رمان نگاه اول در تاریکی پارت 2

چند هفته از آن شب بارانی گذشته. رابطه آن‌ها هنوز پنهان است، اما جونگ کوک تغییر کرده. او حالا برای امنیت آرمیتا وسواس دارد


عنوان فصل: رقص مرگ و دارچین
**مکان:** آشپزخانه عمارت – شب.

#### 🟢 بخش اول: آرامش قبل از طوفان (دیدگاه آرمیتا)

بوی پیاز داغ و زردچوبه فضا را پر کرده بود. داشتم آخرین تکه‌های گوشت قرمه‌سبزی را هم می‌زدم. این غذا، تکه‌ای از خانه بود که به سئول آورده بودم. جونگ کوک پشت میز نشسته بود و پرونده‌هایی را ورق می‌زد، اما نگاهش هر چند ثانیه به من می‌چرخید. دیگر آن نگاه سرد و قاتلانه نبود؛ نگاهی سنگین، مالکانه و... محافظت‌گر بود.

«بوی عجیبی میده.» گفت، بدون اینکه سرش را بلند کند.
لبخند زدم. «عجیب نیست، جونگ کوک. این بوی زندگیه. باید امتحان کنی.»
او خودکار را زمین گذاشت و به سمت من آمد. درست وقتی که قاشق را به دهانش نزدیک می‌کرد، صدای شکستن شیشه از طبقه پایین شنیده شد.

جهان در کسری از ثانیه ایستاد.
جونگ کوک بلافاصله تغییر کرد. نرمی چهره‌اش محو شد و جای آن را نقابی از یخ و خشونت گرفت. دستش سریعاً به سمت کمرش رفت، جایی که همیشه اسلحه‌اش بود.
«پشت سر من بایست.» دستور داد. صدایش دیگر صدای مردی نبود که عاشق شده بود؛ صدای فرمانده جنگ بود.


🔴 بخش دوم: غریزه قتل (دیدگاه جونگ کوک)

قلبم نه از ترس، بلکه از خشم تند می‌زد. *لی* جرئت کرده بود به حریم من وارد شود؟ به جایی که *او* بود؟
صدای پای سنگین روی پله‌ها شنیده می‌شد. حداقل ده نفر. مسلح. حرفه‌ای.

آرمیتا می‌خواست فرار کند، اما دستش را گرفتم و پشت ستون آشپزخانه کشیدمش. «تکان نخور. اگر صدایت را بشنوند، تمام است.»
چشم‌هایش از وحشت گشاد شده بود، اما به من اعتماد کرد. سکوت کرد. این اعتماد، سوخت موتور خشم من شد.

اولین مهاجم از در آشپزخانه وارد شد. تفنگش بالا بود.
من صبر نکردم. با حرکتی سریع، چاقوی آشپزخانه‌ای که روی میز بود را برداشتم و قبل از اینکه او ماشه را بکشد، آن را در گلوی او فرو کردم. خون روی کاشی‌های سفید پاشید. بوی آهن با بوی قرمه‌سبزی مخلوط شد. ترکیبی تهوع‌آور.

دومی وارد شد. شلیک کرد. گلوله به قاب پنجره خورد.
من از پشت جزیره آشپزخانه بیرون پریدم. دو گلوله به سینه‌ام خورد، اما جلیقه ضد گلوله‌ای که زیر پیراهنم پوشیده بودم، ضربه را گرفت. درد شدید بود، مثل مشت محکم به دنده‌ها. اما مهم نبود.
تنها چیزی که مهم بود، آرمیتا بود.

سومین و چهارمین نفر همزمان حمله کردند. من از خشم دیوانه شده بودم. مشت‌هایم مثل پتک فرود می‌آمدند. استخوان بازوی یکی شکست، گردن دیگری چرخید. من دیگر انسان نبودم؛ من طوفان بودم. طوفانی که برای محافظت از تنها نور زندگیش ویران می‌کرد.

اما تعدادشان زیاد بود. یکی از آن‌ها متوجه آرمیتا شد و به سمت او چرخید.
زمان کند شد.
فریاد زدم: «آرمیتا!»

آرمیتا وحشت‌زده نبود. او دید که آن مرد اسلحه‌اش را به سمت من (که درگیر دو نفر دیگر بودم) گرفته تا از پشت به من شلیک کند.
او فکر نکرد. عمل کرد.
ظرف سنگین مسی قرمه‌سبزی را برداشت و با تمام قدرت به سر مهاجم کوبید.
مرد گیج شد و تعادلش را از دست داد. همین یک ثانیه فرصت کافی بود.
من از درگیری خلاص شدم، اسلحه مهاجم را از کمرش کشیدم و بدون لحظه‌ای مکث، دو گلوله به سینه دو مهاجم باقی‌مانده شلیک کردم.

سکوت ناگهانی برگشت. فقط صدای نفس‌نفس زدن‌های ما و چکه کردن خون از سقف شنیده می‌شد.

من به سمت آرمیتا رفتم. لباس‌هایم خونی بود. صورتم کبود. اما او سالم بود.
او لرزید. نه از سرما، از شوک.
«تو... تو کشته شدی؟» پرسید، به خون روی سینه‌ام اشاره کرد.

نفس عمیقی کشیدم و اسلحه را روی زمین انداختم. جلو رفتم و صورتش را با دست‌های خونی‌ام گرفتم. نمی‌ترسیدم خونم به صورتش بمالد. می‌خواستم بداند که این خون، قیمت جان اوست.
«من نمی‌میرم، آرمیتا. نه تا وقتی تو نفس می‌کشی.»

ناگهان صدای آژیر پلیس از دور شنیده شد. (یکی از همسایه‌ها خبر کرده بود).
جونگ کوک دندان‌قروچه کرد. «باید بریم. الان.»


پایان پارت 2 ممنون میشم نظراتتون هم برام بنویسید
دیدگاه ها (۴۹)

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۲: هن...

🖤 OBSESSION | وسواس پارت سوم: من مال هیچ‌کس نیستمصدای شلیک‌ه...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁸ویو: اتهنری هنوز داشت آماده می‌ش...

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

دختر و پارتی

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

معامله p22مأمور با عصبانیت به در خیره شد.«این در ضدگلوله‌ست....

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:14بعد از شکسته شدن شیشه های ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط