𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...
𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...
💜🪻🪽
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗
شرطم اینه که بگی دوستم داری.
با ناباوری نگاهش کردم.
+ اما تو نمیتونی منو مجبور کنی این حرفو بزنم.
- اما تو شرط بستی، یادت رفته؟
چند لحظه سکوت کردم.
نمیدونستم چرا، ولی قلبم تند میزد.
با این حال، هنوز برای اعتراف کردن آماده نبودم.
+ اما من دوستت ندارم.
و قبل از اینکه چیزی دیگه بگه، با ناراحتی از کنارش رد شدم و از سرویس بیرون رفتم.
با اعصبانیت به سمت میزی که بچهها نشسته بودن حرکت کردم.
+ درباره خودش چه فکری کرده؟
ابله!
صندلیم رو عقب کشیدم و نشستم.
تهیونگ با تعجب نگام کرد.
= چقدر طول کشید؟
+ ته...
نگاه عصبیای بهش انداختم.
تهیونگ هم سریع دستهاشو بالا آورد و با قیافه مظلومی گفت:
= باشه بابا... چیزی نگفتم.
نفس کلافهای کشیدم.
چند لحظه بعد، صندلی کنارم دوباره عقب کشیده شد.
سرمو بلند نکردم، چون میدونستم کیه.
کوک نشست.
سریع نگاهمو پایین انداختم تا دوباره چشمم بهش نیفته.
دوباره همه شروع کردن به حرف زدن، ولی وسط اون همه سر و صدا، یکی از دوستای تهیونگ متوجه حال کوک شد.
جین:
هی کوک... خوبی؟
همه نگاهها به سمت کوک رفت، ولی من همچنان سرمو پایین نگه داشته بودم.
شوگا:
اتفاقی افتاده؟
جیمین:
چرا انقدر کسل شدی؟
نامجون:
راست میگه... کوک، چرا ناراحتی؟ انگار بغض کردی.
با شنیدن حرف نامجون، ناخودآگاه سرمو بالا آوردم و نگاهم رو به کوک دادم.
صورتش کاملاً نشون میداد که ناراحته.
چشمهای مشکیش هم دیگه اون حالت شوخ و شیطنت همیشگی رو نداشت.
- آه... چیزی نیست پسرا. غذاتون رو بخورید.
همه دوباره مشغول خوردن شدن.
اما من...
نمیدونم چرا، دلم برای کوک سوخت.
راستش منم با همون نگاه اول جذبش شده بودم.
اون دقیقاً همون پسری بود که همیشه از لحاظ تیپ شخصیتی و ظاهری توی ذهنم تصور میکردم...
ولی هنوز نمیفهمیدم این حسی که توی قلبم افتاده، واقعاً چیه.
هنوز نگاهم به کوک بود، ولی اون سرش رو پایین انداخته بود و دیگه توی بحثهای بقیه شرکت نمیکرد.
همون موقع صدای تهیونگ آروم توی گوشم پیچید.
= بهش بگو... بهش بگو نیا که دوستش داری. شاید دیگه این موقعیت پیش نیاد.
با تعجب برگشتم سمت تهیونگ.
+ تو... از کجا میدونی؟
= عکس تو رو قبلاً بهش نشون داده بودم...
چند لحظه مکث کرد و ادامه داد:
= اون موقع فقط سراغ تو رو میگرفت. آخرشم خودش گفت که بیایم این کافه.
با شنیدن حرفش، از خجالت و ناراحتی سرمو پایین انداختم.
پس...
شاید حق با تهیونگ بود.
شاید نباید این فرصت رو از دست میدادم.
شاید باید قبل از اینکه دیر بشه، حرف دلم رو میزدم.
نفس عمیقی کشیدم و دوباره سرمو بالا آوردم.
چند لحظه به کوک نگاه کردم.
بعد آروم خودمو بهش نزدیک کردم و طوری که فقط خودش بشنوه، شروع کردم به حرف زدن.
+ کو... کوک، منم دوستت دارم...
با شنیدن حرفم، کوک با تعجب سرشو بالا آورد و مستقیم نگام کرد.
- چی؟
قلبم تندتر میزد، ولی این بار عقب نکشیدم.
+ دوستت دارم...
آرومتر تکرارش کردم؛ جوری که فقط خودش بشنوه.
چند ثانیه خیره نگام کرد.
- تو منو دوست داری؟
سرمو تکون دادم.
سریع به ثانیه نکشیده با دستش منو از روی صندلیم بلندم کرد و روی پاش گذاشت و شروع کرد به بوسیدنم....
صدای تعجبی همه بلند شد...
از خجالت داشتم آب میشدم...
کوک گازی از لبم گرفت تا باهاش همکاری کنم...
تردید داشتم ولی دستمو دور گردنش حلقه کردم و شروع کردم به بوسیدنش...
پایان فلشبک
اون روز...
واقعاً یکی از بهترین روزهای زندگیم بود.
روزی که آشنایی من و کوک شروع شد؛ آشناییای که همهش رو مدیون تهیونگ بودم.
اما حالا...
با فکر کردن به اتفاقی که چند دقیقه قبل افتاده بود، لبخندم محو شد.
ولی الان کوک...
الان همون آدمی که یه زمانی با یه اعتراف ساده خوشحالم کرده بود، حتی حاضر نبود درست نگام کنه.
بغض دوباره برگشت سراغم.
سریع سرمو تکون دادم تا دوباره اشکام سرازیر نشن.
نباید اینجا گریه میکردم.
نه توی شرکت.
نه جلوی کسی.
با یه نفس عمیق، خودمو جمعوجور کردم و به سمت اتاق تهیونگ رفتم.
💜ادامه دارد...🪻
💜🪻🪽
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗
شرطم اینه که بگی دوستم داری.
با ناباوری نگاهش کردم.
+ اما تو نمیتونی منو مجبور کنی این حرفو بزنم.
- اما تو شرط بستی، یادت رفته؟
چند لحظه سکوت کردم.
نمیدونستم چرا، ولی قلبم تند میزد.
با این حال، هنوز برای اعتراف کردن آماده نبودم.
+ اما من دوستت ندارم.
و قبل از اینکه چیزی دیگه بگه، با ناراحتی از کنارش رد شدم و از سرویس بیرون رفتم.
با اعصبانیت به سمت میزی که بچهها نشسته بودن حرکت کردم.
+ درباره خودش چه فکری کرده؟
ابله!
صندلیم رو عقب کشیدم و نشستم.
تهیونگ با تعجب نگام کرد.
= چقدر طول کشید؟
+ ته...
نگاه عصبیای بهش انداختم.
تهیونگ هم سریع دستهاشو بالا آورد و با قیافه مظلومی گفت:
= باشه بابا... چیزی نگفتم.
نفس کلافهای کشیدم.
چند لحظه بعد، صندلی کنارم دوباره عقب کشیده شد.
سرمو بلند نکردم، چون میدونستم کیه.
کوک نشست.
سریع نگاهمو پایین انداختم تا دوباره چشمم بهش نیفته.
دوباره همه شروع کردن به حرف زدن، ولی وسط اون همه سر و صدا، یکی از دوستای تهیونگ متوجه حال کوک شد.
جین:
هی کوک... خوبی؟
همه نگاهها به سمت کوک رفت، ولی من همچنان سرمو پایین نگه داشته بودم.
شوگا:
اتفاقی افتاده؟
جیمین:
چرا انقدر کسل شدی؟
نامجون:
راست میگه... کوک، چرا ناراحتی؟ انگار بغض کردی.
با شنیدن حرف نامجون، ناخودآگاه سرمو بالا آوردم و نگاهم رو به کوک دادم.
صورتش کاملاً نشون میداد که ناراحته.
چشمهای مشکیش هم دیگه اون حالت شوخ و شیطنت همیشگی رو نداشت.
- آه... چیزی نیست پسرا. غذاتون رو بخورید.
همه دوباره مشغول خوردن شدن.
اما من...
نمیدونم چرا، دلم برای کوک سوخت.
راستش منم با همون نگاه اول جذبش شده بودم.
اون دقیقاً همون پسری بود که همیشه از لحاظ تیپ شخصیتی و ظاهری توی ذهنم تصور میکردم...
ولی هنوز نمیفهمیدم این حسی که توی قلبم افتاده، واقعاً چیه.
هنوز نگاهم به کوک بود، ولی اون سرش رو پایین انداخته بود و دیگه توی بحثهای بقیه شرکت نمیکرد.
همون موقع صدای تهیونگ آروم توی گوشم پیچید.
= بهش بگو... بهش بگو نیا که دوستش داری. شاید دیگه این موقعیت پیش نیاد.
با تعجب برگشتم سمت تهیونگ.
+ تو... از کجا میدونی؟
= عکس تو رو قبلاً بهش نشون داده بودم...
چند لحظه مکث کرد و ادامه داد:
= اون موقع فقط سراغ تو رو میگرفت. آخرشم خودش گفت که بیایم این کافه.
با شنیدن حرفش، از خجالت و ناراحتی سرمو پایین انداختم.
پس...
شاید حق با تهیونگ بود.
شاید نباید این فرصت رو از دست میدادم.
شاید باید قبل از اینکه دیر بشه، حرف دلم رو میزدم.
نفس عمیقی کشیدم و دوباره سرمو بالا آوردم.
چند لحظه به کوک نگاه کردم.
بعد آروم خودمو بهش نزدیک کردم و طوری که فقط خودش بشنوه، شروع کردم به حرف زدن.
+ کو... کوک، منم دوستت دارم...
با شنیدن حرفم، کوک با تعجب سرشو بالا آورد و مستقیم نگام کرد.
- چی؟
قلبم تندتر میزد، ولی این بار عقب نکشیدم.
+ دوستت دارم...
آرومتر تکرارش کردم؛ جوری که فقط خودش بشنوه.
چند ثانیه خیره نگام کرد.
- تو منو دوست داری؟
سرمو تکون دادم.
سریع به ثانیه نکشیده با دستش منو از روی صندلیم بلندم کرد و روی پاش گذاشت و شروع کرد به بوسیدنم....
صدای تعجبی همه بلند شد...
از خجالت داشتم آب میشدم...
کوک گازی از لبم گرفت تا باهاش همکاری کنم...
تردید داشتم ولی دستمو دور گردنش حلقه کردم و شروع کردم به بوسیدنش...
پایان فلشبک
اون روز...
واقعاً یکی از بهترین روزهای زندگیم بود.
روزی که آشنایی من و کوک شروع شد؛ آشناییای که همهش رو مدیون تهیونگ بودم.
اما حالا...
با فکر کردن به اتفاقی که چند دقیقه قبل افتاده بود، لبخندم محو شد.
ولی الان کوک...
الان همون آدمی که یه زمانی با یه اعتراف ساده خوشحالم کرده بود، حتی حاضر نبود درست نگام کنه.
بغض دوباره برگشت سراغم.
سریع سرمو تکون دادم تا دوباره اشکام سرازیر نشن.
نباید اینجا گریه میکردم.
نه توی شرکت.
نه جلوی کسی.
با یه نفس عمیق، خودمو جمعوجور کردم و به سمت اتاق تهیونگ رفتم.
💜ادامه دارد...🪻
- ۱.۰k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط