر من بودن.
اینجا یک قانون نانوشته داشتیم..
هیچ کس نباید بعد از پادشاه بیاد سر میز برای غذا خوردن..
در این حالت نباید غذایی بخورم ولی برام مهمه؟
زیر نگاه زوم دختر و پسر عمو هام و ملکه وخواهراش و بچه هاش و الیم کمی روبه پادشاه تعظیم کردم و خواستم بشینم که صدای خونسرد و در عین حال عصبیش رو شنیدم:
-سال هاست که دارم توی این قصر زندگی میکنم ولی جونوری مثل تو ندیدم لیارا..کدوم گوری بودی؟
برای چی اینقدر بی مسئولیتی؟
دیشب تموم خانواده ی مادرت رو به خاطر دیدن تو راه دادم داخل قصر ولی باز هم نیومدی..
حالا که یهو غیب میشی و حتی به خودت زحمت نمیدی به پادشاه کشورت احترام بزاری و درست تعظیم کنی..
مشتشو کوبید روی میز و داد زد:
-اصلا معلوم هست چه مرگته؟
چیزی نگفتم.. دستمو از روی صندلی برداشتم و نگاه سردی به پایین انداختم..
ولی سرمو پایین نکردم..من جلوی اینا سرمو پایین نمیکنم!
دوباره داد زد:
-داری چه غلطی میکنی؟میخوای همه جا منو بی ابرو کنی؟
میخوای همه به ریشم بخندن و بگن با اینکه پادشاهه هیچ تسلطی روی دختر حرو،مزا،دش نداره؟
با خشم نگاش کردم،فلوریا که متوجه شد الان بحث بزرگی بینمون پیش میاد لیوان جام رو جلوی پادشاه گرفت:
-عزیزم اروم باش،از عصبانیت قرمز شدی قوربونت برم مگه ارزشش رو داره خودت رو به خاطرش اینقدر اذیت کنی؟
گفتم:
-تو الان چی گفتی؟
دوباره داد زد:
-با من درست حرف بز...
از خشم زدم زیر میز و بلندتر داد زدم:
-تو الان بهم چی گفتی؟گفتی حرو،م،زاده؟
من حرو،م،زادم یا پسر خودت که موقعی که داشتی عروسی میکردی با فلوریا ۳ سالش بود؟
من حرومزادم یا شما ها که با تهمت هاتون مامانم رو توی خونه ی خودش کشتین این منم یا شما هااا که با خنده از کنار خونش رد میشین؟؟این منم یا شماهااا؟؟
جولیام بلند شد و محکم زد توی دهنم..شوکه صورتم رو گرفتم که دوتا محکم تر هم زد..
گفت:
-این اشغال رو از جلوی چشمام گم و گور کنین..فقط بفهمم یکیتون حتی بهش اب داده میکشمش،حتی تو آیان!
آنا اینجا چیکار میکنه؟؟
اوف اوف الان میره گند میزنه به همه چی.. تا دیدم مرد حواسش نیست گردنبند رو برداشتم و گذاشتم توی جیبم..
گفتم:
-دیگه سراغ من نیا و اگه منو دیدی وانمود کن نمیشناسیم...البته که امیدوارم هیچوقت دیگه همو نبینیم!
و از اونجا رفتم... شروع کردم دویدن.. اون دختره آنا،خدمتکار شخصیه فلوریاست«زن بابا یا همون ملکه»
اگه چیزی بگه به معنای واقعی بدبخت میشم..
...
سریع بعد از دوش گرفتن لباسام رو عوض کردم و رفتم پایین.. همه سر میز بودن و منتظر من بودن.
اینجا یک قانون نانوشته داشتیم..
هیچ کس نباید بعد از پادشاه بیاد سر میز برای غذا خوردن..
در این حالت نباید غذایی بخورم ولی برام مهمه؟
زیر نگاه زوم دختر و پسر عمو هام و ملکه وخواهراش و بچه هاش و الیم کمی روبه پادشاه تعظیم کردم و خواستم بشینم که صدای خونسرد و در عین حال عصبیش رو شنیدم:
-سال هاست که دارم توی این قصر زندگی میکنم ولی جونوری مثل تو ندیدم لیارا..کدوم گوری بودی؟
برای چی اینقدر بی مسئولیتی؟
دیشب تموم خانواده ی مادرت رو به خاطر دیدن تو راه دادم داخل قصر ولی باز هم نیومدی..
حالا که یهو غیب میشی و حتی به خودت زحمت نمیدی به پادشاه کشورت احترام بزاری و درست تعظیم کنی..
مشتشو کوبید روی میز و داد زد:
-اصلا معلوم هست چه مرگته؟
چیزی نگفتم.. دستمو از روی صندلی برداشتم و نگاه سردی به پایین انداختم..
ولی سرمو پایین نکردم..من جلوی اینا سرمو پایین نمیکنم!
دوباره داد زد:
-داری چه غلطی میکنی؟میخوای همه جا منو بی ابرو کنی؟
میخوای همه به ریشم بخندن و بگن با اینکه پادشاهه هیچ تسلطی روی دختر حرو،مزا،دش نداره؟
با خشم نگاش کردم،فلوریا که متوجه شد الان بحث بزرگی بینمون پیش میاد لیوان جام رو جلوی پادشاه گرفت:
-عزیزم اروم باش،از عصبانیت قرمز شدی قوربونت برم مگه ارزشش رو داره خودت رو به خاطرش اینقدر اذیت کنی؟
گفتم:
-تو الان چی گفتی؟
دوباره داد زد:
-با من درست حرف بز...
از خشم زدم زیر میز و بلندتر داد زدم:
-تو الان بهم چی گفتی؟گفتی حرو،م،زاده؟
من حرو،م،زادم یا پسر خودت که موقعی که داشتی عروسی میکردی با فلوریا ۳ سالش بود؟
من حرومزادم یا شما ها که با تهمت هاتون مامانم رو توی خونه ی خودش کشتین این منم یا شما هااا که با خنده از کنار خونش رد میشین؟؟این منم یا شماهااا؟؟
جولیام بلند شد و محکم زد توی دهنم..شوکه صورتم رو گرفتم که دوتا محکم تر هم زد..
گفت:
-این اشغال رو از جلوی چشمام گم و گور کنین..فقط بفهمم یکیتون حتی بهش اب داده میکشمش،حتی تو آیان!
- ۲۲.۴k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط