دختر و پارتی
**پارت هفتم: بازی با آتش**
روز بعد، لیها با همان غرور و سرکشی همیشگی، بدونِ اینکه حتی در بزند، واردِ اتاقِ شخصیِ جونگکوک شد. او بدونِ اجازه، درست روبروی میزِ کارِ بزرگ و سنگینِ جونگکوک نشست. نگاهِ کنجکاو و نافرمانیاش روی پروندههایِ باز شده روی میز چرخید.
جونگکوک، بدون اینکه سرش را از روی کاغذها بلند کند، با صدایی آرام اما هشداردهنده گفت:
— «پروندهها رو قاطی نکن، لیها.»
لیها اصلاً به حرفش توجه نکرد. با بیخیالی، یکی از پروندههایِ ضخیم را برداشت و با حرکتی نمایشی، آن را وسطِ میز پرت کرد.
جونگکوک، بدون اینکه حتی پلک بزند، پروندهیِ دیگری را برداشت و با همان آرامشِ مرگبار، آن را هم به سمت او پرت کرد: «گفتم نکن.»
اما لیها تشنهیِ بیشتر کردنِ این بازی بود. درست وقتی که دستش را برای برداشتنِ پروندهیِ سوم دراز کرد، ناگهان فضایِ اطرافش تغییر کرد. قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، جونگکوک از پشتِ میز برخاست و با سرعتی که چشمها نمیتوانستند دنبال کنند، لیها را از روی صندلی به پایینِ کشید.
حالا، لیها میانِ بدنِ سنگینِ جونگکوک و زمینِ سرد، محصور شده بود. دستِ جونگکوک، مچِ دستِ لیها را که هنوز پرونده را در آن نگه داشته بود، با قدرتی تمام بالا نگه داشته بود. دستِ دیگرِ او نیز، با مالکیتِ تمام، دورِ کمرِ لیها حلقه شده بود.
لیها، علیرغمِ موقعیتِ دشوارش، پوزخندی زد و با تمامِ وجودِ سرکشش، پروندهیِ دیگر را در میانِ آنها قاطی کرد.
جونگکوک با نگاهی تند و کلامی که از خشمِ فروخورده میلرزید، گفت:
— «سلیطهیِ نفهم!»
لیها، در حالی که چشمانش از خشم میسوخت، با صدایی که کمی میلرزید اما جرئتِ مقابله داشت، گفت:
— «دیروز دیدم چقدر لبم پاره شد... اشک توی گونههام بود. دیدی؟... دیدی ولی جرئت نکردی...»
سکوتِ سنگینی بر فضایِ اتاق حاکم شد. جونگکوک، به آرامی، فقط گوشهیِ یکی از لبهایش به سمت بالا رفت؛ پوزخندی که بیشتر شبیه به یک تهدیدِ پنهان بود.
لیها که از این واکنشِ مبهمِ او ترسیده بود، زیر لب گفت: «چیه؟ مشکوک میزنی؟»
جونگکوک، صورتش را آنقدر به لیها نزدیک کرد که نفسهای گرمش پوستِ او را لمس میکرد. با صدایی که از شدتِ آرامش، ترسناکتر از فریاد بود، زمزمه کرد:
— «بهت ارفاق کردم، لیها... یادت نره، خشونت با مهمون اصلاً کارِ خوبی نیست.»
روز بعد، لیها با همان غرور و سرکشی همیشگی، بدونِ اینکه حتی در بزند، واردِ اتاقِ شخصیِ جونگکوک شد. او بدونِ اجازه، درست روبروی میزِ کارِ بزرگ و سنگینِ جونگکوک نشست. نگاهِ کنجکاو و نافرمانیاش روی پروندههایِ باز شده روی میز چرخید.
جونگکوک، بدون اینکه سرش را از روی کاغذها بلند کند، با صدایی آرام اما هشداردهنده گفت:
— «پروندهها رو قاطی نکن، لیها.»
لیها اصلاً به حرفش توجه نکرد. با بیخیالی، یکی از پروندههایِ ضخیم را برداشت و با حرکتی نمایشی، آن را وسطِ میز پرت کرد.
جونگکوک، بدون اینکه حتی پلک بزند، پروندهیِ دیگری را برداشت و با همان آرامشِ مرگبار، آن را هم به سمت او پرت کرد: «گفتم نکن.»
اما لیها تشنهیِ بیشتر کردنِ این بازی بود. درست وقتی که دستش را برای برداشتنِ پروندهیِ سوم دراز کرد، ناگهان فضایِ اطرافش تغییر کرد. قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، جونگکوک از پشتِ میز برخاست و با سرعتی که چشمها نمیتوانستند دنبال کنند، لیها را از روی صندلی به پایینِ کشید.
حالا، لیها میانِ بدنِ سنگینِ جونگکوک و زمینِ سرد، محصور شده بود. دستِ جونگکوک، مچِ دستِ لیها را که هنوز پرونده را در آن نگه داشته بود، با قدرتی تمام بالا نگه داشته بود. دستِ دیگرِ او نیز، با مالکیتِ تمام، دورِ کمرِ لیها حلقه شده بود.
لیها، علیرغمِ موقعیتِ دشوارش، پوزخندی زد و با تمامِ وجودِ سرکشش، پروندهیِ دیگر را در میانِ آنها قاطی کرد.
جونگکوک با نگاهی تند و کلامی که از خشمِ فروخورده میلرزید، گفت:
— «سلیطهیِ نفهم!»
لیها، در حالی که چشمانش از خشم میسوخت، با صدایی که کمی میلرزید اما جرئتِ مقابله داشت، گفت:
— «دیروز دیدم چقدر لبم پاره شد... اشک توی گونههام بود. دیدی؟... دیدی ولی جرئت نکردی...»
سکوتِ سنگینی بر فضایِ اتاق حاکم شد. جونگکوک، به آرامی، فقط گوشهیِ یکی از لبهایش به سمت بالا رفت؛ پوزخندی که بیشتر شبیه به یک تهدیدِ پنهان بود.
لیها که از این واکنشِ مبهمِ او ترسیده بود، زیر لب گفت: «چیه؟ مشکوک میزنی؟»
جونگکوک، صورتش را آنقدر به لیها نزدیک کرد که نفسهای گرمش پوستِ او را لمس میکرد. با صدایی که از شدتِ آرامش، ترسناکتر از فریاد بود، زمزمه کرد:
— «بهت ارفاق کردم، لیها... یادت نره، خشونت با مهمون اصلاً کارِ خوبی نیست.»
- ۷.۹k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط