{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو

وقتی ا.ت از پشت بغلش می‌کنه...


نامجون
نامجون مشغول کتاب خوندن بود که یهو دو تا دست دور کمرش حلقه شد.
لبخند زد. «اوه... خانومم بغل می‌خواد؟»
ا.ت صورتش رو به پشتش چسبوند. «نه... فقط دلم برات تنگ شده بود.»
نامجون کتاب رو بست، برگشت سمتش و آروم بغلش کرد.
«هر وقت دلت تنگ شد، لازم نیست اجازه بگیری.»


جین
جین داشت شام درست می‌کرد که یهو ا.ت از پشت بغلش کرد.
«جین...»
«جانم؟»
«هیچی... فقط می‌خواستم بغلت کنم.»
جین خندید. «حالا که بغلم کردی، دیگه حق نداری ول کنی.»
ا.ت با خنده گفت: «کی گفته می‌خوام ولت کنم؟»


یونگی
یونگی روی مبل نشسته بود و آهنگ گوش می‌داد.
ا.ت آروم از پشت بغلش کرد و سرش رو روی شونه‌ش گذاشت.
یونگی دستش رو روی دستای ا.ت گذاشت.
«امروز خیلی ساکتی.»
ا.ت آروم گفت: «فقط دلم می‌خواست نزدیکت باشم.»
یونگی لبخند زد. «پس همین‌جا بمون... عجله‌ای ندارم.»


جیهوپ
جیهوپ داشت با گوشی چیزی نگاه می‌کرد که ا.ت از پشت بغلش کرد.
«وای! ترسوندمی.»
ا.ت خندید. «قصدش رو داشتم.»
جیهوپ برگشت، گونه‌ش رو آروم نیشگون گرفت.
«دلت برام تنگ شده بود؟»
ا.ت سر تکون داد. «خیلی...»
جیهوپ بدون حرف اضافه بغلش کرد.
«منم.»


جیمین
جیمین کنار پنجره ایستاده بود.
ا.ت آروم از پشت بغلش کرد.
«چیکار می‌کنی؟»
«هیچی... فقط می‌خواستم چند دقیقه همین‌طوری باشیم.»
جیمین دستش رو روی دستای ا.ت گذاشت.
«اگه قرار باشه هر روز اینجوری بغلم کنی، من هیچ اعتراضی ندارم.»
ا.ت خندید. «قول نمی‌دم، شاید بیشتر از یه بار در روز باشه.»


تهیونگ
تهیونگ داشت قهوه درست می‌کرد که ا.ت از پشت کمرش رو بغل کرد.
«ته...»
«هوم؟»
«میشه همین‌جوری بمونیم؟»
تهیونگ لبخند زد.
«قهوه بسوزه هم مهم نیست.»
ا.ت خندید. «بعدش خودت غر می‌زنی.»
«اگه تو بغلم باشی، نه.»


جونگ‌کوک
جونگ‌کوک تازه از باشگاه برگشته بود و داشت آب می‌خورد که یهو ا.ت از پشت بغلش کرد.
جونگ‌کوک لبخند زد. «این استقبال برای منه؟»
ا.ت صورتش رو روی پشتش گذاشت. «آره... خیلی دلم برات تنگ شده بود.»
جونگ‌کوک دستش رو روی دستای ا.ت گذاشت و آروم گفت: «فقط چند ساعت رفته بودم.»
ا.ت لباشو جمع کرد. «خب... برای من همون چند ساعت هم زیاد بود.»
جونگ‌کوک خندید، برگشت سمتش و محکم بغلش کرد.
«پس از این به بعد، هر وقت برگشتم، اول سهمم یه بغل باشه.»
ا.ت لبخند زد و سرش رو تکون داد.
«قبوله... ولی فقط یه بغل نه.»
«پس چی؟»
ا.ت با شیطنت گفت: «بغل، بعدش هم یه بوس کوچولو.»
جونگ‌کوک با خنده گفت: «این قرارداد رو با کمال میل قبول می‌کنم.»




#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۱۱)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

چندپارتی جونگ کوک

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

سناریو

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁵⁸جی‌هوپ رو به ا/ت گفت:جی‌هوپ:ولی مطمئنی ...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط