***
***
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **فصل دوم - پارت ۵:
صدای چکمههای جونگکوک توی راهروی تاریک، مثل پتک توی سرم میکوبید. هر ثانیه که میگذشت، فاصلهی بین مرگ و زندگی کوتاهتر میشد. تایمرِ روی دستبند حالا روی **[۰۰:۴۵:۰۰]** چشمک میزد؛ کمتر از یک ساعت وقت داشتیم!
جیمین من رو محکمتر پشتِ ستونِ بتنیِ راهرو پنهان کرد، اسلحهاش رو بالا آورد و با خونسردیِ عجیبی که وسطِ این همه آشوب داشت، به لیسا اشاره کرد:
- «لیسا، مسیرِ کانالِ تهویه چطوره؟ بستهس یا باز؟»
لیسا که با تبلتِ دستش داشت سیستمِ امنیتیِ کلِ ساختمان رو رصد میکرد، دندونهاش رو روی هم فشار داد و گفت:
- «جونگکوک همهراهروهای اصلی رو بلوکه کرده... تنها راهِ فرارمون از همون کانالِ طبقهی پایینه، اما نگهبانها دارن میان این سمت!»
قبل از اینکه جیمین بتونی جوابی بده، سایهی بلند و ترسناکِ جونگکوک روی دیوارِ راهروی روبهرو افتاد. اسلحهاش دستش بود و با اون قدمهای سنگین و ارعابکنندهاش جلو میاومد. بدون اینکه نگاهش به اطراف باشه، مستقیم زل زد به ستونی که ما پشتش پنهان شده بودیم و با صدای بم و خشداری که از تهِ چاه میاومد، لب زد:
- «فکر کردی میتونی مالِ من رو بدزدی، جیمین؟ فکر کردی بازیِ موش و گربه تا ابد طول میکشه؟»
جیمین با یه حرکتِ سریع از پشتِ ستون پرید بیرون، اسلحهاش رو سمتِ جونگکوک گرفت و با فریاد گفت:
- «ا/ت شیءِ تو نیست که بخوای قفسنشینش کنی، جونگکوک! اون خودش انتخاب کرده!»
چشمهای جونگکوک توی یک لحظه از خشم سرخ شد؛ نگاهی به من که پشتِ سرِ جیمین بودم انداخت و با لبخندی که بیشتر به یه نیشخندِ مرگبار شبیه بود، ماشه رو کشید:
- «پس بگذار ببینم تا کجا پای انتخابت میایستی!»
صدای شلیکِ گلوله توی فضای بستهٔ راهرو پیچید و جرقه از دیوارِ بتنیِ کنارِ سرِ جیمین پرید...
***
### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**
### **فصل دوم - پارت ۵:
صدای چکمههای جونگکوک توی راهروی تاریک، مثل پتک توی سرم میکوبید. هر ثانیه که میگذشت، فاصلهی بین مرگ و زندگی کوتاهتر میشد. تایمرِ روی دستبند حالا روی **[۰۰:۴۵:۰۰]** چشمک میزد؛ کمتر از یک ساعت وقت داشتیم!
جیمین من رو محکمتر پشتِ ستونِ بتنیِ راهرو پنهان کرد، اسلحهاش رو بالا آورد و با خونسردیِ عجیبی که وسطِ این همه آشوب داشت، به لیسا اشاره کرد:
- «لیسا، مسیرِ کانالِ تهویه چطوره؟ بستهس یا باز؟»
لیسا که با تبلتِ دستش داشت سیستمِ امنیتیِ کلِ ساختمان رو رصد میکرد، دندونهاش رو روی هم فشار داد و گفت:
- «جونگکوک همهراهروهای اصلی رو بلوکه کرده... تنها راهِ فرارمون از همون کانالِ طبقهی پایینه، اما نگهبانها دارن میان این سمت!»
قبل از اینکه جیمین بتونی جوابی بده، سایهی بلند و ترسناکِ جونگکوک روی دیوارِ راهروی روبهرو افتاد. اسلحهاش دستش بود و با اون قدمهای سنگین و ارعابکنندهاش جلو میاومد. بدون اینکه نگاهش به اطراف باشه، مستقیم زل زد به ستونی که ما پشتش پنهان شده بودیم و با صدای بم و خشداری که از تهِ چاه میاومد، لب زد:
- «فکر کردی میتونی مالِ من رو بدزدی، جیمین؟ فکر کردی بازیِ موش و گربه تا ابد طول میکشه؟»
جیمین با یه حرکتِ سریع از پشتِ ستون پرید بیرون، اسلحهاش رو سمتِ جونگکوک گرفت و با فریاد گفت:
- «ا/ت شیءِ تو نیست که بخوای قفسنشینش کنی، جونگکوک! اون خودش انتخاب کرده!»
چشمهای جونگکوک توی یک لحظه از خشم سرخ شد؛ نگاهی به من که پشتِ سرِ جیمین بودم انداخت و با لبخندی که بیشتر به یه نیشخندِ مرگبار شبیه بود، ماشه رو کشید:
- «پس بگذار ببینم تا کجا پای انتخابت میایستی!»
صدای شلیکِ گلوله توی فضای بستهٔ راهرو پیچید و جرقه از دیوارِ بتنیِ کنارِ سرِ جیمین پرید...
***
- ۱۳۲
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط