𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁸
ویو: ات
هنری هنوز داشت آماده میشد تا سخنرانیش رو شروع کنه که...
صدای شلیک بلندی توی سالن پیچید.
برای چند ثانیه همه خشکشون زد.
من از ترس ناخودآگاه به جونگکوک چسبیدم و بازوش رو محکم گرفتم.
+ کوک...
جونگکوک سریع سرش رو به سمت صدا چرخوند.
_ ات، پشت من بمون.
صدای شلیک دوم بلند شد.
همهچیز توی چند ثانیه اتفاق افتاد.
جونگکوک خودش رو جلوی من قرار داد.
اما این بار...
تیر به شکم جونگکوک برخورد کرد.
چند قدم عقب رفت.
چشمهام از ترس گرد شد.
+ جونگکوک؟!
تعادلش رو از دست داد و روی زانو افتاد.
سریع کنارش نشستم و دستش رو گرفتم.
+ کوک! نگام کن!
جونگکوک نفس عمیقی کشید و با سختی نگام کرد.
_ چیزی نیست...
+ چیزی نیست؟! به شکمت تیر خورده!
صدایم میلرزید.
بادیگاردها سریع اطرافمون رو گرفتن.
هنری با صدای بلند گفت:
هنری: درها رو ببندید! هیچکس از اینجا خارج نشه!
من هنوز دست جونگکوک رو ول نکرده بودم.
+ چرا این کارو کردی؟!
جونگکوک چند لحظه نگام کرد.
_ چون نمیخواستم تیر به تو بخوره.
چشمهام پر از اشک شد.
+ تو دیوونهای...
_ شاید.
+ اگه اتفاقی برات بیفته چی؟!
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط دستم رو محکمتر گرفت.
_ ات...
+ هوم؟
_ نترس.
اشک از گوشهی چشمم پایین افتاد.
+ نمیتونم نترسم...
واقعاً ترسیده بودم.
نه از مهمونی.
نه از آدمهایی که اونجا بودن.
فقط از اینکه...
ممکن بود جونگکوک رو از دست بدم.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁸
ویو: ات
هنری هنوز داشت آماده میشد تا سخنرانیش رو شروع کنه که...
صدای شلیک بلندی توی سالن پیچید.
برای چند ثانیه همه خشکشون زد.
من از ترس ناخودآگاه به جونگکوک چسبیدم و بازوش رو محکم گرفتم.
+ کوک...
جونگکوک سریع سرش رو به سمت صدا چرخوند.
_ ات، پشت من بمون.
صدای شلیک دوم بلند شد.
همهچیز توی چند ثانیه اتفاق افتاد.
جونگکوک خودش رو جلوی من قرار داد.
اما این بار...
تیر به شکم جونگکوک برخورد کرد.
چند قدم عقب رفت.
چشمهام از ترس گرد شد.
+ جونگکوک؟!
تعادلش رو از دست داد و روی زانو افتاد.
سریع کنارش نشستم و دستش رو گرفتم.
+ کوک! نگام کن!
جونگکوک نفس عمیقی کشید و با سختی نگام کرد.
_ چیزی نیست...
+ چیزی نیست؟! به شکمت تیر خورده!
صدایم میلرزید.
بادیگاردها سریع اطرافمون رو گرفتن.
هنری با صدای بلند گفت:
هنری: درها رو ببندید! هیچکس از اینجا خارج نشه!
من هنوز دست جونگکوک رو ول نکرده بودم.
+ چرا این کارو کردی؟!
جونگکوک چند لحظه نگام کرد.
_ چون نمیخواستم تیر به تو بخوره.
چشمهام پر از اشک شد.
+ تو دیوونهای...
_ شاید.
+ اگه اتفاقی برات بیفته چی؟!
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط دستم رو محکمتر گرفت.
_ ات...
+ هوم؟
_ نترس.
اشک از گوشهی چشمم پایین افتاد.
+ نمیتونم نترسم...
واقعاً ترسیده بودم.
نه از مهمونی.
نه از آدمهایی که اونجا بودن.
فقط از اینکه...
ممکن بود جونگکوک رو از دست بدم.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۳.۱k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط